میرزا آقا، از حضور در جبهه تا حمایت از رییس جمهور
میرزا آقا، خاطرات جنگاش را ریز به ریز تعریف میکند،از روزهایی که در پادگان بوده، از روزی که ترکش خورده تا امروز... میگوید: «من جانباز 15 درصد هستم، اما در دوران احمدینژاد هر چی پیگیری کردم من را جزو جانبازها حساب نکردند، زمانی که آقای روحانی بر سر کار آمدند، پیگیریهای من نتیجه داد و جزو جانبازها محسوب شدم. از آن زمان وضع زندگیِ من کمی بهتر شد.» رنج زندگی بر روی صورت «میرزا آقا» نشسته، مثل نقشهای فرشی که او سالها آن ها را بافتهاست.
به گزارش حیات و به نقل از روزنامه هفت صبح، میرزا آقا از کودکیاش و دوران سختی که بر او گذشته، از دوران جبهه و جنگ که ترکش به پشتاش خورده و از پدرش که بزرگترین بغض زندگیاش هست و هنوز نتوانسته فوتش را هضم کند، می گوید: «کاش پدرم زنده بود... کاش زنده بوده و میدید چه بر سر ما گذشته... کاش هنوز داشتمتش... من الان با همسرم و مادرم زندگی میکنم و خرج زندگیام از فروش سیبزمینی و پیازِ گاریم درمیآید.»
میرزا آقا لهجه شیرین اردبیلی دارد و از پشت تلفن با ذوق و شوق و حوصله زیاد به همه سوالات پاسخ میدهد و در مورد خودش میگوید:«من خودم، متولد سال 1343 هستم و 53 سال دارم، دو فرزند دارم، یکی دختر 26 سالهام که یک نوه از او دارم و دیگری پسر 28 سالهام که دو سال است به تهران آمده تا کار کند و پول دربیاورد.» وقتی از زندگی خودش میپرسم، مثل یک فیلم سینمایی همه چیز را تعریف میکند.
میپرسم چقدر در میآوری؟ چند لحظه سکوت میکند و میگوید: «بستگی دارد. گاهی روزی 25 هزار تومان، گاهی 30 تومان و اگر خیلی خوب بفروشم روزی 35 هزار تومان. خدای ما هم بزرگ است.» خاطرات جنگاش را ریز به ریز تعریف میکند، از روزهایی که در پادگان بوده، از روزی که ترکش خورده تا امروز... میگوید: «من جانباز 15 درصد هستم، اما قبل از دوران احمدینژاد هر چی پیگیری کردم من را جزو جانبازها حساب نکردند.
زمانی که آقای روحانی بر سر کار آمدند، پیگیریهای من نتیجه داد و جزو جانبازها محسوب شدم. از آن زمان وضع زندگیِ من کمی بهتر شد.» رنج زندگی بر روی صورت «میرزا آقا» نشسته، مثل نقشهای فرشی که او سالها آنها را بافتهاست.
از دوران کودکی اش میگوید: «وقتی 6 سالم بود مادرم من را به یک کارگاه فرشبافی برد و در آنجا کنار او کار کردم. 18 سال در آن کارگاه کار کردم و بعد هم زندگی و جنگ.» از حال و هوایی این روزهایش میپرسم که چه سرنوشت او را در اینجا نشانده است.
میرزا آقا میگوید: «پس از آنکه بازنشسته شدم، زندگیام خرج داشت و باید به هر نحوی شده مخارج خانه را تامین میکردم. در زمان دولت احمدینژاد با پساندازم یک وانت دست دوم خریدم و هر روز صبح به میدان میوه و تره بار میرفتم و میوه میخریدم و آن را در سطح شهر میفروختم.
یک روز ماموران شهرداری ریختند و همه میوههای من را از وانت بیرون پرت کردند و همه زندگیام را نابود کردند. برای آنکه بدهیهایم به صاحب میدان ترهبار رابدهم مجبور شدم وانتم را بفروشم و الان فقط برای من یک گاری باقی مانده و سیبزمینی و پیازهایی که هر روز در میدان مادر آن را میفروشم.» از میرزا آقا در مورد آن روزی که به ورزشگاه تختی رفته میپرسم و اینکه برخیها میگویند این کار از قبل هماهنگ شدهاست.
در پاسخم میگوید: «به خدا به والله اینجوری نبود. من در عمرم کلا دوبار برای دیدن رئیس جمهورهایی که به اردبیل آمده بودند رفتم، یکی مرحوم رفسنجانی و یکی آقای روحانی. من آقای روحانی را دوست دارم، وقتی حرف میزند، احساس میکنم غرور ملیمان دوباره برگشته».
آن روز هم گاریم را به دوستم سپرم تا بروم آقای روحانی را ببینم، نامهای هم نوشتم و به همراهان آقای روحانی دادم که در آن نامه نوشته بودم آقای روحانی ما شما را دوست داریم و از شما درخواست میکنم، مشکل بیکاری را هم حل کنید، به خدا میفهمیم که وضعیت مملکت بهتر شده.»
در پایان از او میپرسم وعده نامزدهای دیگر که قول داده بودند یارانهها را چند برابر کنند بر نظر و رای او تاثیری نداشته است؟ میرزا آقا میگوید: «اصلا یارانه برایم مهم نبود. همین که میبینیم وضعیت زندگیمان نسبت به قبل بهتر شده برایم کافی بود، همین که وقتی حرف میزند، عرق ملی در من زنده میشود، برای من کافی است، من آقای روحانی را از ته قلبم دوست دارم...».