مدت ها زندگی شاهرخ به همین روال می گذرد تا این که در عصر عاشورا شاهرخ تحت تأثیر سخنرانی یکی از روحانیون قرار می گیرد. برادرش نقل می کند؛ به مسجد گوهرشاد که رسیدیم، شاهرخ خود را به زمین انداخت و شروع کرد به گریستن و به صورت سینه خیز تا نزدیکی ضریح، خود را روی زمین کشاند. اما وارد حرم نمی شد تا اینکه یک پیر مردی را دید که نمی تواست دستش را به ضریح برساند و برای کمک کردن به او وارد حرم شد و پیرمرد را بر دوش گرفت و حدود 20 دقیقه به همان حالت می گریست تا اینکه پیرمرد از او خواست تا وی را روی زمین بگذارد. از همان شب به بعد شاهرخ توبه کرد و دیگر سراغ الکل و دیگر کار های گذشته نرفت. همرزم شاهرخ می گوید: به نظرم هر انسانی به خود دروغ نگوید به هدفش خواهد رسید .یک شعر معروفی بود که دائم زمزمه می کرد :شرابِ وَصل، به اُوباش می دهند؟!- با خنده گُفت:بنده یِ «او» باش، می دهند... شاهرخ وقتی توبه کرد بازگشت و توبه اش واقعی بود .
او در ادامه می افزاید: پدر و مادرش همیشه دست به دعا بودند که شاهرخ به راه راست هدایت شود .مادرش در یکی از خاطراتش می گفت همیشه وقت نماز سر به مهر می گذاشتم و از خدا می خواستم پسرم عاقل شود که خداوند هم دعاهایم را مستجاب کرد .
پس از انقلاب به کمیته رفت و آمد می کرد. برخی افراد حتی در پی بازداشتش بودند که یکی از سران نظامی به دادستان وقت، گِرا داده بود که شاهرخ خیلی وقت است توبه کرده و به کسوت حُرَّ درآمده است.
بعد از انقلاب معاون شهید سید هاشمی بود. سپس مدیر یک گروه ویژه عملیاتی شد. در نماز جمعه لاریجان منافقین اغتشاش کرده بودند. تیرماه سال ۵۸ بود که شاهرخ برای سرکوب اغتشاشات به لاریجان رفته و با موفقیت جمعیت را متفرق می کند. آن روزها تمام مغازه های لاریجان به نشانه تحصن بسته شده بود و هیچ کس سر کار خود نرفته بود. شاهرخ حکم می کند که اگر فردا صبح کسی مغازه خود را باز نکند با مجازات سخت روبرو خواهد شد، بعد از آن همه سر کار خود حاضر می شوند.
شهرهایی که شاهرخ با ماموریت سرکوب شورش ها حضور پیدا کرد، شامل لاریجان، پاوه، سرپل ذهاب و شورش های مقابل دانشگاه تهران بود .
بعد از این عملیات ها دیگر مجالی برای کارهای بعدی باقی نماند چون سه ماه پس از جنگ به شهادت رسید. نکته جالب این است که شاهرخ در ایام نبرد هم هیچ گاه با اسلحه نمی رفت یک گروه ویژه داشت که همه اعضای گروه از لوطی هایی بودند که توبه کرده و به جبهه آمده بودند. عضویت در این گروه با این شرط بود که بدون اسلحه بروند و با اسلحه برگردند. شاهرخ در تمام عملیات ها همین کار را می کرد .
آخرین خاطرات شهید از زبان همرزمش
عملیات های ما طوری بود که یک شبانه روز کامل در خط حمله بودیم و به صورت نامنظم به سوی دشمن حمله می کردیم یعنی هرکسی زود تر به خاکریز دشمن می زد، او موفق بود .
۱۶ آذر ماه بود که تصمیم گرفتیم شبانه به خاک ریز دشمن بزنیم پس از ساعت ها درگیری تا صبح طول کشید که دشمن با روشن شدن هوا، تانک و نفربر های زیادی به میدان آورد. کار به جایی کشید که شاهرخ هم دست به آرپی چی شد اما قبل از شلیک او، دشمن پیشدستی کرد و گلوله آنها، مستقیم به سینه شاهرخ اصابت گرد و به زمین افتاد به خاطر هیکل تنومندی که داشت چند تا از بچه ها که چند بار رفتند تا شاهرخ را نجات دهند اما موفق نشدند و آنها هم یا به شهادت رسیدند و یا مجروح شدند. پیکر شاهرخ همان جا ماند و بر اثر چند حمله هوایی و بمب باران های پیاپی، کاملاً از بین رفت. بعدها هم به جز یک کاپشن هیچ چیز از او پیدا نکردیم. مزار او الان همان جایی هست که به شهادت رسید. آدرس دقیق مزارش آبادان، یادمان شهدا، دشت ذوالفقاری، رو به روی روستای سادات.
یک وصیت نامه دارد که با صدای خودش به مدت یک دقیقه ضبط کرده که می گوید به کلیه هموطنان و مردم عزیز کشور قول می دهم که همه دشمنان را به درک واصل کنم چون آنها بسیار ظالم و از ایمان و مذهب به دور هستند و...