کد خبر 141478
۸ بهمن ۱۳۹۷ - ۰۹:۵۳

سلسله خاطرات طلبه آزاده محمد(رحمان) سلطانی

شوق عملیات

شوق عملیات

منطقه شلمچه پر بود از مواضع و استحکاماتی که در هیچ جای دیگری از جبهه ها به این حجم مشاهده نمی شد. ارتش بعثی از ترس حملات رزمندگان اسلام، سنگین ترین و مستحکم ترین موانع و استحکامات را در منطقه ایجاد کرده بود که به حسبِ محاسبات عادی شکستن و عبور از آنها غیر ممکن به نظر می رسید.

دشمن علاوه بر سنگر، خاکریزهای چند لایه، مثلثی و موانع متعدد سیم خاردار و خورشیدی ایجاد کرده بود. از سوی دیگر برای باتلاقی کردن منطقه حجم انبوهی از آب را در شلمچه رها کرده بود تا عبور از این باتلاق، سخت و حتی محال به نظر برسد.

اعزام بی بازگشت

هر روز خبرهای مسرت بخشی از پیروزی های پی در پی رزمندگان اسلام از شلمچه و عملیات کربلای پنج می رسید. گاهی هم بدن غرقِ به خون شهدا که بعضی هاشون از دوست هایم بودند به کاشان می رسید. مرحله اول عملیات با موفقیت تمام شد. آن زمان در مدرسه علمیه آیت الله یثربی کاشان درس طلبگی می خواندم.


چند نفر از طلبه های این حوزه در کربلای ۴ و ۵ به شهادت رسیده بودند و خیلی دوست داشتم من هم یکی از آنها بودم. سینه ام پر از شوق حضور در عملیات بود. یک روز طلبه ها گفتند که یکی از دوستانم به نام محمود دانشیار زخمی شده و پس از ترخیص از بیمارستان به منزل رفته است. برای ملاقات به خانه محمود رفتم. بدجوری زخمی شده بود، ولی روحیه اش عالی بود و با شور و حرارت از آوردگاه شلمچه و حماسه عجیب و غریب بچه ها سخن می گفت. دیگر طاقت ماندن نداشتم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر خودم را به منطقه برسانم. می ترسیدم عملیات تمام شود و من جا بمانم. تازه بچه دار شده بودم و حسین پنج ماه و نیمش بود. تازه شیرین کاری هایش شروع شده بود و کلبه محقر و گِلی و اجاره ای ما با صفا شده بود. از حوزه باز می گشتم که با لبخند شیرینش خستگی درس و بحث از تنم بیرون می رفت. دل کندن سخت بود. ولی جاذبه ای قوی من را به سمت خودش می کشاند. این بود تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده خودم را به ادامه عملیات برسانم.

ادامه دارد...




برچسب‌ها