کد خبر 135486
۱ شهریور ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰

طلبه آزاده در گفتگو با حیات: قران ها و صلوات ها برای شادی روحم خواندند

طلبه  آزاده در گفتگو با حیات:
قران ها و صلوات ها برای شادی روحم خواندند

رحمان سلطانی روحانی ازاده، جانبازوعضو جمعیت ازادگان دفاع مقدس: به خانواده ام گفته بودند شهید شده ام و بعد از مراسم مفصل هفتم و چهلم که برایم برگزار شد و طلب آمرزش های فراوان برای گناهانم و ختم صلوات و قرآنها برای شادی روحم ،یک فیلم بی کیفیت امیدواری خانواده ام را نسبت به زنده بودنم افزایش داد.عضو جمعیت ازادگان دفاع مقدس با اشاره به شرایط بسیار سخت و جانکاه در اردوگاههای اسرای دفاع مقدس در عراق افزود تلخ ترین رویداد مدت اسارت رحلت امام(ره) بود که باعث شد اسرا تنها پشتوانه و تمام امیدشان را از دست بدهند.گفتگوی این ازاده جانباز با پایگاه اطلاع رسانی حیات را در ادامه از نظر می گذرانید:

متولد کجا هستید و چند فرزند دارید؟ متولد ایلام هستم ولی در کاشان زندگی می کنم. من طلبه هستم و دارای 40 درصد جانبازی. در سن 18 سالگی ازدواج کردم، هنگام ازدواج همسرم 15 سال داشت. ما در اتاق کوچکی گلی در کاشان زندگی می کردیم و وضع زندگیمان بسیار ساده بود. دارای 4 فرزند پسر هستم که یکی قبل از اسارت متولد شد و موقع اسارت من، 5 ماه و نیم داشت. چه زمانی اسیر شدید؟ در سن 20 سالگی به عنوان روحانی مبلغ و بسیجی به لشگر 8 نجف اشرف پیوستم و عازم جبهه شدم. اخرین اعزام من  28 دی 65 بود که 10 روز بعد که با گردان فتح نجف اشرف برای عملیات رفته بودیم در عملیات کربلای 5 در  شلمچه اسیر شدم. نحوه اسارتتان را توضیح دهید. بعد از عملیات ناموفقی که در شلمچه داشتیم تعداد بسیار زیادی شهید شده بودند، در آن نیمه شب فقط من با یک انگشت قطع شده و پایی از ناحیه ساق مجروح، مانده بودم، تلاش کردم خودم را عقب بکشم اما منطقه نا اشنا و همه جا را دود و آتش فراگرفته بود، اسمانی دیده نمیشد و از طرف دیگر قطب نما هم نداشتم که جهت را تشخیص بدهم و به دلیل خونریزی زیاد بی حال و بی حس بودم و با آن حال بد باید سینه خیز می رفتم که در تیررس دشمن قرار نگیرم سه روز به همین منوال گذشت و من به دلایلی که عرض کردم دور خودم می چرخیدم  و  در ظهر سومین روز اسیر شدم. پس از اسارت شما را به کجا منتقل کردند؟ در محل اسارت نیروهای شیعه عراقی بدون برخورد خشن، به من اب دادند و زخمم را بستند. 9 بهمن به بصره منتقل شدم و پس از توقف 7 روزه، به همراه اسیران دیگر، به استخبارات  یا سازمان اطلاعات و امنیت عراق انتقال یافتیم در مدت یک هفته ای که انجا بودیم شدیدترین و خشن ترین برخوردها و ضرب و شتم ها برای شناسایی فرماندهان و روحانیون شد و بعد به پادگان الرشید بغداد فرستاده شدیم. شرایط نگهداری اسرا به چه صورت بود؟ خیلی بد، در اردوگاه الرشید، 300 نفر از اسرای کربلای 4 و 5 در بدترین شرایط نگهداری می شدند در هر کدام از اتاق ها با مساحت 9، 10 و 12 متر، که عراقی ها به ان غرفه می گفتند 40 تا 50 نفر از اسرا جا داده شده بودند با این که زمستان بود و هوا در بیرون بسیار سرد ولی به خاطر تعداد زیاد نفرات در این غرفه ها، تا صبح عرق می ریختیم. در حدود 45 روزی که من انجا بودم اجازه حمام گرفتن نداشتیم نه من و نه بچه هایی که از قبل به آن اردوگاه اورده شده بودند بهداشت وجود نداشت چون ابی در دسترس نبود بوی تعفن همه جا بود و به خاطر شرایط بسیار سخت و بد، هر روز که از خواب بیدار می شدیم با  پیکر بی جان یک یا چند تن از عزیزان روبرو می شدیم.مختصر ابی برای نوشیدن و بهداشت اولیه و غذای بسیار کمی برای سد جوع بود بعضی مدت 3 ماه حمام نرفته بودند. این وضعیت تا نزدیک پایان سال ادامه داشت تا این که به اردوگاه 11 تکریت که محل تولد صدام بود منتقل شدیم بعدا فهمیدیم کسانی که از شرایط نامطلوب و دشوار و بیماری و یا زیر شکنجه به شهادت رسیده بودند بدون بازگرداندن به ایران، در قبرستانی در همان نزدیکی دفن شده بودند. از تونل وحشت یا دیوار مرگ که از ازادگان عزیز زیاد شنیده می شود بگویید. در بدو ورود به هر اردوگاهی، تونل وحشت یا دیوار مرگ تشکیل می شد. دیوار مرگ متشکل بود از تمامی نیروهای بعثی حاضر در اردوگاه که در دو ردیف 10 تا 30 متری از کنار اتوبوس تا محل ورود به اتاقک یا ساختمان اردوگاه می ایستادندند و راهروی باریکی برای عبور اسرا می گذاشتند و در هنگام عبور این عزیزان که حتما باید یکی یکی و با فاصله می گذشتند با هر انچه که قبلا به دست گرفته بودند مثل بیل، میله آهنی، سیم خاردار، چوب و لوله آب اسرای دست بسته را به قصد کشت مورد ضرب و شتم قرار می دادند به این ترتیب بعد از عبور از تونل همه دارای مصدومیت شدید بدنی و شکستگی دست و پا و سر و ...بودند. ما نیز از این استقبال درداور مستثنا نبودیم و به محض ورود از این تونل وحشتناک با جراحت ها و صدمات زیادی گذشتیم. از روز بعد از ورود، آمارگیری و بازجویی شروع شد که همراه با کتک و باز هم ضرب و شتم بود، گر چه وضع عمومی اردوگاه بهتر از الرشید و استخبارات بود یعنی مساحت اتاق ها کمی بیشتر بود پتو داشتیم، اب به میزان بیشتری در اختیار بود  با این حال تا حدود 6 ماه در این اردوگاه هر روز با بهانه های واهی  با کابل به جان اسرا می افتادند یادم هست علی گلوند عزیز را در یک روز 400 کابل زدند. روزگار سختی بود. اسارت شما چه مدت طول کشید؟ حدود 3 سال و 8 ماه در اسارت بودم، یعنی از دی 65 تا شهریور 69 بعد از چه مدت خانواده شما فهمیدند اسیر دشمن بعثی شده اید؟ عملیات کربلای 4 که از چهارم دیماه 65 شروع شد موفقیت امیز نبود ومتاسفانه اکثر کسانی که در این عملیات شرکت داشتند شهید و تعدادی هم اسیر شده بودند.از بعد از این عملیات، عراق همکاری را با صلیب سرخ قطع کرد و اسامی اسرا را به این نهاد بین المللی نمی داد یعنی هیچکدام از خانواده ها خبر دقیقی از زنده ماندن و اسارت ما نداشتند و عمدتا این اسرا مفقود یا شهید اعلام می شدند. از ان جایی که نام من به عنوان شهید به خانواده ام داده شده بود ایشان مراسم عزاداری، ختم، هفتم و چهلم من را هم برگزار کرده بودند ولی بعدا دیدن فیلمی کوتاه و بی کیفیت  از تلویزیون  عراق درباره اسرای عملیات کربلای 4 و 5 و دیدن تصویری نامشخص از بعضی از افراد از جمله من باعث شده بود احتمال اسارت من  نزد خانواده قوت بگیرد و عاملی شود برای این که مراسم سالگرد شهادتم را نگیرند. خانواده من فقط 20 روز قبل از ازاد شدنم با پرس و جو از بعضی ازادگان از اسارت من اطمینان یافته بودند. کی متوجه شدید جنگ تمام شده است؟ جنگ سال 67 بعد ازگذشت دوسال از اسارت ما تمام شد. ما تلویزیون مداربسته داشتیم که فقط برنامه های عراق را نشان می داد بنابراین کم و بیش اخبار را می دیدیم و تا حدی در جریان مذاکرات اتش بودیم. وقتی اتش بس اعلام شد بچه ها خیلی خوشحال بودند و امیدوار شدند که بعد از چند روز ازاد می شویم ولی بعد از مدت کوتاهی امیدواری به یاس تبدیل شد چون توافقی برای تبادل صورت نگرفت بنابراین  وضعیت بلاتکلیفی 2 سال طول کشید در این دوسال با این که میزان سرکوب و شکنجه کمتر و شرایط زندگی در اردوگاه کمی بهتر شده بود ولی  فشار روحی و روانی بسیار زیادی تحمل می کردیم زیرا زمزه هایی شنیده می شد مبنی بر این که عراق حاضر نیست تحت هیچ شرایطی اسرا را ازاد کند و ما تا اخر عمر اسیر هستیم و در اسارت هم خواهیم مرد. تعدادی از جمله من  برای اسرا برنامه هایی مخفیانه مثل سخنرانی و کلاس برگزار می کردیم که توسط ماموران شناسایی شده بود بنابراین بعد رحلت امام، من و 75 نفر از 1300 اسیر حاضر در اردوگاه  تکریت 11 ، را به عنوان مخالف و بر هم زننده نظم از دیگران جدا و به یک اردوگاه در شهر بعقوبه در 70 کیلومتری بغداد تبعید کردند و به این تریب اخرین سال اسارت را ما در ان اردوگاه  گذراندیم. کی آزاد شدید؟ اسرای تکریت 11 ،  20 روز قبل از ما آزاد شدند و خبر زنده بودن ما را به خانواده هایمان دادند ، ما تبعیدی ها جزء اخرین گروه اسرایی بودیم که ازاد شدند.ما 24 شهریور  69 به عنوان آخرین گروه اسرا که مفقود اعلام شده بودیم وارد ایران شدیم البته تعداد کمی حدود 240 نفر به دلایل نامعلوم بازگردانده و بعد دو ماه آزاد شدند. بهترین و بدترین خاطره تان از اسارت را بگویید. اسارت معجونی از خاطرات تلخ و شیرین است ولی به باور من و بسیاری دیگر از اسرا، تلخ ترین خاطره ما خبر رحلت حضرت امام بود.تنها پشتوانه ما در اسارت امام بود با عشق امام جبهه رفتیم سختی ها را به خاطر ایشان تحمل می کردیم، انجا وقتی می خواستیم برخی را دلداری بدهیم می گفتیم امام هست اما متاسفانه در شرایطی که ما به شدت از نظر روحی و روانی تحت فشار بودیم و ماموران بعثی در اردوگاه ضرب و شتم می کردند ناسزا می گفتند  زخم زبان می زدند در این شرایط بزرگترین پشتوانه و امیدمان از دستمان رفت همزمان شادی عراقی ها و شماتتهایشان و جلوگیری از برگزاری یک مراسم عزاداری ساده برای امام، تلخ ترین رویداد در اسارت بود. یکی از خاطرات شیرین که مدام تکرار می شد شوخی های بعد از کتک خوردن بچه ها از دست ماموران اردوگاه بود. بچه ها لحظه هایی پس از کتک کاری ها  دور هم جمع می شدند و با هم شوخی می کردند و محل های اسیب دیده از ضرب و شتم را به مسایل خنده دار تشبیه می کردند و می خندیدند و بقیه را می خنداندند.البته این  شوخی ها، عراقی ها را به شدت عصبانی می کرد چرا که تصور می کردند ان ها را مورد تمسخر قرار داده ایم ولی این لبخندها مدام تکرار می شد و تسکینی بود برای دردها و رنج های اسارت.

برچسب‌ها