غلامعلی بابایی نژاد همسر شهید زهرا محمدمرادپور یکی از 275 شهید جمعه خونین مکه است که به همراه همسرش در حج تمتع ان سال حضور داشت. وی در مورد جمعه خونین مکه به پایگاه خبری حیات گفت: ما سال 54 یعنی زمانی که زهرا خانم 17 ساله بود ازدواج کردیم حاصل این ازدواج سه فرزند، دو دختر 3 و 8 ساله و یک پسر 12 ساله بود. برای حج تمتع ثبت نام کرده بودیم که بالاخره بعد سال ها اعلام شد که نوبتمان فرا رسیده است بسیار خوشحال بودیم در این سفر به همراه من و زهرا خانم، خواهر زهراخانم و همسرشان هم بودند. سفر بسیار خوبی را اغاز کردیم هر چند پایانی تلخ و غم انگیز برای من و خانواده ام داشت. سر از پا نمی شناختیم که انتظار به سر رسیده بود و ما راهی زیارت خانه خدا شده بودیم.
روزهای خوبی را گذراندیم تا روز جمعه 6 ذیحجه رسید ان روز برای برائت جستن از تمام کسانی که دشمن اسلام و مسلمانان هستند راهپیمایی شکل گرفت و تقریبا مراسم تمام شده بود، مردها سمت راست خیابان و خانم ها سمت چپ خیابان بودند جمعیت زیادی حضور داشت، همسر من مامور انتظامات خواهران بود و نشانه ای به این منظور روی لباسش نصب شده بود. البته من ایشان را ندیدم، ولی نیروهای نظامی ال سعود ناگهان از همه طرف به ما حمله کردند حتی من دیدم که از روی پشت بام ساختمانهای اطراف، عدهای هر چه به دستشان میرسید بر سر حاجیان میانداختند، بلوک، شیشه، سطل شن، کپسول اتش نشانی و از جلو هم تیراندازی و گاز اشک اور بود. به خاطر در امان ماندن از این حملات، جمعیت ناگهان به سمت عقب برگشت آنقدر شلوغ بود که هر کس روی زمین میافتاد زیر دست و پا میماند افرادی هم که مجروح می شدند یا تیر می خوردند دیگر کسی نمی توانست نجاتشان بدهد، در برابر این جریان مقاومت امکان پذیر نبود.
چنانکه خواهر همسرم و کسانی که ان هنگام همسرم را دیده بودند تعریف کردند زهرا خانم در ان هنگام، به دیگران روحیه می داد و از ان ها می خواست نترسند و خونسردیشان را حفظ کنند ولی هجوم و حمله زیاد شده بود و مثل بقیه خواهر همسر من هم به علت ضعف بر زمین افتاده بود همسرم برای نجات خواهرش کنار ایشان می نشیند تا کمکش کند که ماموران جنایتکار سر می رسند و با باتوم چند ضربه به سر ایشان وارد می کنند که ایشان چنانکه گزارش پزشکی قانونی هم به ما نشان داد همان موقع بر اثر ضربه مغزی ناشی از ضربات باتوم به شهادت می رسند.
خواهرشان که پس از مدتی به هوش می اید پیکر خونین زهرا خانم را میبیند و برای نجات جان خواهرش کمک می طلبد که به ایشان می گویند این خانم شهید شده و شما باید برای نجات جان خودت تلاش کنی.
من با این که از سلامت همسرم نگران بودم ولی سیل جمعیت اجازه نداد به دنبال ایشان بگردم به ناچار به هتل امدم و بعد ساعتی که خواهر خانمم امد از ایشان جویای حال زهراخانم شدم که فاطمه خانم گفتند فقط دعا کنید که زنده باشند و با این جمله، نگرانی من دوچندان شد شروع به جستجوی همسرم در مراکر درمانی و ... کردم تا سه روز جستجوهای ما به نتیجه نرسید تا بالاخره روز سوم روحانی کاروان به ما خبر داد که عکس هایی از شهدا در سالن بعثه رهبری است و من انجا پس از دیدن تصویر ایشان متوجه شدم به شهادت رسیده اند. خیلی روز تلخ و ناراحت کننده ای بود 273 شهید زودتر به ایران انتقال داده شدند و با این که همراهان ان ها از جمله من هم می خواستم برگردم ولی روحانی کاروان گفتند بهتر است بمانم و به نیابت از ایشان هم مراسم حج را به اتمام برسانم در تمام لحظات انجام مراسم کارمان گریه بود نمیدانستم موقع برگشت، جواب سه فرزندم را چه بدهم.
ان روزها بسیار سخت بود و هنوز هم که به یاد ان حج می افتم غم سراسر وجودم را می گیرد. من و همسرم با هم به حج رفتیم ولی من تنها برگشتم روی دیدن فرزندانم را نداشتم. وقتی خانواده و دوستان و اشنایان حاجی ها به استقبالشان می روند، همه شادند ولی استقبال از من و امثال من که شهیدی در جمعه خونین مکه، تقدیم اسلام کرده بودند با اشک و اه و ناله و زاری همراه بود.
همسر مهربانم شهید شد و من برای فرزندانم هم پدر شدم و هم مادر، تا ایشان بزرگ شدند و خدا رو شکر در حال حاضر، هر کدامشان تحصیل کرده اند، شغل خوبی گرفته اند و برای خودشان زندگی تشکیل داده اند.خوشحالم که تا حدی توانستم جای خالی مادر شهیدشان را برایشان پر کنم.