کد خبر 140801
۱ دی ۱۳۹۷ - ۱۳:۲۳

گفت و گو با پهلوان عباس عباسی جانباز هنرمند:

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

از جنوب تهران برخاسته است. محله سرآسیاب دولاب، محله ای که نام و نشان بسیاری از رزمندگان را می توان آنجا سراغ گرفت. حاج عباس عباسی در میان نسل جبهه و جنگ، به دو چهره هنری و ورزشی شناخته شده است. جمعی پهلوان صدایش می کنند و برخی دیگر هنرمند.

به گزارش حیات، سابقه ورزشی و شهرت پهلوانی او به قبل از انقلاب برمی گردد. زمانی که عباس آقا مانند بسیاری از جوانان مذهبی جنوب شهر، سری پرشور در ورزش داشته است. او می گوید ورودش به دنیای ورزش را مدیون تشویق عموی فقیدش است که باعث شد در دوران پرهیجان آن سالها به ورزش دلخواهش، «وزنه برداری» روی آورد و با پشتکاری که داشته در این رشته مقام قهرمانی رشته پاورلیفتینگ جوانان جهان را کسب کند.

اما فعالیت او در کسوت یک هنرمند بعد از جنگ آغاز می شود یعنی بعد از دوران نقاهت مجروحیت شیمیایی. زمانی که می گوید قلم و رنگ و نقش من را فریفته دنیای جدید کرد. می گوید پیشرفتش در فعالیت هنری را نیز مدیون تشویق های همسر و سه فرزند دوست داشتنی اش است.

اکنون حاصل 27 سال کلنجار رفتن با آبرنگ، ده ها اثری شده که در نمایشگاههای مختلف از دانشگاه تهران تا مادرید، توکیو و پاریس نگاه دوستداران هنر را جلب کرده است.

پهلوان عباس در 64 سالگی همچنان شور و انرژی یک رزمنده جوان را دارد، ورزش می کند، نقش بر کاغذ و دیوار می افکند و دست اندرکار برگزاری انواع همایش برای فرزندان شهدا و خانواده معظم ایثارگران است. گفت وگو با او خاطره زلالی بچه های جبهه وجنگ را زنده می کند. طنز و شوخی چاشنی کلامش هست اما مدام از نگرانی و دغدغه حفظ حماسه ها و میراث مردان جبهه و جهاد و انتقال آن به نسل امروز می گوید.

این گفت و گوی حیات طیبه هست با رزمنده ای که اکنون قریب دو دهه دبیرکلی نخبگان شاهد و ایثارگر را بردوش دارد.

جناب عباسی شما در فعالیت حرفه ای دو رشته متفاوت را تجربه کرده اید، هنر و ورزش. ترجیح می دهید از فعالیت ورزشی تان بحث را شروع کنیم یا هنری؟

به نظرم ورزش برای شروع صحبت شیرین تر باشد اما هنر هم جزئی از زندگی من است.

خوب، من بخشی از خاطرات مربوط به ورود شما به دنیای ورزش را خوانده ام و گفته اید که عموی عزیزتان راه نقش زیادی در این تصمیم داشتند. اینجا می خواهم اتفاقات مهم زندگی ورزشی تان را از زبان خودتان مرور کنیم؟

فکر کنم بزرگترین اتفاق در فعالیت ورزشی من، کسب قهرمانی در پاورلیفتینگ جوانان جهان در وزن 83 کیلو با رکورد 320 کیلوگرم در سال 1355 است و تا آنجا که به خاطر دارم هنوز هم این رکورد شکسته نشده است اما آن اتفاق ورزشی به دلیل این که در یک فضای سیاسی رخ داد برای من ارزش والایی دارد. در آن دوره رسم بود همه ورزشکارانی که به مدال و عنوان دست می یافتند بعد از اهتزاز پرچم ایران، ارادت خود را در مصاحبه یا سخنرانی به شاه اظهار می کردند و به این طریق مشمول عنایات شاهانه قرار می گرفتند و هدایای بسیار تقدیم شان می شد اما من به لطف الهی و الهام از مشی امام عزیزم که به بنده حقیر در جمع ورزشکاران لقب پهلوان دادند، به این خواسته تن ندادم و همین رفتار باعث شد در آن دوره مغضوب رژیم واقع شوم.

یعنی فعالیت سیاسی تان با همین حرکت شروع شد؟

نه پای من به سیاست قبل از این باز شده بود. عشق و علاقه به امام خمینی(ره) و نهضت تحت رهبری او در خانواده ما که مذهبی بود، ریشه پیدا کرده بود. تا حدی که من نوجوان بودم که به همراه پدر به دیدار حضرت امام (ره) در قم رفتیم. اما شاید اسم من به عنوان یک فعال سیاسی و فرد مخالف رژیم بعد از ماجرای کسب قهرمانی ورزشی مطرح شد. چون بعد از خودداری از اظهار ارادت به رژیم ستمشاهی، فشارها و محرومیت ها شروع شد. مدتی از عرصه ورزش کنار گذاشته شدم، سپس ماجرای تعقیب و گریزها شروع شد. چون این بخش از خاطرات دوران تعقیب ساواک را قبلاً نقل کرده ام الان صرفنظر می کنم. فضا به اندازه ای برای ما بچه های مذهبی ناامن شده بود که در یک مرحله من از پاسگاه و زندان فرار کردم و به بیت شماری از علما از جمله مرحوم مرعشی و گلپایگانی پناه بردم. در محله دولاب تهران نیز به منزل میرزا اسماعیل دولابی حق پناه.

اما در میان خاطرات منتشر شده شما که مرور می کردم ماجرای تلاش تان برای اختلال در دیدار جنجالی کارتر از تهران، برایمان جالب است. ماجرا از چه قرار بود؟

آن موقع انواع طرح و نقشه ها بین جوانان انقلابی برای مقابله با رژیم و برهم زدن آرامش خانواده سلطنتی مطرح می شد، مثلاً یکی از طرح ها این بود که من مراسم جشن شاهنشاهی را با پرتاب کوکتل مولوتوف در ورزشگاه آزادی مختل کنم اما از این طرح که می توانست موجب تلفات مردمی هنگام فرار شود، چشم پوشی کردیم. بعد از این بود که قرار شد خشم و اعتراض مان نسبت به سلطه روز افزون آمریکایی ها در ایران را با یک حرکت هنگام سفر کارتر نشان دهیم. با هماهنگی که یکی از بچه های مذهبی در تیم پاسبانی انجام داده بود هنگام عزیمت کارتر و شاه به همین خیابان طالقانی (که آن روز شاهنشاهی می خواندند) با پرتاب گوجه رئیس جمهور آمریکا و شاه را هدف قرار دادم. بلافاصله از صحنه گریختم اما چون شناسایی شده بودم بعد از این، عوامل ساواک عملیات تعقیبش را شروع کرد تا این که در مغازه میوه فروشی یکی از دوستان آنها به نوعی محاصره ام کردند. درگیر شدیم و حتی موفق شدم برخی از آنها را زمینگیر کرده و فرار کنم اما هنگام گریختن از ناحیه ساق پا تیر خوردم. این بار البته بازداشت من با شکنجه و اعمال شاقه همراه شد.

از نگاه آنها شما جرم بزرگ و نابخشودنی را مرتکب شده بودید. درست است؟

اول این نکته را بگویم که آنها در بازداشتگاه تلاش شان این بود که حرکت من در روز رفتن شاه و کارتر را، یک نقشه عملیاتی بزرگ از سوی امام (ره) معرفی کنند به همین دلیل هم اصرارشان بر این بود که من به چنین چیزی اعتراف کنم حتی پاداش های بزرگ مثل اقامت در آمریکا پیشنهاد کردند، اما به لطف الهی من به این خواسته تن ندادم.

خوب به دوران بعد از انقلاب و حضورتان در عرصه جنگ و جبهه بپردازیم. چه کارها و مسئولیت هایی را در آن روزها عهده دار شدید؟

جنگ ذهن همه بچه های انقلاب را درگیر کرد همه جوانانی که تازه از مبارزه سخت با رژیم شاه فارغ شده بودند با مسئله بزرگتری مواجه شدند، به نام «حفظ وطن و نجات ایران از اشغال خارجی». شور جنگیدن با بعثی ها آن روز در خون همه ما دمیده بود. من ابتدای جنگ به ناحیه غرب کشور اعزام شدم، مأموریت من رساندن پزشکان به خط مقدم بود و در واقع مسئولیت امداد پزشکی را داشتم. از زمانی که واحدهای لشگر 27 محمد رسول ا... (ص) مستقر شد این افتخار را پیدا کردم که زیر بیرق این لشگر پیروزمند در بیایم و فعالیت در این لشگر را به عنوان مربی آموزشی شروع کنم.

تا آنجا که اطلاع دارم مجروحیت و جانبازی تان در عملیات خیبر و اولین بمباران شیمیایی بعثی ها رخ می دهد. جزئیات حادثه چه بود؟

رزمندگان ما در عملیات خیبر حماسه های تاریخی آفریدند و در واکنش به این پیروزی ها بود که صدام دستور بمباران شیمیایی را صادر می کند. موقع حمله شیمیایی ما در حال انتقال مهمات به جزیره مجنون بودیم. هنوز هم صحنه یورش بی رحمانه بمب افکن های بعثی را به یاد دارم. آنها بارانی از راکت و بمب در منطقه عملیاتی به راه انداختند و با انفجار بمب ها، دودهای سفید، آبی و قرمز فضا را پر کرد. صحنه وحشتناکی بود بچه ها یکی پس از دیگری با استنشاق دودهای مسموم از حال می رفتند به اندازه ای بدنشان تاول زده بود که ما برای انتقال شان از موهای سر یا پاهایشان می گرفتیم.

جالب اینجا است که آن موقع من تصورم این بود که من قدرت بدنی بالایی دارم از این مسمومیت جان سالم بدر می برم اما در پایان عملیات انتقال مصدومان شیمیایی، عوارض تلخ آن عود کرد، سوزش چشم، تنگی نفس، حس خفگی و سردرد و سرگیجه. به نقاهتگاه تختی در اهواز منتقل شدیم. اغلب بچه ها از آنجا به اتریش اعزام می شدند اما من نپذیرفتم و در بیمارستان لبافی نژاد بستری شدیم.

بعد از بهبودی به امور هنری پرداختید؟

نه، دوباره با سماجت عازم جبهه شدم. حدود 4 ماه بعد از بستری، سال 65 که همزمان با شروع عملیات کربلای 5 بود این توفیق را داشتم که در رکاب رزمندگان قرار بگیرم. در همین عملیات دچار موج گرفتگی شدم و مدتی نیز دوران بستری و درمان آن طول کشید.

بعد از جنگ بیش از هر چیز، هنر شما را به خود مشغول داشت تا کجا رشته نقاشی را پیش برده اید؟

پیش از این هم گفتم که بعد از بهبودی نسبی از مصدومیت شیمیایی نقاشی با آبرنگ را که بسیار علاقه داشتم دنبال کردم و با تشویق دوستان و خانواده و نیز لطف خداوندی تاکنون بیش از صد اثر در این باره عرضه کرده ام.

در رویدادهای هنری مهمی حضور داشته ام و این را جزو افتخارات ایثارگران می دانم که قریب 70 نمایشگاه برگزار کرده ام که برخی از آنها در شهرهایی مثل مادرید، پاریس یا توکیو با استقبال بالا مواجه شده است.

این روزها بیشتر وقتم صرف برپایی جشنواره ها و گردهمایی هایی می شود که به خانواده شهدا و فرزندان ایثارگران اختصاص دارد. همایش هایی که موضوع آنها اغلب فرهنگی، هنری و ورزشی است و در سطح داخلی و بین المللی برگزار می شود.

سخن آخر، می دانم دل پردغدغه ای دارید. در یک کلام با این تجربه طولانی در ورزش و هنر که هر دو مورد علاقه جوانان است چه توصیه ای به این نسل دارید؟

من در هر محفلی تلاش می کنم ذهن بچه های امروز، با مردان بزرگ جنگ آشنا شود و آنها بدانند که این انقلاب و کشور به چه قیمتی حفظ و توسط چه کسانی حفظ شده است.

همواره از مقامات و مسئولان خواسته ام نگذارند پیشکسوتان جهاد و شهادت در این برهه به فراموشی سپرده شوند یا در حاشیه بمانند. از برخی رنجیده خاطرم اما نقد و نظرهایم را نسبت به عملکردشان می گویم.

به بچه های جانباز و همکاران خودم نیز دائم می گویم از ورزش چشم پوشی نکنند و مراقب سلامتی شان باشند و فرصت های این جهان را هر چقدر هم زودگذر باشد به بهترین نحو از آن استفاده کنند./حیات طیبه

برچسب‌ها