..........................................
آقا شما چقدر سرما میخورید؟ بروید دکتر!
روز اولی که به عنوان معلم وارد کلاس درس شدم، سرفه میکردم. دانشآموزانم پرسیدند: «آقا سرما خوردهاید؟» گفتم: «بله» این اتفاق روزها و ماهها ادامه داشت. نیمههای سال تحصیلی بود که بچهها گفتند: «آقا شما چقدر سرما میخورید؟ بروید دکتر!» از فردایش مادر دانشآموزانم که دنبال فرزندانشان میآمدند، داروهای مختلف گیاهی برای بندآمدن سرفه، سرماخوردگی و رفع حساسیت فصلی توصیه میکردند. من هم در جواب همهشان میگفتم: «چشم. میخرم و استفاده میکنم.»
مردم میگویند: «اینقدر سیگار نکش!»
هر بار که سوار تاکسی یا وسیله نقلیه عمومی میشوم، همه نگاهم میکنند، چون از شدت سرفههای مداوم و خسخس و خِلط سینه کبود میشوم. خیلیها سر تکان میدهند و رو بر میگردانند. دلیلش را نمیفهمیدم تا اینکه یکبار یک راننده تاکسی گفت: « حیف جوانیات نیست؟! پسرم اینقدر سیگار نکش تا به این روز نیفتی.» خندیدم و گفتم: «باشد پدر جان. دیگر سیگار نمیکشم.»
نامهای بردم که تأیید میکرد بیماریام واگیردار نیست
دانشگاه تربیت معلم که قبول شدم، برای اینکه بتوانم توی خوابگاه کنار بقیه تخت و اتاقی داشته باشم، خواستند تا نامهای تأیید شده با عنوان «بیماریام واگیردار نیست.» ببرم. نامهای از دکتر بلالی، رئیس واحد سمشناسی سازمان علوم پزشکی مشهد گرفتم و برایشان بردم. قبول کردند اما دلشان یار نبود. اوایل لیوان، ظرف غذا و حتی لباسشان را از من دور میکردند و حاضر نبودند کوچکترین تماسی با من داشته باشند که نکند خدای نکرده به درد من دچار شوند. خاطرم هست پنجرهها را باز میکردند، بدنم ضعیف بود و سرما میخوردم. تحمل سرفههای شبانهام را نداشتند، چندماه این وضعیت را تحمل کردم تا اینکه انباری را توی ساختمان خوابگاه خالی کردند و به آنجا منتقل شدم.
سرفهام گرفت، از سینما بیرونم کردند
سالها بود که سینما نرفته بودم. فیلم «چ» که روی پرده آمد، تصمیم گرفتم به سینما بروم. دست در دست زنم گذاشتم و دونفری راهی شدیم. توی سالن چند دقیقهای از شروع فیلم نگذشته بود که سرفهام شروع شد. خیلی تلاش کردم تا صدایم بلند نشود اما نتوانستم. چند مرتبه سرفه کردم. دیدم همه توی سالن با عصبانیت برگشتهاند و ما را نگاه میکنند. یکیشان گفت: «مگر مجبوری وقتی سرماخوردهای بیایی سینما؟». دیگری لابهلای غرولندهایش توصیه کرد که «بروم در خانهام بنشینم و بیرون نروم.» از جایمان بلند شدیم و به خانه برگشتیم. توی مسیر مدام به این فکر میکردم که سی سال است از نگاه مردم سرما خوردهام و خوب هم نمیشوم. یعنی من حق زندگی ندارم؟ باید گوشه خانه بنشینم؟! همسرم حق ندارد وقتی روزهای زندگیاش را ورق میزند، خاطرهای هم از سینما رفتن با شوهرش داشته باشد؟!
همسایههایم نه مرا میشناسند و نه از مشکلم خبر دارند
۲۱ سال است که ساکن محله پیروزی هستم ولی هیچکس مرا نمیشناسد و از شرایطم خبر ندارد؛ حتی همسایههای دیوار به دیوارمان. خاطرم هست یکبار یکی از همسایهها بنایی داشت. گردوغبار و سروصدایشان آزارم میداد؛ شیمیایی اثرات مخربی روی اعصاب دارد. من هم از این قاعده مستثنا نیستم و صداهای بلند عصبیام میکند. رفتم و شرایطم را برایش توضیح دادم. شانه بالا انداخت و گفت: «مشکل شماست. به ما ربطی ندارد.»
تصورتان از جانباز، مردی است که دست یا پایش قطع شده
میدانید سی سال همه این زخم زبانها و نگاههای تحقیرآمیز مردم و مسئولان را تحمل کردن یعنی چه؟ ما را نشناختند. نخواستند که بشناسند. اصلا برایشان مهم نبود. تصور آنها از جانباز، مردی بود که دست یا پایش قطع شده باشد. نفهمیدند گاهی جانبازی علائمی شبیه سرماخوردگی و آسم دارد. به ظاهر سُر و مُر و گُندهایم و لپهایمان هم گل انداخته اما شیمیایی عین موریانه طومار زندگیمان را میخورد و پیش میرود.
سرو قامت خیابان سرو
پیش از گفتن همه اینها آدرسش را گرفته بودیم و گفته بود: «خیابان سرو». تمام طول مسیر داشتیم به شباهت نام خودش و خیابان محل زندگیاش فکر میکردیم. به بلند قامتیِ ارادهاش. از جان گذشتگی و وطنداریاش؛ که نفسش میگیرد اما استوار میایستد. پوستش تاول میزند اما دم نمیزند. خانمها، آقایان، همسایهها، هممحلهها و همشهریها تا به حال کوهی را دیدهاید که راه برود، نفس تنگی بگیرد، خسخس سینه و خلط گلو امانش را ببرد؟
با یک دستگاه اکسیژن و چند متر شیلنگ در خیابان راه میروم
به مقصد که میرسیم به استقبالمان میآید با چند متر شیلنگ سفید که از دستگاه اکسیژن تا بینیاش کشیده شده، هر سمت که میچرخد، شیلنگ زیر پاست؛ توی حیاط، آشپزخانه، راهرو. میپرسیم: «هرچند ساعت به این دستگاه وصل هستید؟» «تمام ۲۴ساعت شبانهروز» جواب کوتاهی است که در خلاصه همه دردهایش میگوید و میگذرد. بعد میشنویم به خیابان که میرود، توی صف نانوایی، خرید روزانه و محل کار، هر روز و هر ساعت دستگاه اکسیژن ۸کیلویی با سیمهاو شیلنگش را توی کیفی میگذارد و روی شانه میبرد و ما مردم تنها نگاهش میکنیم. قضاوتش میکنیم و او هر روز، هر ساعت باید بجنگد تا خودش و ماهیتش را به نگاههای پرسشگر و دلسوزانه ما اثبات کند؛ بیآنکه از خودمان بپرسیم برای چه کسی دلسوزی میکنیم؟ برای مرد و مردان گمنامی که روزی وطنمان را پشت شجاعتشان پناه دادیم و مطمئن بودیم تا از جانگذشتگانی مانند آنان هستند، خطی به آمال و آرزوهایمان نخواهد افتاد. حالا چه شده که فراموششان کردیم که دیگر نمیشناسیمشان و پنهانشان میکنیم.
یک نایلون بزرگ پر از قرصهای رنگارنگ
اینها تنها بخشی از گفتههای هادی کاظمنژاد، جانباز ۷۰درصد شیمیایی است که یک نایلون بزرگ پر از قرصهای رنگارنگ را پیش چشممان باز میکند و میگوید: «اینها خوراک دوماه من است. روزی حدود ده قرص را مصرف میکنم تا علائم دردی که از ۱۷سالگی تا به امروز گریبانم را گرفته، بیش از این عود نکند.»
چند مرتبه عمل و دو هفته کما
میگوید:تا به حال به خاطر عوارض شیمیایی با مشکل بینایی روبهرو شده و چندبار هم تحت عمل جراحی قرار گرفتهام. سال گذشته هم دو هفته در کما بودم. سال۶۶ در منطقه شلمچه شیمیایی شدم. آن روزها نوجوانی بودم که آرزویش از جبهه رفتن، شهادت بود و بس اما خدا خواست جانباز شیمیایی باشیم و به قول یکی از دوستان هر روز شهید بشویم.