کد خبر 136051
۲۵ مهر ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰

معلم و جانباز 45 درصد در گفتگو با حیات: ترکشی به یادگار از جنگ در قلبم خانه دارد

معلم و جانباز 45 درصد در گفتگو با حیات:

ترکشی به یادگار از جنگ در قلبم خانه دارد

سعید بختیاری نژاد گفت: دردهای ناشی از ترکش خمپاره ای که از 30 سال پیش در بالای قلبم جای گرفته، بسیار زجرآورشده است، فکر می کنم دیگر باید با این میهمان ناخوانده خداحافظی کنم.

 «سعید بختیارنژاد» معلم و جانباز 45 درصد اهل ایزه در گفتگو با پایگاه خبری حیات گفت: پدر و مادرم از رفتن من به جبهه ناراحت شدند، ولی نمی توانستم صحنه های غم انگیز جنگ و تجاوز به کشور و دینم را ببینم و در دبیرستان درسم را بخوانم.   در ادامه مشروح این گفتگو را می خوانید:   چرا تصمیم گرفتید به جنگ بروید؟   سال 1346 در مسجدسلیمان متولد شدم، ولی بعد به ایزه آمدم. من دانش آموز دبیرستان بودم که فرمانده سپاه منطقه به دبیرستان آمد و از اشغال بعضی شهرها و به خاک و خون کشیدن و اسارت هموطنان و همشهریان مان توسط رژیم بعث گفت، علاوه بر این، من هر روز شاهد صحنه های غم انگیزی از تشییع جنازه شهدا و مهاجرت تاثربرانگیز هموطنانم بودم، به عنوان مثال: یک روز تریلی ای را دیدم که کودکان و زنان زیادی روی کفی آن با وضع رقت باری در حال مهاجرت بودند  که بسیار من را متاثر کرد و تصمیم گرفتم به جبهه بروم،  پدر و مادرم خیلی ناراحت شدند، ولی من مصمم بودم  که بروم و با پنهان شدن کنار قابلمه پر از نان در مینی بوس خودم را از شهر دور کردم و به جبهه رساندم.   چه زمانی به جبهه اعزام شدید؟   سال 1363 به عنوان داوطلب بسیجی به جبهه رفتم و از 63 تا 67 در جبهه به عنوان تک تیرانداز، نامه رسان و نیز جانشین فرمانده و فرمانده گروهان حضور داشتم.   چه زمانی مجروح شدید نحوه مجروح شدنتان را توضیح دهید.   من چند بار مجروح شدم و اخرین و بیشترین مصدومیتم، تیر ماه 67 در جزیره مینو خرمشهر وچند روز قبل ازپذیرفتن  قطعنامه 598 بود.سنگر ما در کنار اروند بود، گلوله ای از سوی دشمن به سنگر ما شلیک و باعث انفجار سنگر و قبضه خمپاره شد و من را به اروند پرتاب و تمام بدن من را با ترکش های زیادی مجروح کرد پرده دیافراگم من پاره شد و یک ترکش ال مانند  بالای قلبم جای گرفت.موجی هم شده بودم، تنها عضو سالم من پای راست من بود،مصدومیت من به حدی بود که در بیمارستان صحرایی پزشکان کار من را تمام شده تلقی کردند به هر حال بعد سه روز بیهوشی به اصفهان اعزام شدم و تحت عمل جراحی قرار گرفتم به خاطر مشکلاتی که داشتم وزنم به 32 کیلوگرم کاهش یافت سه ماه در اتاق بستری بودم و یک سال طول کشید تا من توان ایستادن پیدا کنم.   در حال حاضر چه مشکلاتی دارید؟   بعد از گذشت یک سال و چند ماه از مجروحیتم برای خارج کردن ترکش بالای قلبم رجوع کردم، گفته شد، هنوز توان تحمل باز کردن دوباره قفسه سینه را برای جراحی ندارم، سال 70 زیر قلبم احساس ناراحتی می کردم که پس از مراجعه به پزشک، دکترها گفتند، پرده دیافراگم من دوباره باز شده و که دوباره جراحی شدم، دوسال بعد در هنگام تدریس بیهوش شدم و مجددا برای برداشتن ترکشی که کنار نخاع جاخوش کرده و کسی متوجه آن نشده بود، تحت عمل جراحی قرار گرفتم. آن زمان به من گفتند، ترکش بالای قلبم فیبره شده  و خارج کردن آن باعث ایجاد مشکل می شود و بنابراین به من توصیه کردند،  آن را تحمل کنم و با درد آن بسازم. تا سن 40 سالگی درد ناشی از این میهمان ناخوانده  قابل تحمل بود، ولی به تدریج بدتر شد و مدت 2 سال است که با وجود استفاده از مسکن، درد آن زجر آور و شدت آن مثل روزهای اول مصدومیتم شده است، فکر می کنم باید با این میهمان باید خداحافظی کنم، چون خیلی اذیت می کند اگر دکترها این را خارج کنند، راحت می شوم.   شیرین ترین خاطره ای که از جنگ دارید، چیست؟   در عملیات نصر 8 در کردستان در گردنه های گرده رش در تک شبانه موفقیت امیزی که داشتیم  خیلی از نیروهای عراقی  کشته شده بودند هنگام طلوع یکی از نیروهای عراقی از میان اجساد برخاست بچه ها ایشان را هدف قرار دادند  که اجازه ندادیم در حالی که دستها را روی سر گذاشته بود لبخندزنان به سمت ما امد فکر کردیم موج انفجار باعث شده بخندد، لباس هایش را برای دیدن مدارک جستجو کردیم در کیفش یک عکس سیاه سفید از حضرت علی ع امام حسین ع و حضرت ابالفضل ع به چشم می خورد ما بسیار خوشحال شدیم که وی را هدف قرار ندادیم او هم خوشحال بود که اسیر ما شده است. ما که در ان گردنه ها فقط یک قاطر برای انجام کارهای اظطراری داشتیم ایشان را سوار بر آن کردیم و به پشت جبهه انتقال دادیم.   جنگ دردناک بود، اما اگر خاطره تلخی دارید بگویید.   در عملیات کربلای 5 در شلمچه که خاکریزهای نعل اسبی ما را گرفتار کرده بود و عراقی ها از سه طرف به ما شلیک می کردند در عرض 15 دقیقه 16 نفر از دوستانم شهید شدند من حال خودم را نمی فهمیدم چون یکی را که در اغوش می گرفتم دوست دیگرم بر خاک می افتاد از حدود 24 نفر ما 16 نفر شهید شدند و این یکی از تلخ ترین روزهای جنگ برای من بود.

برچسب‌ها