خانم سلیمانی، بحث اول ما به سابقه فعالیت شما در دوران دفاع مقدس برمی گردد. چه زمانی عازم شدید و کجاها خدمت کردید و چه مدتی با رزمندگان همراه بودید؟
سالهای شروع جنگ من سن کمی داشتم. حدوداً ۱۷ ساله بودم که این توفیق را پیدا کردم در خدمت بچه های رزمنده باشم.
بیشترین خدمت من به عنوان پرستار در ایام جنگ، در غرب کشور و بیمارستان بانه انجام شد. خدمت پرستاری و امدادی در مناطق غرب و جنوب کشور، زیر حملات شدید هواپیماهای بعثی صورت می گرفت. قریب 8 بار در طول خدمت، من مجروح شدم. شدیدترین مجروحیت من اسفند سال ۶۲ بود که بیمارستان به صورت بی رحمانه از سوی جنگنده های عراقی بمباران شد.
می توانید تصویری از وضعیت بیمارستانها و درمانگاه ها در زمان جنگ بدهید، مخصوصاً در زمانی که موقع انجام عملیات های رزمندگان بود؟
در جنگ ها معمولاً می گویند که امن ترین جا برای پناه گرفتن، بیمارستان است اما چنان که اطلاع دارید در جنگ تحمیلی ما، مراکز امدادی و بیمارستانها هیچ امنیتی نداشتند و دشمن بعثی، با علم به این که مجروحین جنگ به بیمارستانها منتقل می شوند، یکی از اهداف اصلی حملات خود را بیمارستانها و درمانگاهها قرار می داد. علاوه بر حملات هواپیماها، در مناطقی مثل کردستان یا شهرهای مرزی خوزستان، توپخانه ها و آتشبارهای خمپاره ای نیز مراکز درمانی را هدف قرار می دادند. در منطقه محل خدمت ما واقعاً هفته ای نبود که خمپاره و گلوله های توپ به محیط بیمارستان اصابت نکند. من با سن کمی که داشتم هیچ وقت دلم نمی آمد آنها را رها کنم.
برای امثال من که در سن جوانی بودیم، دیدن آن همه صحنه های غیرانسانی بسیار سخت بود. هنوز هم خاطره رزمندگان و بچه هایی که با پیکر مجروح به بیمارستان منتقل می شدند برایم زنده است و در همان محل نیز شاهد حملات توپخانه ای یا هوایی بودیم که یادم نمی رود. هیچ کدام از ما نمی توانستیم در آن وضعیت، محل خدمت را ترک کنیم و یا حتی برای ساعتی، رزمندگانی که مجروح بودند و به شدت درد می کشیدند را تنها بگذاریم.
وقتی فعالیت آن روز در بیمارستان را با کار پرستاری الان مقایسه می کنید، چه تفاوتهایی می بینید. کار پرستاری در صحنه جنگ چه خصوصیاتی دارد؟
تفاوت ها بسیار زیاد است و اصلاً قابل مقایسه نیست. آنجا شما خودتان هم در خطر مرگ و یا مجروحیت قرار دارید. در واقع یک پرستار در یک محیط جنگی باید خودش هم یک رزمنده باشد و آماده همه نوع اتفاقات غیرمنتظره از مجروحیت، اسارت و شهادت شود. برای من جانفشانی آن روزهای پرستارهایمان، بسیار درس آموز بود. خوشبختانه انسانهای فداکار زیادی در کادر پرستاری و بیمارستانی داشتیم که دوشادوش رزمندگان، همه خطرها را به جان می خریدند و در خط مقدم جبهه حضور می یافتند. آنها به معنای واقعی انسانهای شجاع بودند. بسیاری از پرستاران با تجربه را می شناسم که آن روزها حتی در کنار جعبه امدادگری و تجهیزات درمانی، اسلحه نیز همراه خود داشتند و زمانی که دشمن بعد از بمباران های گسترده برای اِشغال مراکز و مقر نیروهای ما، حمله می آوردند آنها نیز تبدیل به یک جنگجو می شدند و سلاح در دست می گرفتند.
می خواهم قدری بیشتر درباره شرایط کار در بیمارستانهای منطقه جنگی توضیح بدهید. آنچه مشاهده و تجربه کرده اید. مطمئن هستم برای همکاران امروزتان سودمند خواهد بود؟
عجیب ترین بخش کار پرستاران و امدادگران در ایام جنگ، در اورژانس بود. با هر حمله ای که صورت می گرفت، نیروهای بخش اورژانس به حالت آماده باش کامل در می آمدند. آنجا حتی ثانیه ها هم در امدادرسانی به مجروحان تعیین کننده بودند و می توانستند به نجات یک رزمنده منجر شوند. زمان جنگ، در حملات بی رحمانه بعثی ها، بخش های اورژانس پر از مجروح می شد. تخت ها جوابگو نبود و به این خاطر ما مجبور بودیم بسیاری از کارهای درمانی و اورژانسی را روی زمین انجام دهیم. از طرفی نیروهای بیمارستان و بخش اورژانس باید آمادگی این را داشته باشند که با انواع آسیب دیدگی و جراحت در پیکر رزمنده روبرو شوند، از قطع عضو تا پارگی و شکستگی استخوانها و مفاصل و از شوک های روانی و عصبی تا خونریزی های شدید.
در حالی که می دانید، ما به صورت ناگهانی و غافلگیرانه وارد جنگ شدیم و بیمارستانها و مراکز درمانی ما بویژه در مناطق مرزی اساساً برای چنین حوادثی آماده نبودند. به این خاطر در سالهای شروع جنگ بسیار سختی کشیدیم. تعداد نیروهای امدادی که آموزش مواجهه با چنین حوادثی را دیده باشند اندک بود، علاوه بر آن ظرفیت مراکز درمانی ما اندک بود اما با فداکاری و فعالیت شبانه روزی که بچه ها در بیمارستانها و مراکز درمانی داشتند، سعی شد این کمبودها جبران شود.
اشاره به حجم فعالیت بچه های امداد و پرستاری کردید. شیفت ها ساعت های کاری شما در ایام جنگ چگونه بود؟
می دانید که بیمارستانها در روزهای عادی یک شیفت کاری برای پرسنل تعریف می کنند، مثل شیفت صبح یا بعد از ظهر و شب. اما در زمان جنگ بویژه ایامی که بر اثر حمله بعثی ها یا عملیات رزمندگان، شمار مجروحان بالا می رفت، اصلاً ساعت کار مشخص نداشتیم. اصلاً کسی نگاهش به ساعتش نبود، بویژه این که بسیاری از رزمندگان مجروح، بعد از مداوای اولیه دوباره به جبهه باز می گشتند؛ در این وضع و حال ما نیز خودمان را بخشی از جهاد آنها می دیدیم.
ماجرای جانبازی تان به چه شکل بود؟
روزی که من مجروح شدم، ازدحام شدید در بخش اورژانس بیمارستان حاکم بود. بیش از ۵۰ مجروح تحت مداوا بودند. سحرگاه همان روز بود که ناگهان بمباران بعثی ها شروع شد، در یک لحظه دود و گرد و خاک همه جا را فراگرفت. بمباران چنان شدید بود که سکوت ترسناک حاکم شده بود و هیچ صدایی به گوش نمی رسید. سقف بیمارستان فروریخت و من زیر آوار مانده بودم. بعد از این که من را از زیر آوار بیرون کشیدند، متوجه شدم علاوه بر جراحت های سنگی مثل پارگیصورت، اصابت ترکش، یک چشمم را هم از دست داده ام و در حال حاضر چشم راستم مصنوعی است. از بانه به تبریز اعزام شدم آنجا هم پزشکان کاری از دست شان برنیامد. از پیشانی تا گردنم ۳۰ تا بخیه خورده بود. بعد از بهبودی، تا دو سال پیش مشغول به کار بودم اما در این سال های اخیر، ترکش هایی که در سرم مانده، قدرت کار کردن را از من گرفته است.
خانم سلیمانی طی حدود 3 دهه که از جنگ می گذرد فکر می کنید چه اندازه اتفاقات حماسی و تاریخی پرستاران دوران جنگ به تصویر کشیده شده است؟
کم و بیش آثار تصویری و سریال ها را تماشا کرده ام. زحمات زیادی کشیده شده اما هر چقدر هم تلاش شود واقعاً توصیف یا به تصویر کشیدن آن صحنه ها و ناله ها که هنوز در گوش من هست، دشوار است. چگونه می توان خیل رزمندگانی که با پیکر مجروح در اورژانس ها به صف می شدند و یا حال پرستارانی که برای نجات آنها خود را به آب و آتش می زدند، توصیف کرد.
می دانم خاطرات زیادی از آن دوران دارید. لطفاً اتفاقی که در ذهن و روح تان بیشترین اثر را گذاشت بگویید.
حقیقتاً همه روزهای ایام جنگ در بیمارستان، برای ما پر از اتفاقات فراموش نشدنی بود. صحنه هایی که از نجات یک مجروح به وجد می آمدیم و نیز مواقعی که از شهادت و از دست رفتن یک رزمنده، دنیایی از غصه و حسرت بر سرِ ما آوار می شد.
چنان که اشاره کردم برای ما تلخ ترین بخش ماجرا این بود که بسیاری از مردم برای نجات از بمب های ویرانگر صدام به بیمارستان پناه می آوردند اما وقتی رژیم بعث نوک پیکان حملات خود را به سمت بیمارستان ها نشانه می گرفت، در واقع هیچ نقطه امن برای مردم عادی باقی نمی ماند.