نامه ای به یک شهید: بسم رب الشهدا و الصدیقین
نبودهام، ندیدهام، اما شنیده ام، حس کردهام، حتی فکر اینکه جای فرزند شما باشم مرا دیوانه میکند، فکر اینکه مرا با دست نشان دهند و آه بلندی از تمام وجود بکشند، مثل آتشی است که بر جان من میزنند.
به گزارش حیات، در آینه به خودم نگاه میکنم، به"من" خودم نگاه میکنم. واقعا چه شده است؟ در نیستی من آدمهایی بودند و نیست شدن، اما فقط جسمشان چنانکه اسمشان تا بعد از نیستی من نیز ادامه خواهد داشت، اما نیستی من کجا و نیستی آنها کجا!!! در نبود من هستی هایی بود که در همان نبود من نیستی شد اما الان که من هستم، باز آنها را میگویند .چرا؟ چه کرده اند این ها...؟
به من بگویید، وقتی اشک دخترش را میبینم، وقتی بغض تنها پسرش را پس از شنیدن نام پدرش میبینم، وقتی چهره شکستهی مادرش را میبینم، وقتی کمر شکسته پدرش را میبینم... وای بر من! چه کردهاند اینها..؟!
مردی که تنها یادگاریاش در این هستی تک پسرش است که شباهتهای پدر را به یادگار گرفتهاست و با وجودش بخند بر لب مادر می نشاند. تنها تصویری که پسر از پدرش به یاد دارد همان عکسی است که چندین سال است روی طاقچه کنار قرآن ، با یک لبخند ملیح جا گرفته است. لبخندی ملیح و چشمانی سرشار از متانت و پاکی، این ها انتخاب شدهاند، امکان نداره، چطور ممکن است نوجوان 13 سالهای که تمام دغدغهاش جمع کردن پول توجیبی و خریدن تیله و شیطنت و بازی است تفنگی به اندازه جثه ی خود در دست میگیرد و به دنیای کوچک خود پشت کند تا دنیای بقیه را نجات دهد؟ ما چه کرده ایم؟
گریه امانم نمیدهد اما چرا؟ چرا گریه میکنم؟ چیست که مرا بی قرار میکند؟ از خود بی خود میکند؟ ... بغض گلویم را میفشارد.
نمیشود. باید رفت و دید. دلم شلمچه میخواهد. تا نروم نمیشود. می خواهم هوای شلمچه را تنفس کنم می خواهم از عمق وجودم نفس بکشم.! چرا به اینجا رسید لبخند میزنم؟ هیس، صدایی میشنوم حاجی، حاجی، حسین خوبی؟ بچه ها را بکشین عقب، برگردین بالا، برین کمک بچه ها، چشمانم را باز میکنم. تا چشم کار میکند خاک ... تا چشم کار میکند عشق تا چشم کار میکند.
دستم از نوشتن خسته میشود اما جملات خسته نمیشوند، امان نمیدهند و پشت سر هم میآیند، نمیتوان دل کند. از هیچ چیزش نمیتوان دل کند، حال عجیبی دارد. هر آدمی را از هر نوع و با هراعتقادی باشد از خود بیخود میکند. قصهی مردانی که سرهاشان را به خدا سپردند و شهادت همانند آرزویی برای آنها بود، قصهی شهدای زنده! مردانی که مردانه جنگیدند و از همه چیزشان گذشتند، مردانی که از آن دوران ترکشهایی به یادگار در بدن دارند، مردانی که خاطرات، لحظهای تنهایشان نمیگذارد. مردانی که پر از حرف هستند.
سرم را پایین میاندازم، این ها بهقدری بزرگند که هیچ واژهای برای توصیف بزرگیشان نمیتوان گفت.
به اینجا که رسید قلبم تند تند میزند، باز چه شده؟
حاجی میگوید: خانم اینجا گه ایستادهای آدمهای بزرگی ایستاده بودند به جرئت میتوانم بگویم همه چیزت را مدیون آن هایی!
در آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکردم، آرامش خاصی داشتم.
سرزمین من مردان بزرگی دارد.. مردانی که در زندگی جز مردانگی، غیرت نیز داشتند.
پدران من! دختر خوبی نبودم برایتان.. شرمندهام. چیزی جز شرمنده بودن ندارم.
جملات غوغایی به پا کردهاند که از توان نوشتن سر زده! دیگر گریه نکردم، لبخند زدم.
چرا گریه کنم؟ من در سرزمینی زندگی میکنم که مردان با غیرتی چون خرازی و باکری زندگی کردهاند، خون آن ها با خون کشورم آمیخته شده، باید افتخار کنم که در چنین سرزمینی به دنیا آمدهام و زندگی میکنم. من دختری از جنس همین سرزمین و همین خاک هستم، همین خاکی که شاهد آن روزهاست. من عاشق خاک کشورم هستم.
«آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت دادهاند، من چادر سیاهم را محکم میپوشم تا امانتدار خوبی برای آن ها باشم».
صبر کن.. دوباره در دلم غوغایی به پا شده.. اینبار چه شده؟ از دور صدای صلوات میآید.. چفیهام را سفت میکنم و میروم. حاجی چهخبر شده؟
شهدای تازه تفحص شدهاند دخترم.! فرزندان روحالله...
مردانی که از خدا خواستند گمنام بمانند. الان فقط چند تکه استخوان داخل کفناند.
حرفهای حاجی مدام در سرم تکرار میشد. آنها شهادت را شیرینتر از عسل میدانستند و از کشته شدن در راه خدا هیچ هراسی نداشتند تنها از این بیم داشتند که بعد از آنها درخت بیایمانی برجا ماند.
ما چه کردهایم؟ بعد از آنها ما چه کردهایم؟ خوشا به حال آنها که در راه شهادت جان دادند و به (عندربهم یرزقون) رسیدند.
مینا نصوحی- اصفهان – پایه یازدهم