با خلبانان شهید ارتش؛ شهیدی که روزی هفت بار لرزه بر اندام دشمن میانداخت
در طول جنگ تحمیلی همواره داوطلب ماموریّتهای مشکل بود و بارها اتّفاق میافتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله میبرد و بدون شک او با انجام دادن 400 پرواز برونمرزی بر فراز خاک دشمن و 1724 ساعت پروازهای مختلف در خاک میهن اسلامی، یکی از قهرمانان جنگ به حساب میآید.
به گزارش حیات و به نقل از دفاع پرس، سرلشکر خلبان شهید «مصطفی اردستانی» در سال 1328 در روستای قاسمآباد از توابع شهرستان ورامین دیده به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در ورامین گذراند و پس از خذ دیپلم در سال 1348 به خدمت سربازی اعزام شد. خدمت سربازی را به عنوان سپاه دانش در یکی از روستاهای اسفراین انجام داد.
شرایط جغرافیایی منطقه در آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و اهالی روستا به صورت فراگیر مبادرت به کشت آن میکردند، شهید اردستانی تا جایی که میتوانست، آن ها را از این کار باز میداشت.
پس از انجام خدمت سربازی، در سال 1350 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن مقدّمات آموزش خلبانی در ایران، به منظور تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و پس از اخذ دانشنامه خلبانی به ایران بازگشت و با درجه ستوان دوّمی در یایگاه چهارم شکاری دزفول به عنوان خلبان هواپیمای (اف_5) مشغول به خدمت شد.
با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی و حتّی قبل از آن، جزء نخستین خلبانان حزباللّهی بود که در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی و آگاه کردن سایر قشرهای پرسنل نیروی هوایی نقش بسزایی داشت .
شهید اردستانی پس از انقلاب با جمعی همکاران اقدام به انتشار یک نشریّه درون گروهی به نام «مخلصین» کرد که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود و علی رغم تیراژ محدود، بسیار جالب توجه و در آگاهسازی پرسنل موثّر بود.
در اواخر سال 1358 وقتی که نیروها به تدریج در مرزهای غربی و جنوب غربی کشورمان مستقر شدند، با پروازهای متعدّد، تمام حرکات و جریانها را از طریق سلسله مراتب منعکس میکرد.
در آن برهه خاص، ارتباط وی با ائمه جمعه، خصوصاً مرحوم حضرت آیتالله قاضی و شهید بزرگوار آیتالله مدنی به حد اعلای خود رسید.
شهید «اردستانی» در سال 1359 به عنوان افسر خلبان در پایگاه شکاری تبریز مشغول به خدمت شد، برگزاری جلسات متعدد قرآن، ارتباط بسیار نزدیک با مردم، خصوصاً بازار تبریز، دعوت شهدای بزرگوار و والامقامی چون شهید «آیتالله بهشتی» و «دکتر چمران» و سخنرانیهای متعدّد برای پرسنل پایگاه تبریز و مردم برخی از فعالیتهای وی میباشد، عشق و علاقه ایشان به امام خمینی (ره) و کلیه مسئولین، خصوصاّ شهید بهشتی در حدّ بی نهایت بود. در هر شرایطی که توطئه ای علیه این انسانهای مؤمن صورت میگرفت، با تمام وجود میایستاد و دفاع مینمود.
جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که آغاز شد، علیرغم اینکه، روز حمله هوایی دشمن به خاک ایران در مرخصی به سر میبرد و تولد فرزندش نزدیک بود، خود را بلافاصله به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد.
وی در سال 1360 به عنوان فرمانده پایگاه پنجم شکاری «امیدیه» انتخاب و در این پایگاه مشغول خدمت شد. علاوه بر مسئولیّت سخت فرماندهی، به خوبی از عملیّات بیت المقدس پشتیبانی و در این سمت میزبان ده ها هزار بسیجی بود و آن ها را مانند: برادران دینی خود در تمام زمینه ها حمایت و پشتیبانی می کرد .
شخصا نیز در پروازهای جنگی شرکت میکرد و نسبت به خدمات جانبی از جمله رسیدگی به امکانات زیستی و فضای سبز و . . . پایگاه پنجم همّت میگمارد.
در سال 1363 به سمت معاون عملیاتی پایگاه دوّم شکاری منصوب شد، پس از سه سال انجام وظیفه در این مسئولیّت، در سال 1366 به عنوان مدیر آموزش عملیّات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد.
پس از شهادت سرلشکر خلبان عبّاس بابایی که معاونت عملیّات نیروی هوایی را عهده دار بود، شهید اردستانی به سمت «معاون عملیات نیروی هوایی» برگزیده شد و تا زمان شهادت عهدهدار این مسئولیّت مهم بود.
سرلشکر خلبان شهید اردستانی در طول جنگ تحمیلی همواره داوطلب ماموریّتهای مشکل بود و بارها اتّفاق میافتاد که دریک روز هفت بار به خاک دشمن حمله می برد و بدون شک او با انجام دادن 400 پرواز برون مرزی بر فراز خاک دشمن و 1724 ساعت پروازهای مختلف در خاک میهن اسلامی، یکی از قهرمانان جنگ به حساب می آید که چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت تا سرانجام مورخه 1373/10/15 بر اثر سانحه هوایی، به همراه فرمانده فقید نیروی هوایی سرلشکر شهید «منصور ستّاری » و چند تن دیگر از همرزمانش به آرزوی دیرینهاش رسید و به لقائ معبود پیوست.
شهید «اردستانی » به هنگام شهادت 46 سال سن داشت و از وی دو فرزند پسر و دو دختر به یادگار مانده است.
ماشین اداره راوی : ستوان علی رحیمیان
زمانی که امیر اردستانی مسئولیّت معاونت عملیات نیروی هوایی را عهده دار بود من به عنوان مسئول دفتر ایشان انجام وظیفه میکردم.
شهید اردستانی بیشتر اوقات یا در اداره بود یا در ماموریّتهای مختلف. کمتر فرصت میکرد تا به امور خانوادهاش رسیدگی کند.
پسر تیمسار به نام «محمّد» کلاس پنجم ابتدایی بود و امتحانات نهایی او در شُرف انجام بود.حوزهای که باید امتحان میداد تا منزل فاصله داشت و ناگزیر باید صبح خیلی زود راه میافتاد.
چون تیمسار در آن موقع روز اداره بود به خانواده سپرده بود که محمّد خودش برای امتحان برود. محمّد به هر طریق که بوده به محل حوزه امتحانی میرود.
در دفتر نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا در آمد، گوشی را برداشتم همسر شهید اردستانی بود، گوشی را برداشتم، گفت:« آقای رحیمیان محمد رفته حوزه امتحانی و راهش خیلی دوره، اگر ممکن است، یک ماشین بفرستید او را بیاورند.»
من نیز بدون اینکه امیر متوجه شود، ماشین فرستادم تا فرزند ایشان را از حوزه امتحانی به منزل برساند.
شب که امیر به منزل میرود، از امتحان و چگونگی رفتن محمّد به حوزه می پرسد محمّد میگوید:« بابا رفتنی خیلی اذیت شدم، ولی برگشتنی راحت آمدم، ماشینی از اداره آمد و مرا تا منزل آورد.»
فردا صبح زود، طبق معمول، تیمسار به معاونت عملیات آمد. از طرز برخوردش متوجّه شدم که از چیزی ناراحت است.
با خود گفتم، خدایا امیر اوّل صبح از چه ناراحت شده؟ چیزی نگفتم و به کارهای روزمره مشغول شدم که صدای آیفون امیر به گوش رسید و مرا به درون اتاق فرا خواند. به اتاق رفتم، تیمسار در حالی که عصبانی به نظر میرسید رو به من کرد و گفت: «آقای رحیمیان شما به چه حقّی برای بچّه من ماشین میفرستی، مگر ماشین اداره برای بچه من است؟ از این پس حق نداری برای اعضا خانواده من ماشین اداره را بفرستی!»
امیر که همواره گشاده رو بود و لبخند از لبانشان دور نمیشد، برای این اشتباه من که نوعی استفاده شخصی از بیت المال بود، چنان صورتش بر افروخته شده بود که احساس کردم، تنبیهی شدید در انتظارم باشد، ولی به همان تذکر بسنده کرد و من هم از آن پس سعی کردم، طبق میل ایشان عمل کنم.
کارگر ناشناس راوی : ستوان علی اصغر اشرفی
پایگاه هوایی دزفول در ابتدای جنگ تحمیلی، محور اصلی حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی محسوب میشد، از این رو خلبانان زیادی از سایر یگان ها برای انجام پروازها به این پایگاه مامور میشدند.
سال اوّل جنگ بود که شهید اردستانی از پایگاه تبریز به همراه چند تن از خلبانان به دزفول آمدند و از همان روزهای اوّل ورودشان به پایگاه، ارتباط صمیمی با پرسنل گروه ضربت داشتند و مرتّب پیش ما میآمدند.
به علت اینکه، نیروهای دشمن مرتّب در حال پیشروی به داخل خاک جمهوری اسلامی بودند، خلبانان پایگاه برای جلوگیری از پیش روی آنها روزانه پروازهای زیادی انجام میدادند.
شهید اردستانی از جمله خلبانانی بود که برای هر مأموریتی داوطلب میشد و اصلا خستگی در قاموس این سردار دلاور اسلام جایی نداشت.
روزها بود که چندین بار پرواز میکرد و با بمبارانهای کوبنده خود، دشمن لگام گسیخته را در دشتهای خوزستان زمینگیر میکرد. چون به صورت مأمور به پایگاه دزفول آمده بود معدود افرادی از پرسنل پایگاه او را میشناختند. در اوقات فراغت با لباس ساده و شخصی در سطح پایگاه تردد میکرد. لذا کسی او را نمیشناخت، مگر کسانی که با او رابطه نزدیک داشتند.
روزی برای خرید عازم فروشگاه اتکا شدم، مسیر منزل تا فروشگاه را پیاده طیکردم، وقتی به نزدیکیهای فروشگاه رسیدم، جلو مدرسه دخترانه، جنب فروشگاه که در دست تعمیر بود، شخصی را دیدم که با فرغون مشغول بردن ملات به درون مدرسه بود. برای لحظهای نگاهم را به سمت او متمرکز کردم.
«خدای من چقدر شبیه سروان اردستانی است!»
بله درست دیده بودم شهید اردستانی بود که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود و به طور ناشناس برای همیاری با کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمان جابجا میکرد.
چون من را میشناخت و میدانستم که دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم، اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم.