کد خبر 141381
۲ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۴:۱۵

دلتنگی های فرزند شهید در نامه

دلتنگی های فرزند شهید در نامه

بعد از مدت‌ها قلم به دست گرفتم و آماده نوشتن دلتنگی‌هایم بر صفحات سفید دفترم شدم... تا باز برایت شرحی از دلتنگی‌های غریب پسرانه‌ام دهم...

سلام پدر عزیزم....

مدت‌هاست بغض امانم را بریده است....

می‌خواستم قلم به دست بگیرم و بنویسم ولی هیچکدام یاری‌ام نکردند.. نه کاغذ.. نه قلم... نه دلتنگی‌هایم...

و به اوج بی کسی‌هایم که می‌رسم زبانم بسته می‌شود و تنها محکوم می‌شوم به سکوت...

نمی‌دانم اکنون که قلم به دست گرفته‌ام چه باید بنگارم..؟

از قهرکنان یک ماه‌ام و یا آشتی کنانش..؟

از بی‌جواب ماندن ندبه‌های دلتنگی ام یا...

مدت هاست پی ‌پاسخی هستم که آرامم کند...

با تو هستم می‌شنوی؟؟ تنهایی‌ام را می بینی؟؟منم پسرت...! غریب افتاده‌ام بین این مردم!...

آنقدر نگاهم نکردی که پاک از یادت رفته‌ام...

تنها هستم در زمینی به بهای جان فروختی‌اش...

مدت‌هاست که دیگر خودم نیستم.. تمام پر شده از سه نقطه‌های بی‌نهایت....

ب ا ب ا.......

دارم مچاله می‌شوم زیر نگاه آدمهایی که چشمهایشان کوررنگی دارد و مرا به سیاهی شب، سفید می‌بینند...

دارم مچاله می‌شوم زیر قصه خیس دنیای آدم‌ها...

دلم، فقط کمی، کمی تو را می‌خواهد.....

کمی محبت، کمی نوازش، کمی قربان صدقه...

اصلا نه، کمی لوس شدن برایت... آری کمی لوس شدن می‌خواهد...

لوس که شوم خاطرخواهم می‌شوی دست به سرم می‌کشی و نگاهم می‌کنی...

شاید تنها خواسته دلم نگاهت باشد.

این روزها روزهای بودن است این روزها روزهای خواستن است خواستن بودن تو بودن و دیدن و حرفهایت بودن و دلگرمی‌هایت این روزهلا قاب عکست کارم را راه نمی‌اندازد چشمانت از پلک نزدن خسته نشد؟ تو اگر خسته نیستی من خسته‌ام خسته‌ام از نبودن و ندیدنت خسته‌ام از نشنیدن صدایت خسته‌ام از حرف زدن با عکسی که جوابم را نمی‌دهد خسته‌ام به اندازه تمام لحظه‌های نبودنت این روزها دستانم دستانت را می‌خواهد و دلم حضورت را این روزها چشمانم به دنبال بودنت می‌گردد اما نیستی نیستی تا مرهمی بر بی‌قراری‌هایم شوی نیستی تا دل خوش شوم از داشتن باب این این روزها.........

پدر!

تو در کدامین سوی امروز ایستاده‌ای؟؟؟ پس چرا هجوم نام امروز دارد مرا می‌کشد؟؟؟ پس چرا گل‌های آن گل‌فروشی مرا می‌خوانند؟؟؟ می‌خواهند دسته شوند در دستان من و آرام بگیرند روی مزارت... در آن غربت غریبانه‌ات...

گل‌ها را می‌آورم، شمع را هم بخاطر می‌سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند!

تو چه می‌کنی؟ چگونه پاسخ می‌گویی تمنای دلم را؟

من تا کی باید در انتظار لحظه‌ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می‌کنی؟

مگر نگفته اند اهل بهشت بخشنده‌اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی‌بخشی تا نور چشمان کم سوی غبارگرفته‌ی زمانه باشد؟

می‌دانی این قلم را چه می‌راند؟ دردا دردی ک هرسال، امروز سنگین‌تر می‌شود!

من شاید یکسال به تو نزدیک‌تر می‌شوم اما این درد همچنان برپشتم سنگینی می‌کند که اگر روزی نزدت بیایم شاید تو دیگر نام و نشانم را ندانی مرا ازیاد برده‌ای.. بابا...مادر!

نمیدانم تو را چه بخوانم؟ پدر یا مادر!!!

می‌خواهم با دستان تو زائر شوم. می‌خواهم دستان تو شکایتم باشند...

من خسته از انتظار نگاهش! و او چه بی‌تفاوت از کنارم عبور می‌کند! بی‌آنکه صدای قدم‌هایش را بشنوم. بی‌آنکه مرا بخواهند... می‌رود نمی‌دانم آیا دلش با سنگ همخانه شده؟؟؟

دستانت را بیاور مادر تا به او نشان دهم. هر چین و چروک از دست‌های تو شهادت‌نامه ی درد می‌خواند! بیا تا موهای سپیدت را هدیه‌اش کنم شاید نظری کند... شاید پدری کند...

پدر!

کدام سوی امروز اقامه‌ی سکوت کرده‌ای و نگاهت را روانه‌ی کدام آستان ساخته‌ای؟

چرا پاسخ نمی‌گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می‌کشد و از میان بغض‌های به گلو نشسته‌ام عبور می‌کند و طنینش برجان عالم می نشیند؟

اکنون نام تو درد است برای من...

بیا بنگر این گل های آرمیده به روی مزارت را چه دلبری می‌کنند!

و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده‌اند.. مانند من که سر بر خاک ساییده‌‌ام و زندگانیم را آورده‌ام تا یوسف نگاهت را بخرم...

برایت یاس آورده‌ام، همان گل‌های آرزویت...

همان که با اقتدار به نامش"من" را از "یاسمن" وجودت گرفتی و یاس شدی و کبود...

در آن هجوم آتش و خون...

سوختی...

از طرف پسرت

امیرمحمد احمدی چهارمحال و بختیاری- پایه هفتم

برچسب‌ها