خبرنگار پایگاه خبری
حیات، پای صحبت های عباس درویش نژاد جانباز 70 درصد و رزمنده عملیات کربلای چهار
به مناسبت سالگرد آغاز عملیات کربلای چهار، نشست که در ادامه می خوانید:
پسر هشتم خانواده پر
جمعیتمان بودم. شور و شوق فراوانی برای حضور در جبهه ها داشتم برای همین از طریق
بسیج به صورت نیروی داوطلب بعد از گذراندن دوره آموزشی در کرمان در حالی که 16 سال داشتم از لشگر ثارالله گردان 422 هرمزگان به بندرعباس اعزام شدم.
4 ماه در جبهه ها را به
عنوان کمک تیربارچی گذراندم. آموزش غواصی
ندیده بودم اما بعدها به گروهان آب و خاک
اعزام شدم و آموزش مختصری دیدم.
شب عملیات کربلای 4 با همه خداحافظی می کردیم و حلالیت می طلبیدیم و از شروع عملیات خوشحال بودیم.
عملیات آغاز شد. ما جزء آخرین گروهان اعزامی بودیم. به ما گفته بودند با قایق به منطقه ای برویم که چراغی
سبز رنگ روشن است. همگی سوار شدیم. اروند رود از
پیکر شهدا لبریز بود و مشخص بود تلفات بسیاری داشته ایم.
تقریبا 50 متر مانده بود به چراغ برسیم، تیراندازی به سمت ما شروع شد. فرمانده دستور عقب
نشینی صادر کرد و -قایق را به سمت خشکی خودی حرکت دادند و متوجه شدیم عملیات لو رفته است.سپس به منطقه ای نزدیک
خرمشهر رفتیم و تا صبح منتظر دستور بعدی ماندیم.
من و چهار نفر از بچه
های گروهان جزء کم سن ترین ها بودیم و به
دلیل سنگینی وسایل، راه رفتن برایمان خیلی سخت بود به همین دلیل آخر از همه حرکت می
کردیم.
در همین حین منطقه
بمباران شد. من به حالت سجده روی زمین نشستم تا در امان بمانم اما بعد از بمباران
هنگامی که می خواستم بلند شوم متوجه شدم اختیار پاهایم را ندارم و پاهایم دیگر
تکان نمی خورد.
رزمندگانی که همراه من
بودند نیز شهید یا قطع عضو شدند. من نمی دانستم قطع نخاعی یعنی چه؟ هیچ خونریزی و
زخمی هم نداشتم. اما بعد از انتقال به بیمارستان صحرایی متوجه شدم بر اثر انفجارهای پی در پی دچار موج گرفتی و
قطع نخاعی شده ام.
پس از طی کردن مراحل
درمانی تحصیلم را ادامه دادم و دیپلم گرفتم. چند سال بعد نیز ازدواج کردم و دو
دختر 15 و 8 ساله دارم.
هنوز هم گاهی برای درمان به بیمارستان مراجعه می کنم و با دیدن جانبازان دیگر خوشحال می شوم و از تجربیات یکدیگر درس می گیریم.
مبینا آقاخانی
نوجوانی که در کربلای ۴ جانباز شد
دستور عقب نشینی صادر شد. شنیدیم که عملیات لو رفته است. برای اعزام به منطقه ای دیگر آماده می شدیم که منطقه بمباران شد. روی زمین نشستم تا در امان بمانم اما دیگر نتوانستم روی پاهایم بایستم.