گزارش توصیفی حیات از آسایشگاه امام خمینی (ره)؛ جانبازانی که از روی ویلچر پای در قدم گاه آسمان می گذارند
برای خیلی از ما دهه شصتی ها، معنای جانباز تنها یک مفهوم آرمانگرایانه است که به رزمندگان مجروح جنگ تحمیلی اطلاق می شود، اما سوال: آیا نسل ما از شرایط این روز های جان برکفان قبیله ایثار و مقاومت با خبر است؟
پاسخ به این پرسش را نمی توان در صفحات مجازی و سایت های خبری پیدا کرد، باید کفش همت به پا کنی و به آسایشگاه های جانبازان و ایثارگران بروی و پای خاطرات دیروز و امروزشان بنشینی تا به این حقیقت برسی که اگر قدم های جانبازان سرافراز انقلاب اسلامی در جبهه جا نمی ماند و سلاحشان قساوت وحشیانه صدام را هدف نمی گرفت، امروز ما نمی توانستیم روی پای خود بایستیم و به ایران سربلندمان افتخار کنیم.
همه این نکات را وقتی دریافتم که به آسایشگاه امام خمینی (ره) رفتم و با پرسنل زحمت کش و جانبازان قطع نخاع مستقر در آن مجموعه هم کلام شدم.
ورودی آسایشگاه، درب ماشین رو نسبتا بزرگی است که انسان را به جهانی از امنیت، آرامش و ایثار فرا می خواند، در محوطه داخلی که به حیاطی بزرگ و خانه ای قدیمی با ستون های بلند و سفید اشراف دارد، اتاق هایی ساخته شده که همچون سنگری مقاوم، مامن حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس است که از روی ویلچر پا در قدم گاه آسمان می گذارند. جانبازانی که چفیه های غیرتشان را از روی شانه بر نداشتند و با جراحت های به یادگار مانده از دوران جنگ تحمیلی، به الگو های تمام عیار از خود گذشتگی در دوران معاصر تبدیل شده اند.
زمانی که به محوطه حیاط آسایشگاه امام خمینی(ره) وارد شدم، جانبازی را دیدم که روی ویلچر نشسته و به نقطه ای خاص خیره شده بود، به سراغش رفتم، از امیر های ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که در دوران دفاع مقدس دچار مجروحیت از ناحیه نخاع شده و حدود 33 سال از عمر خود را روی ویلچر گذرانده بود، وقتی از او پرسیدم چه چیزی توجهش را جلب کرده؟ گفت: روزی در این آسایشگاه رفقایی داشتیم و ساعت ها با هم صحبت می کردیم و امروز تعدادی از آن ها ما را تنها گذاشتند و از روی ویلچر راهی آسمان خدا شدند.
در اصل، این حسرت همه آن هایی است که تجربه همسفره بودن با شهدا را داشته اند و وقتی از هم رزمان شهید خود صحبت می کنند و خاطرات تلخ و شیرین گذشته را مرور می کنند، قطره اشکی روی پلک های گر گرفته شان می نشیند که خلوص آن رفاقت ها و قول و قرار های پیش از عملیات را به وضوح می توان در همین مروارید های قلتان مشاهده کرد.
وقتی به اتاق یکی از جانبازان رفتم و دیدم که سال ها است، به دلیل قطع نخاع در حالت دمر روی یک تخت می خوابد و هنوز هم انگیزه زندگی در نگاهش موج می زند، خجالت زده شدم که چرا در مواجهه با خیلی از سختی های سطحی زندگی صبر خود را از دست می دهم.
در گوشه ای از آسایشگاه نیز، برای علاقمندان به هنر، کلاس های نقاشی دایر شده تا جانبازان بتوانند، برای چند ساعتی از فضای یکنواخت زندگی روزمره فاصله بگیرند و خود را به دنیای تخیل و هنر بسپارند.
اما از این حقیقت هم نباید به آسانی گذشت که در کنار این جانبازان سرفراز و خانواده های عزیزشان، انسان های شریفی هم هستند که ساعات زیادی را کنار این اسوه های ایثار و مقاومت حضور دارند و از آن ها مراقبت می کنند که باید به این بزرگواران هم خدا قوت گفت که اگر در فقدان آن ها خانواده های ایثارگران سختی های مضاعفی را تحمل می کردند.
پوریا بهرادکیان