گزارش ویژه پایگاه خبری حیات از جانبازان در بیمارستان ساسان
طبق برنامه، نامه نگاری های اداری را انجام دادم تا بتوانم گزارشی خبری از وضعیت جانبازان بستری در بیمارستان ساسان تهیه کنم که مشروح آن را می خوانید.
همراه با یکی از مسئولین به بخش 8 رفتم، درب که باز شد، گویی سی سال به عقب برگشتی، انسان های با صفایی را می بینی که در همان نگاه اول صمیمیتی سی ساله در چشمانشان برق می زند.
آری، روزشمار تقویم آن ها را از خاکریز زمان به سنگر پنجاه سالگی و شصت سالگی رسانده است، اما این قهرمانان قبیله ایثار و شهادت همچنان درد ها را به جان می خرند و در قامت یک قهرمان حاضر می شوند.
در راهروی بخش 8، مردی را می بینم که در تنهایی خود فرو رفته، به سراغش می روم و او را از هجمه افکار پیچیده اش خلاص می کنم، نامش را می پرسم و با چند پرسش او را به فاو و کرخه کوچ می دهم، خاطرات به قدری برایش زنده است که تا نام همرزمانش را می آورد، حلقه های اشک رمق را از پلک های مردانه اش می برد، از من عذرخواهی می کند و می گوید: من جانباز اعصاب و روانم و هر وقت خاطراتم را مرور می کنم و به نام هم رزمانم می رسم که چه از خودگذشتگی هایی به خرج دادند، شرمنده می شوم.
اشک های آن جانباز سرافراز، ذهنم را به مکان و زمانی نامعلوم پرتاب می کند، شاید لحظه ای ناب در شلمچه، یا مسجد جامع خرمشهر که نوای پیروزی همین کهنه سربازان ملتی را به هیجان آورد، همان طور که چهره مردانه اش را از لا به لای حباب اشکی که در نی نی چشمانم خانه کرده، می بینم و این چهره را با مستند های روایت فتح قیاس می کنم، صدای رنج دیده ای رشته افکارم را می گسلد، خانم میانسالی که نه تنها همسر یک جانباز است، بلکه سال ها همدرد او نیز بوده و در رشادت های همسرش نقش مهمی داشته است، از من می خواهد که سری هم به شوهرش بزنم که روز ها پر دردی را از سر می گذراند.
به اتاق دیگری می روم، مرد میانسالی با موهای جوگندمی و چشمانی روشن روی تخت دراز کشیده است، تا نگاهش به نگاه من تلاقی می کند، خوش آمد می گوید و از من می خواهد روی صندلی کنار تختش بنشینم، کمی از بیماری خود می گوید و پرونده های پزشکی خود را نشان می دهد که حاوی نظر پزشکان مبنی بر قطع هر دو پای او است، دو پایی که ترکش هایی را از سال های جنگ به یادگار در خود جای داده و امروز این یادگاری های خطرناک کمی دردسر ساز شده است، از گنبد کاووس آمده بود تا تکلیف ترکش ها را روشن کند، کمی از مسئولین گلایه داشت، اما در جواب این پرسش که اگر زمان به گذشته بازگردد، به جبهه خواهد رفت یا خیر؟ با صلابتی مثال زدنی گفت: ما به جبهه نرفتیم که تنها دست و پایمان را جا بگذاریم، ما برای حفظ انقلاب اسلامی و سربلندی ایران، از جانمان مایه گذاشتیم و اگر هزار بار دیگر هم متولد شوم، خود را سرباز ایران اسلامی می دانم.
در نهایت، پس از پایان دیدار با جانبازان گرانقدر بیمارستان ساسان به این تلقی رسیدم که تلاقی فرهنگ عاشورایی ایثار و شهادت با آرمان خواهی جوانان نسل اول انقلاب اسلامی بود که از نوجوانان و جوانان آن روزگار، قهرمانان استواری ساخت که علی رغم درد ها و مشکلات امروز خود، همچنان مانند کوه استوار هستند و ما مردم ایران و مسئولین محترم نظام اسلامی تا همیشه تاریخ منت دار این عزیزان هستیم.
گزارش از پوریا بهرادکیان