یادداشت: راهیان نور و کربلایی که همین نزدیکی است
غلامرضا بنی اسدی_ سنت قشنگی است، التماس دعا گفتن زیباست، به همکلامی زائر رفتن و زیارت قبول گفتن، پس زیارت قبول.
زیارت شهدا، زیارت حضرت سیدالشهدا (ع) قبول، این را برای دخترم (و همه دخترها و پسرهای دانشجوی نوشتم که در کاروان راهیان نور، به میهمانی شهدا رفتند) او از مشهد آن پاکبازان پیامک داده بود؛ در کربلای ایران دعاگوی شما هستم، ان شاء الله حاجت دلتان با حکمت خدا یکی باشد و من برایش نوشتم، سلام مرا به شهدا برسان. سلام یک جا مانده را برای آنانی که راهی آسمان شدند، نوشتم، خودت را، همه ما را، انقلاب را، ایران را، به دعای شهیدان بسپار! او بعد پیامک زد: سلام شما را به شهدا می رسانم، راوی ما خیلی شبیه آقای جمع آور است(جانبازی که پنج ماه غذا نخورده و اکنون، پس از عمل جراحی حنجره، صدایش شهید شده است و با اشاره چشمان مهربانش، سخن می گوید)... این روزها برای شفای آقای جمع آور و همه جانبازان و بیماران دعا می کنیم... او نوشته بود، من اما به یاد جمع آور و دیگر یاران دوران دفاع مقدس افتادم، نه، یادشان دلم را روشن کرد و یاد بیمارانی افتادم که این روزها، زبان شان ، دل شان و نگاه شان التماس دعا می خواند. از دخترم و همه دخترها و پسرهای راهیان نور خواستم در کربلای شهیدان برای همه بیماران دعا کنند تا در آستانه نوروز که به عیدانه نام بی بی فاطمه معطر است، به مهر خداوند اجابت شوند. دخترم از شلمچه و کاروان می گفت و از راوی روزهای نورانی دفاع مقدس که با «زبان و منش و سلوک شهیدان» با جوان ها سخن گفته بومی گوید؛ دخترهای گلم، پسرهای عزیزم، خیلی خوش آمدید، به شلمچه خوش آمدید. ولی چرا این قدر دیر آمدید؟ می دانید زمان جنگ ۲ اتوبوس نیرو برای فرمانده انگار همه دنیا، انگار یک عیدی بزرگ قبل از عید... کاش زودتر می آمدید، لااقل می توانستید پیکر شهدا را جمع کنید، اما... امروز هم خوش آمدید، قدم روی چشم ما و شهدا گذاشتید آخر خیلی از شهدا، فقط پلاک و مقداری از استخوان هاشان را برگرداندیم گوشت و پوست و چشم و گوش آنان با این خاک آمیخته شده پس خوش آمدید... دخترم می گفت: راوی، ما را خیلی تحویل گرفت. گفت: شما خواهر و برادرهای شهدا هستید و میهمان شان، میهمان نوازتر از شهدا، پیدا نمی کنید. او گفت: یادتان باشد نگاه شهدا نگران شماست، مراقب شماست و فردای قیامت از شما سوال خواهند کرد که بعد از ما چه کردید، می گفت: نگوییم جوان بودیم و - خدای نکرده - اشتباه کردیم، بیشتر شهدا جوان بودند، نگویید زیبا بودیم و... که خیلی از شهدا، زیباتر بودند، پس مراقب باشید... دخترم می گفت: وقتی کنار گودی قتلگاه شهدا قرار گرفتیم، انگار کربلا شد، همه اشک شدیم و ضجه، تلی از خاک هم بود که آدم را یاد «تل زینبیه» می انداخت، که اصل روضه بود و باخردراوی عارف که انگار میان امروز و عاشورای سال 61 سخن می گفت: ما شما را که خواهران و برادران شهدائید با احترام آوردیم، با احترام می بریم، اما کربلا... اما زینب(س) اما حضرت سجاد(ع) و کاروان اسرا...باران بود که می بارید نه از ابرها که از آسمان چشم ها . گلها می شکفتند مثل لاله نه از زمین که از ضمیر عاشق راهیان و عجب حکایتی است این کربلا خوانی در شلمچه.