کد خبر 137969
۱۸ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۶:۰۰

معلم جانباز و آزاده در گفتگو با حیات:

بیست و چهار ساعتی که زندگی من را تغییر داد

بیست و چهار ساعتی که زندگی من را تغییر داد

مهدی تجر گفت: در منطقه بعد از جراحت، بیست و چهار ساعتی را تجربه کردم که همه زندگی من را تحت الشعاع خود قرار داد و آنجا بود که به قدرت خدا پی بردم.

مهدی تجر، آزاده و جانباز 70 درصد در گفتگو با خبرنگار حیات اظهارداشت: در سال 1346 در روستای خان ببین از توابع استان گلستان به دنیا آمدم و چهار برادر و یک خواهر دارم، ضمن اینکه پدرم کارمند بهداری بود و مادرم با قرآن مجید انس فراوانی داشت.

تجر ادامه داد: کلاس اول راهنمایی بودم که جنگ شروع شد و شور و ولوله ای در مساجد و هیئات مذهبی شهر شکل گرفت و زمانی هم که شهدا را می آوردند و عزت و شکوه آن ها را بین اهالی روستا می دیدیم، این هیجان در دل ما مضاعف می شد.

این جانباز 70 درصد بیان داشت: در دبیرستان به علوم انسانی علاقمند بودم و این رشته را انتخاب کردم و از آنجا که پدرم به عنوان بهیار برای خدمات رسانی به مجروحان جنگی به منطقه اعزام شده بود و من فرزند ارشد خانواده محسوب می شدم، تصمیم گرفتم تا زمان حضور پدر در جبهه، من از خانواده محافظت کنم، چرا که احساس می کردم در خانه بیشتر به حضورم نیاز است.

مهدی تجر اشاره داشت: در سن 18 سالگی به عنوان سرباز خود را معرفی کردم و بعد از اتمام دوران آموزشی در تهران به لشکر 88 زرهی زاهدان منتقل و از آنجا به منطقه سومار اعزام شدیم، در غرب، منطقه ای به نام بند پیرعلی بود که ما در خط مقدم آنچند ماهی حضور داشتیم.

این معلم آزاده عنوان کرد: عملیات ایذایی را تدارک دیده بودیم تا تکه ای از خط ما که به دست عراقی ها افتاده بود را آزاد کنیم و در جریان همین عملیات آر.پی. جی 7 به پای من برخورد کرد و در حالی که هر دو پای من تنها به واسطه یک تکه پوست به بدنم وصل شده بود، به خط عراق افتادم و حدودا بیست و چهار ساعتی با پای قطع شده داخل یک کانال محبوس ماندم و آنجا بود که متوجه تفسیر این بیت شدم که ( گر نگهدار من آن است که من می دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد).

وی افزود: بعد از مدتی در آن شرایط، تشنگی امان من را بریده بود و این میزان به حدی رسید که حدود 15 ساعت در التهاب شدیدی به سر می بردم و در آن موقعیت، فقط آرزوی شهادت می کردم و حتی مشقت و درد و تشنگی به حدی رسیده بود که به این فکر افتادم که از خدای خود بخواهم من را عفو کند و به فکر خودکشی افتادم، در ابتدا نارنجکی را که داشتم کنار گیج گاهم گذاشتم و تصمیم گرفتم تا ضامن را بکشم که صدایی واضح به من گفت، به خاطر مادرت این کار را نکن، ولی درد همه وجودم را گرفته بود و بار دوم که خواستم این کار را بکنم، همان صدا به شکلی واضح تر در گوشم پیچید و گفت که به جوونیت رحم کن و و در نهایت بار سوم، همان صدا با شدت بیشتری گفت، برای آینده هم که شده این کار را نکن و من ناگهان بیهوش شدم و در عالم رویا لیوان آبی نوشیدم که تشنگی را از من گرفت، طوری که وقتی از خواب پریدم، دیگر احساس تشنگی نمی کردم و شرایطم به شدت بهبود یافته بود.

مهدی تجر تصریح کرد: نزدیکی غروب همان روز، باران گرفت و در ابتدا حالت مفرحی به من دست داد، اما در ادامه تمام بدن من داشت یخ می زد و اینجا بود که با خدا درد دل کردم و حتی کمی هم دلم از او گرفته بود که مگر من چه گناهی مرتکب شدم که باید به این شکل جبران شود و در همین حال بیهوش شدم و خواب آشپزخانه مسجد محلمان را دیدم که در ایام محرم به اتفاق بچه ها در آن غذای نذری می پختیم و در خواب دیگ های آب گرمی را فراهم کرده بودند که احساس می کردم، من را وارد این دیگ ها می کنند و درست زمانی که چشم باز کردم، ذره ای احساس سردی در وجودم نبود.

تجر ادامه داد: شب که شد، عراقی ها کم کم جلو آمدند تا غنائم را بردارند که ناگهان پیکر نیمه جان من را در کانال دیدند و با یک برانکارد من را به بیمارستان مندلی بغداد منتقل کردند و پس از اینکه شرایط جسمی من کمی بهبود پیدا کرد، به اردوگاه 12 تکریت عراق منتقل شدم و در آنجا نیز علی رغم شرایط سختی که عراقی ها برای ما ایجاد کرده بودند و حتی اسم ما در لیست صلیب سرخ جهانی جای نگرفته بود، اما در سال 69 و در جریان تبادل اسرا آزاد شدم و به ایران آمدم و پس از یک سال هم به دلیل علاقه ای که به تحصیل داشتم در رشته جامعه شناسی در دانشگاه تهران پذیرفته شدم.

برچسب‌ها