می دانم لحظات سخت و اندوهناکی برای شما و همه بستگان و دوستان ناصر عزیز است تقاضا دارم برای آشنایی مخاطبان ما از خصوصیات آن شهید بزرگوار بگویید.
ناصر حقیقتاً یک جوان ساده و دل پاک بود. از خوبی ها و مهربانی اش هر چه بگویم کم است. در طول زندگی آزارش به احدی نرسیده بود. همیشه سعی داشت همه را راضی نگه دارد.
من در روز تشییع جنازه بود که فهمیدم ناصر چه اندازه مورد علاقه و محبت مردم بوده است. روزی که پیکرش را برای دفن به روستا آوردند نه تنها مردم روستای خودمان بلکه از مناطق اطراف در سطح گسترده برای تشییع اش حاضر شدند و هر کدام از آنها با چشم اشکبار از محبت های ناصر می گفتند. این خودش خیلی ما را تسکین داد
ناصر در منطقه به عنوان یک جوان مذهبی شناخته می شد. در همه اجتماعات و مراسم های مذهبی پیشقدم بود. در فعالیت های خیرخواهانه که معمولاً در روزهای خاصی از سال انجام می شود، مشارکت داشت و پا به پای افراد خیّر برای کمک به نیازمندان به مناطق و روستاها می رفت.
چیزی که لازم است بگویم، عقیده ناصر بود که همیشه می گفت از دید ما سنی و شیعه فرقی ندارد ما همگی مسلمانیم و پیرو پیامبر اسلام(ص).
در منزل و میان اعضای فامیل به چه چیزی بیشتر عشق و علاقه نشان می داد؟
ناصر دوستان زیادی داشت و با آنها در ارتباط بود و در عین حال هیچوقت از وقت گذراندن با خانواده اش غفلت نمی کرد. خانواده برای او همیشه در اولویت بود.
آخر هفته حتی اگر یک ساعت از پادگان مرخصی می گرفت به دیدار مان می آمد. من روحیه قناعتش را خیلی می پسندیدم. با تمام مشکلاتی که داشت، وقتی می پرسیدم ناصر چیزی احتیاج نداری، می گفت نیاز ندارم. احترام خاصی به اعضای خانواده می گذاشت. یک لبخند قشنگ همیشه هنگام حرف زدن داشت و به کوچک تر و بزرگتر احترام می گذاشت. ناصر همه چیز ما بود. ما تکیه گاه مان را از دست دادیم.
آخرین لحظه هایی که با هم دیدار کردید و حرف هایی که میان او و خانواده رد و بدل شده را به خاطر دارید؟
چند روز قبل از شهادتش بود که همگی در خانه خواهرم دور هم جمع شده بودیم. سر به سر تک به تک اعضای خانواده می گذاشت. خواهر بزرگترمان می گفت ناصر ان شاا... بزودی دوره خدمتت را پشت سر می گذاری و شغل مناسبی دست و پا می کنی و زندگی را سر و سامان می دهی. حرف عجیبی در آن مجلس زد و همه را بهت زده کرد. رو به خواهرمان گفت؛ من که شهید می شوم، خواهر شما مراقب فرزندان من باشید. در آن لحظه خواهرم عصبانی شد اما ناصر خندید و گفت؛ شهادت لیاقت می خواهد. خواهر اگر لایق باشیم ماهم به شهادت می رسیم چرا عصبانی می شوی.
خبر دارم که همسنگران و فرماندهان ناصر هم در مراسم تشییع حاضر شدند و با شما و اعضای خانواده گفت وگوهای زیادی داشتند آنها چه نکاتی را درباره شهید بیان می کردند؟
درست است بعد از شهادتش فرمانده شان منزل ما آمدند. ایشان با همان نگاه نظامی خود از انضباط و نظم ناصر خویش تعریف می کرد. او می گفت که ناصر در طول ۶ ماه خدمتش یک روز تأخیر نداشت. ضمن این که در برنامه های مختلف پادگان همیشه داوطلب می شد. چند بار با بغض و ناراحتی گفت که آقا ناصر یک سرباز نمونه بود و افسوس می خورد از فقدان او.
همکاران و دوستانش در پادگان نیز هر کدام به نحوی از لحظه های شیرین که باهم گذرانده بودند می گفتند. برخی از دوستانش در مراسم بیش از انداره بی تابی می کردند و مدام گریه می کردند. یکی از دوستانش می گفت، جمع صمیمی ای داشتیم. هر روز که حالمان خوب نبود، ناصر آنقدر بگو بخند راه می انداخت و شوخی می کرد که بچه ها دلتنگی و غصه شان را فراموش کنند. یک پادگان بود و یک آقا ناصر.
شما درباره صحنه ای که ناصر عزیز راه خودرو تروریست را سد می کند و مانع آن می شود که او نقشه مرگبارش را درون پادگان به اجرا بگذارد، چه اندازه اطلاع دارید و آیا می دانید این حرکت فداکارانه او در رسانه ها بسیار بازتاب پیدا کرد؟
من این قضیه را از زبان همرزمانش بویژه فرمانده او شنیدم. او در باره اقدام ناصر در روز حادثه می گفت که برادرتان حرکت تاریخی وقهرمانانه انجام داده است و هیچ وقت فراموش نمی شود. می گفت ناصر می توانست به راحتی بعد از اطلاع از وجود بمب برای نجات جان خود صحنه را ترک کند. چون تروریست ها نیز اغلب در این قبیل عملیات ها با نشان دادن جلیقه انفجاری یا بمب داخل ماشین، نگهبانان را به سکوت و فرار وادار می کنند اما ناصر با شجاعت جلو خودرو می ایستد و به این صورت از بروز یک فاجعه انسانی در محیط پاسگاه جلوگیری می کند.
طبق گفته فرمانده پادگان، چنان که خودرو پر از بمب تروریستها چند متر جلوتر می رفت. تعداد زیادی از اعضای پاسگاه به شهادت می رسیدند. اما ناصر به قیمت از دست دادن جان عزیزش جلو ماشین را سد می کند و باعث می شود انفجار در بیرون از پادگان رخ دهد.
آیا ناصر عزیز با شما از آرزوهای آینده اش هم می گفت؟
بزرگترین آرزویش این بود که بعد از اتمام دوران خدمت اش شغلی مناسب پیدا کند و فرزندانش را سر و سامان دهد. همیشه می گفت زندگی من در چشمان پسرانم خلاصه می شود. چشمان شان که برق شادی داشته باشد دیگر هیچ چیز از خدا نمی خواهم.
خانم درزاده درباره خود حادثه چه فکر می کنید به نظر شما چرا تروریست ها این نقشه شوم شان را در چابهار به اجرا گذاشتند؟
هنوز هم دلیل اینکه تروریست ها چرا چابهار را برای حمله انتخاب می کنند برای ما سوال است. شنیدید که چابهار معروف است که شهری آرام و مردم بی آزاری دارد. شما در یک روز عادی اگر در شهر قدم بزنید شاهد این آرامش شهر و مردمانش می شوید. اما تروریست ها در این سال ها سعی دارند با این ترورها امنیت شهر را زیر سوال ببرند.
این از خدا بی خبران تا به حال چند کودک را یتیم کرده اند. پسر کوچک ناصر مدام بی قراری می کند و پدرش را می خواهد. ما چطور به او بگوییم که پدرش دیگر نمی آید. چطور به او آرامش بدهید این ظالمان اگر ذره ای احساس انسانی داشتند و ناله های خانواده شهدا را می شنیدند دست به چنین جنایتی نمی زدند.
در باره سرنخ ها و عوامل احتمالی حادثه آیا اطلاعی کسب کرده اید؟
اطلاعاتی در این موارد نداریم. این روزها مشغول مراسم تشییع و تدفین و بعد هم سوگواری بودیم. هنوز هم اعضای خانواده باورشان نتوانسته اند با این واقعه تلخ کنار بیایند برای آنها از دست دادن ناصر باورنکردنی است.
به این جهت من حتی خبرهای معمولی را هم دنبال نکرده ام.
خانم درزاده در پایان می خواهم اگر توصیه ای خطاب به مسئولان یا ما اهل رسانه دارید بفرمایید؟
حرف من این است که همه مسئولان باید برای تأمین امنیت این منطقه و شهر بیشتر تلاش کنند. اگر آن خودرو میان جمعیت بزرگی منفجر می شد می دانید چقدر تلفات می دادیم و چند خانواده یتیم می شدند.
رسانه های ما نیز باید به مردم و مسئولان هوشیاری بدهند و در مردم برای مقابله با چنین وضعیت هایی آمادگی ایجاد کنند. من به شخصه به عنوان یک شهروند عادی نمی دانم اگر با چنین خطری روبرو شوم چه کاری باید انجام دهم.