کد خبر 137725
۱۴ اسفند ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰

دختر خانواده 5 شهیدی دفاع مقدس در گفتگو با حیات: ایثار گری را از رفتار مادر آموختم

دختر خانواده 5 شهیدی دفاع مقدس در گفتگو با حیات:

ایثار گری را از رفتار مادر آموختم

اخیرا گفتگویی داشتم با بانو مریم کارگر یزدی که 5 مرد زندگیش(پدر،همسر، پسر و دو برادر) در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند و ایشان همچنان استوار و پر انرژی در مورد عزیزانش سخن می گفت.

زمانی که با ایشان گفتگو می کردم با خود می گفتم، مگر می شود کسانی را که دوستشان داری و تو را عاشقانه دوست می دارند با رضایت خودت، اجازه بدهی به جنگی بروند که معلوم نیست دیگر برگردند، مگر می شود وقتی می بینی جنگ چطور عزیزان را از مادران و همسرانشان می گیرد، باز هم جگرگوشه ات را از زیر قران رد کنی و به جبهه بفرستی؟ اصلا بعد از شهادت و تحمل غم فراغ عزیزان چگونه با نبودنشان  می توانی کنار بیایی؟ برای من به عنوان یک زن، زنده ماندن و بزرگ کردن 6 فرزند بعد از دست دادن مردانی که بهترین تکیه گاه و پشتیبان زندگیت هستند، غیر ممکن است ولی وقتی با این بانوی بزرگمنش صحبت می کردم مطمئن شدم این کار امکان پذیر است، هر چند از هر کسی چنین کار بزرگی بر نمی اید مگر زنانی که ایمانشان و عهدشان با خدا بسیار عمیق است. حیفم امد مصاحبه با این بانوی بزرگوار در همین جا خاتمه یابد، بنابراین تصمیم گرفتم با دو فرزند دختر این مادر دوستداشتنی مشهدی در باره مادرشان و مصائبی که پشت سرگذاشته است صحبت کنم ابتدا به سراغ زهرا خانم رفتم.   زهرا خانم فرزند سوم خانواده است. از ایشان خواستم از خاطراتش با پدر، برایمان بگوید و یا اگر از دیگر شهیدان عزیز خانواده اش مطلبی در یادش مانده است تعریف کند، ایشان می گوید: یادم هست پدر و مادرم در دوران پیروزی انقلاب، راهپیمایی می رفتند و در انجام کارهایی که برای پیروزی برنامه ریزی شده بود کمک می کردند. خیلی مهربان بودند و هر وقت به خانه می امدند دستشان پر بود روزهای تعطیل هم سر کار می رفتند تا ما به لحاظ معیشتی احساس کمبودی نکنیم. وقتی پدرم مفقودالاثر شد ما 7 نفر ماندیم و مادر جوانمان که باید علاوه بر وظیفه سنگین مادری جای پدر هم، زیر بال و پرما را می گرفت. برادرم که شهید شد 2 سال بزرگتر از من بود با هم درس می خواندیم ولی فکر و ذهنش جبهه بود بالاخره 15 ساله که بود به جبهه رفت وچهار سال پس از پدر او هم مفقودالاثر شد. قربانعلی در نبود پدر مرد خانه مان شده بود ولی نماند و او هم رفت و در جنگ مفقود شد به گفته زهرا خانم، ایثارگر واقعی مادر من است که با مهربانی و دلسوزی و همت والایش ما را بزرگ کرد. ما که نتوانسته ایم کاری در جبران روزگار سختی که گذرانده است برایش انجام دهیم ولی او هیچوقت محبتش را از ما دریغ نکرده است.   شهربانو غفاری دوست، دختر دیگر خانواده است که زمان شهادت پدر فقط 6 سال داشته است. او در باره دایی بزرگش که شهید شده است می گوید: دایی حسین خیلی مهربان بود به همه خانواده های شهدای محله مان رسیدگی می کرد. خادم اما رضا ع بود و گاهی با سرویس خانواده های شهدا را به حرم می برد. پدر بزرگ که چشمهایش را در جنگ داده و جانباز شده بود راهنمای ما در مواجهه با مشکلات زندگی بود ولی مادرم در مبارزه با مسایل، جلودار بود که ما احساس کمبود نکنیم. بچه که بودیم به اقتضای سن اذیتش می کردیم ولی او صبور بود، حال که ازدواج کرده ام درک می کنم که بدون پدرم چه کار بزرگی انجام داد.   این فرزند شهید ادامه می دهد: مادرم 34 ساله بود که پدرم در جنگ تحمیلی مفقود شد، داشتن و بزرگ کردن 7 بچه که کوچکترینشان شیرخواره و بزرگترینشان 14 سال دارد در ان شرایط از دست هر کسی ساخته نبود الان هم نیست.مادرم خودش را به کنار گذاشت، خواسته هایش را در زندگی از یاد برد، خودش را از خوشی های زندگی محروم کرد ازادی را از خودش گرفت و به ما رسیدگی کرد. یادم می اید یک روز از مادرم پرسیدم چرا به مکه نمی روی تو که خیلی دوست داری گفت: من 5 تا مکه در خانه دارم ما دخترها را می گفت و معتقد بود اگر ما را خوب تربیت کند، مثل این است که به مکه رفته است. غفاری دوست، خواهر شهید در مورد این که چطور 6 فرزند را مادرتان بدون داشتن یک حامی، بزرگ کرده است توضیح می دهد: من خیلی با مادرم صحبت می کردم یک روز از او پرسیدم چطور ما را با ان شرایط سخت از اب و گل دراوردی؟ چرا ازدواج نکردی تو که خیلی جوان بودی و ازدواج دوباره بعد از شهادت پدر، یک امر کاملا شرعی و حق تو بود پاسخ داد دخترم افراد زیادی این مسئله را مطرح کردند ولی من نمی خواستم حس خوبی را که از بودن با شما داشتم و لذتی را که از بزرگ شدن شما می بردم با کسی عوض کنم و یا حتی کسی را سهیم کنم، من یادگاران عشقم را بزرگ می کردم و این به من قدرت می داد.   خانم غفاری دوست می افزاید: پدر جبهه رفت و مفقود شد و مادر را با ما تنها گذاشت. برادرم هم رفت و مفقود شد، مادر ماند و ما 6 یادگاری پدر، ما را روز به روز با رنج و البته با مهری روزافزون پرورش داد هر روز که ما بزرگ و بزرگتر می شدیم  او لحظه به لحظه کوچکتر می شد. گویی از جانش ما را تغذیه می کرد، حتی تصور این همه رنج برای یک زن هم سخت و گاه غیر ممکن است چه این که بخواهی خودت ان را تجربه کنی. اکنون ثمره ان روزهای دشوار را می بیند ما دخترها همه سرو سامان گرفته ایم و برادرم هم دامپزشکی خوانده است و برای خودش یک زندگی دارد. مادرم خیلی بیشتر از تعهدش برای ما زحمت کشیده است می دانم هر کاری هم که بکنیم ذره ای از روزگار از دست رفته جوانی برای ایشان تلافی نمی شود ولی تا جایی که بتوانیم همراهش خواهیم بود. گاهی به تنهایی و گاهی همگی به دیدنش می رویم او از دیدنمان شاد می شود غیر از این هم چیزی از ما نمی خواهد بزرگترین ارزوی ما هم صورت خندان و سلامتی اوست که سعی می کنیم همیشه خنده بر لبش بنشانیم.   طاهره ساعدی    

برچسب‌ها