کد خبر 140557
۱۸ آذر ۱۳۹۷ - ۱۲:۰۲

در گفت و گوی حیات با جانباز 70 درصد عنوان شد:

سه سال بی حرکت فقط سقف اردوگاه را دیدم

سه سال بی حرکت فقط سقف اردوگاه را دیدم

محمدی گفت: قطع نخاعی بودم که به اسارت درآمدم. سه سال تمام روی یک تشک ابری، بدون رعایت هیچگونه بهداشت و درمانی، فقط به سقف زل می زدم. اما بعد از تبادل اسرا و بازدید از اردوگاه اسرای عراقی در ایران، متوجه شدم ایران برای اسرای عراقی هتل است نه اردوگاه اسرا. وضعیت اسرای ایرانی در عراق با اسرای عراقی در ایران به هیچ وچه قابل قیاس لبود.

خبرنگار پایگاه خبری حیات، پای صحبت های غلامعلی محمدی آزاده و جانباز 70 درصد که در حال حاضر در آسایشگاه امام خمینی (ره) برای درمان زخم بستر، زندگی می کند، نشست که در ادامه حاصل این گفت و گو را می خوانید:

پدرم کشاورز و اهل کرمان بود. من فرزند اول خانواده و متولد سال 1345 هستم. 16 ساله بودم که به بسیج پیوستم و بعد از دو ماه دوره آموزشی از لشگر ثارالله کرمان به فرماندهی سردار سلیمانی به منطقه جنگل امقر اعزام شدم. این منطقه مداوم توسط عراقی ها بمباران می شد به همین دلیل به منطقه دشت عباس بالای رودخانه کرخه رفتیم. من نزدیک به یک سال در جبهه بودم و اصلا به مرخصی نیامدم.

پس از یک سال در عملیات والفجر 1 در سال 1362 منطقه فکه شرکت کردم. شب اول عملیات، منطقه مورد نظر را تصرف کردیم اما صبح روز بعد، شدت آتش بعثی ها به قدری شدت گرفت که دستور عقب نشینی صادر شد اما ما به علت وسعت منطقه، متوجه این دستور نشده بودیم.

تا نزدیک ظهر مقاومت کردیم. در این زمان، تیری به نخاع من اصابت کرد و دیگر پاهایم را حس نکردم. اصلا نمی دانستم قطع نخاعی یعنی چه؟ درگیری ها ادامه داشت و من دو ساعت روی زمین مانده بودم و خون زیادی از دست داده بودم. مقاومت نتیجه ای نداد و در محاصره دشمن گرفتار شدیم.

عراقی ها اول رزمندگان سالم و بعد کسانی که زخم سطحی داشتند را بردند. در لحظات آخر من را لای یک پتو پیچیدند و پشت خودرویی که از جنازه عراقی ها پر بود، گذاشتند.

ابتدا همه اسرا را به مقر فرماندهی بعثی در العماره بردند. بازجویی سختی از رزمندگان همراه با کتک زدن انجام دادند، اما من و اسرای بدحال تر را کتک نزدند، با این حال، درمانی هم روی ما انجام ندادند.

بعد از بازجویی، یک هفته در بیمارستان نیروی هوایی بودم که در انجا فقط نون و آب می دادند و باز از درمان خبری نبود. لباس هایمان را عوض نکردند و من هنوز سرتا پا خونی بودم و حتی صورتم را هم نشسته بودم.

بعد از تقریبا ده روز از بیمارستان مرخصم و ما را سوار بر ماشین های نظامی کردند. تمام مدت در راه ما را می ترساندند و می گفتند قرار است همه تان را تیر باران کنیم. ما شهادتین می گفتیم و باور کرده بودیم که دیگر آخر راه است. آرزو می کردیم ای کاش همان روز اول در خاک خودمان کشته می شدیم تا حداقل جنازه مان به دست خانواده هایمان برسد. بالاخره رسیدیم و با اتوبوس، از دیوارهای بلند بتنی که با سیم خاردار پوشانده شده بود و از چند در بزرگ آهنی رد شدیم و به ساختمانی شبیه پادگان که بسیار قدیمی بود، رسیدیم.

چند صد نفر با لباس های خاکی یکدست دیدیم اما باز هم نمی دانستم سرنوشتمان چه خواهد شد. تا این که از اتوبوس به وسیله برانکارد تخلیه شدیم، ان ها به زبان فارسی با ما صحبت می کردند، آنجا متوجه شدیم که این ها اسرای ایرانی هستند و ما را به اردوگاه اسرای جنگی شهر الانبار آورده اند.

در بین اسرا از همه نیروها با هر تخصصی وجود داشت. پزشک، بهیار، خلبان، بسیجی و... همه و همه زیر یک سقف بودیم و همه به هم کمک می کردند.

تشک ابری برای من و بقیه قطع نخاعی ها که حدودا ده نفر بودیم، در نظر گرفتند. سه سال گذشت و من تمام این مدت روی تشک خوابیده بودم. نه وسیله دفع ادراری داشتم و نه ویلچری.

معرفی به صلیب سرخ به دلخواه دولت بعث بود. خیلی از اسرا هنوز بعد از گذشت چند سال، مفقود بودند و خانواده ان ها از اسیر شدنشان خبری نداشتند. همه ما آدرس هایشان را حفظ می کردیم یا در کپسول های پنی سیلین خیلی ریز می نوشتیم و زیر زبانمان قایم می کردیم تا در صورت تبادل، بتوانیم به خانوادهایشان خبر بدیم.

هر وقت قرار بود صلیب سرخ برای بازدید به اردوگاه بیاید، ما را هم بیرون می بردند تا سالن را تمیز کنند که صلیب ایرادی نگیرد و این روزها از ان روزهایی بود که من و قطع نخاعی های دیگر هوای آزاد را استشمام می کردیم.

صلیب سرخ بعد از سه ماه من را به عنوان اسیر جنگی شناخت و توانستم به خانواده ام خبر بدهم که زنده ام و اسیر شده ام که بعد از این اطلاع از آنها نامه دریافت کردم.

تبادل اسرا چند سال یک بار انجام می شد، سال 62 یک تبادل انجام شد اما در آن زمان اسرای اوایل جنگ را تبادل کردند و نوبت به ما نرسید.

در سال 1365 سه روز من به همراه بقیه مجروحان نابینا، قطع نخاع و دو پا را قرنطینه کردند، همه وسایل شخصی مان مانند نامه های خانواده ام را گرفتند. لباس های تمیز و یک شکل به ما دادند که متوجه شدیم قرار است ما را با اسرای عراقی تبادل کنند.

ساعت 12 شب سه دستگاه اتوبوس آمد و با اسکورت نیروهای لباس شخصی شان به فرودگاه بغداد و سپس با هواپیمای صلیب سرخ به ترکیه رفتیم.

در باند فرودگاه ترکیه چادرهایی بر پا کرده بودند که همان جا ما را برای دو روز اسکان دادند. سپس نیروهای سپاه و هلال احمر ما را تحویل گرفتند و به تهران بردند.

شبی که به تهران آمدیم، درخواست کردیم به اردوگاه اسرای عراقی برویم تا شرایطمان را مقایسه کنیم اما واقعا شرایط اسارت ما به هیچ وجه قابل قیاس نبود. اسرای عراقی در محیطی که فضای سبز، نانوایی، تراشکاری و ... داشت، دوران اسارتشان را می گذراندند و بهداشت و درمانشان رعایت می شد. اما ما در اردوگاه عراق، حتی سرویس بهداشتی و حمام نداشتیم. هر کدام از اسرا تنها اندازه چند موزاییک جای خواب داشتند و خبری از غذای مناسب یا پزشک نبود.

خانواده ام وقتی من را روی برانکارد دیدند، متوجه مجروحیتم شدند زیرا من در نامه هایم گفته بودم سالمم که نگران نشوند. حال مادرم خیلی بد شد اما خوشحال بود که زنده ام و به کشور بازگشته ام.

بعد از بازگشت به کشور یک ماه در بیمارستان بستری بودم و بعد برای درمان بیشتر به آلمان اعزام شدم. 14 ماه در آلمان بودم و چندین عمل جراحی روی من صورت گرفت.

سپس به آسایشگاه امام خمینی (ره) آمدم و بعد از یک سال به کرمان برگشتم. در سال 72 ازدواج کردم و یک فرزند پسر 17 ساله دارم و الان برای سپری کردن دوران نقاهت دوباره به آسایشگاه برگشته ام.

مبینا آقاخانی