به نام او که شهادت را افتخاری برای جاماندگان در روی زمین قرار داد.
چند روزی است دلم گرفته و گویی هوای گریه دارم. احساس میکنم آسمان به زمین آمده است. با خودم گفتم امروز هر طوری بشود باید با تو سخن بگویم.
نمیدانم کیستی نمیدانم در چه عملیاتی یا در چه سرزمینی به شهادت رسیدهای و خون پاکت بر کدام خطه از خاک مقدس
این سرزمین شکوهمند بوسه زده است. اگر پلاکت بود میتوانستم بفهمم قلمم به شوق چه شهیدی چنین به سینه کاغذ میرقصد و چگونه با تو صحبت خواهد کرد.
و حال قلم و کاغذ را به دست میگیرم و در گوشهای از ایوان خانهمان مینشینم و زمانی که قطرههای باران بر سرم میبارند و اشک از گونههایم روان است شروع به نوشتن میکنم.
در خلوت تنهاییام بارها خواستهام تو را معنا کنم. اما نتوانستم زیرا هر قدر بیشتر سعی میکردم واژهها در تنگنای اندیشهام گم میشدند.
این بار میخواهم تو را مهمان واژههایم کنم و وصف زیبای تو را به تصویر بکشم. اما نمیدانم چگونه وصفت را در قالب واژههای تهی و بیمعنا بر صفحهی بی جان کاغذ بگنجانم. گویا جملهها وسعت بیان ایثار و فداکاری وجودت را ندارند.
اما میخواهم تو را به کوه مانند کنم. زیرا تا بوده نام سرافرازان را با عظمت کوههای سر به فلک کشیده قرین ساختهاند.
اما دیدم کوه نیز در مقابل عظمت روح تو آنجا که پای سوز و گداز یا رب یا رب شبهای نبرد به میان میآید سر شرم بر خاک میساید.
خواستم بگویمت آسمان. آری آسمان. همان جایی که قدرت لایزال الهی و حریم پاک ملائک و انبیا را در ذهن تو تداعی میکند. اما دیدم آسمان نیز با آن همه فراخی و وسعت به وجود شما مباهات میکند و فرشتگان زیبای وصال بالهای خویش را زیر قدوم شما آسمانیان میگسترند.
من تو را صدا میزنم عشق. آری عشق. این زیبا کلام قلبهای شکسته. زیرا شما نوازندگانی هستید که زیباترین نغمههای عشق را نواختهاید.
اما چه میتوان گفت وقتی که شما رفتید تا خط امام(ره) باقی بماند خطی که ابراهیم نبی(ع) شروع شد و در تداوم سرخ خویش با دست های پاک محمد(ص) و علی(ع) به قلب پرشور امام امت رسید تا رنجبران زمین را از جور قابیلیان برهاند و حقا شربت غیرت را نوشیدند و نگذاشتید که من و امثال من قهوه تلخ حقارت را بنوشیم و همیشه دستی بیگانه روی سرمان باشد. اما حال ما جواب این همه ایثار را چگونه دادیم؟
با شرمندگی می گویم تواز خویش گذشتی تا ارزش ها بماند اما گاهی همان ارزش های مقدس آنچنان به باد تمسخر گرفته میشوند که اگر به دفاع برخیزی، با هزاران لطایفالحیل تو را تضعیف و از صحنه خارج می کنند. گاه هتاکی به جایی میرسد که عاشورا را صحنه انتقامجویی تلقی و تبلیغ میشود. آری برخی هنوز سنگ رادیوی یک موج اهریمن را به سینه میزنند.
میدانم تازگیها تو را فراموش کردهاند. شاید هم عینک های دودی آنها نمیگذارد تا تو را ببینند. و یا آنقدر موزیکهای عبث گوش می دهند که دیگر نمیتوانند فریاد یازهرای تو را بشنوند. بخصوص دختران و زنانی که چادرشان مایه ننگشان شده است و برای کنارگذاشتن آن، آنقدر بهانه میتراشند که کلافهات میکنند ...
خلاصه میکنم آری شما با ما قابل قیاس نیستید، ما صراط مستقیم ورد زبانمان است اما صراط شیطلان سرلوحهی عملمان.
واین میشود که حال سهم شما از همهی فداکاریها و از آن همه ایثار و از آن همه عشق در کوچه پس کوچههای تنگ شهرمان فقط در یک اسم خلاصه شده است. کوچه شهید ...
دیگر آزردهات نمیسازم.
اما چه خوش است در تنگای نیمه شب آهنگ فراق سردادن و قصه غصههای دلتنگی را از چالههای قلب به درآوردن و به کاغذ سفید تنهایی نگاشتن.
اکنون که نامهی من رو به اتمام است گویی قطرههای باران امان خداحافظی را به من نمیدهند.
پس نامهام را با یک دعا به پایان میبرم:
خدایا الفبای سخت دوست داشتن را همچون شهدا به ما بیاموز زیرا اتصال به این کاروان استواری قدم علی(ع) گونه ایثارالحسین (ع) را می خواند.
تقدیم به شهدای گمنام سرزمینم
الهه محمودزاده– خراسان رضوی – پیش دانشگاهی فرزانگان دوره دوم