در گفتگوی اختصاصی با حیات: جانباز 30 درصد «خلوص بسیجیان» را رمز پیروزی بر دشمنان دانست
محسن مقدسیان، جانباز 30 درصد با یادآوری خاطرات دوران دفاع مقدس، رمز پیروزی بر دشمنان را خلوص بسیجیان عنوان کرد.
محسن مقدسیان دهم اردیبهشت 1339 در خانواده ای مذهبی و در مشهد مقدس بدنیا آمد، وی که از مبارزین ضد نظام شاهنشاهی بود، در مبارزات انقلابی فعالیت های زیادی داشت و اولین پایگاه بسیج را پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در محله شان راه اندازی کرد، وی در دوران دفاع مقدس نیز حضور یافت و اکنون که جانباز30 در صد جنگ تحمیلی محسوب می شود، در گفتگوی تفصیلی با خبرنگار حیات، به بخشی از خاطراتش از دوران حماسه و جهاد پرداخت، که شرح کامل آن را در ادامه می خوانید:
فعالیت های انقلابی خود را از چه زمانی آغاز کردید؟
قبل از انقلاب فعالیت هایمان را ابتدا با گفتن «الله اکبر» برروی پشت بام ها آغاز کردیم وسپس اولین بسیج را در سال 1357 در گاراژ خانه خودمان درست کردیم، به طوری که برای کمک به مردم در مورد مایحتاجی مانند: نفت کمک می کردیم و یا از منازلی که متروک مانده بود، محافظت می کردیم تا دزدان وسارقان اساسیه آن ها را نبرند، نکته مهم دیگر اینکه، ما چون در یکی از مناطق مرفه مشهد مقدس سکونت داشتیم، با وجود رفاه و آسایش پس از آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفتیم
آغاز حضورتان در جنگ تحمیلی از چه زمانی آغاز شد؟
در سال 61 بعد از اینکه دوره فشرده نظامی بسیج وسپاه را در پادگان ارتش که قسمتی از آن دراختیار سپاه بجنورد قرار داشت، گذراندم و به جبهه اعزام شدم، در پادگان امام حسن (ع) با چندین اتوبوس به سمت اسلام آباد غرب حرکت کردیم که بچه ها بعدا تقسیم شدند، ما وچند تن از هم محلی ها هم قسم شده بوده ایم که فقط برای تک تیراندازی برای خط مقدم برویم ومسولیت دیگری را نپذیریم، در آن زمان منطقه راننده کم داشت و واعلام می شد که به راننده با گواهینامه نیازمندیم، ما چون هم قسم شده بودیم اینکار را انجام ندادیم، ولی در یک زمان، اعلام شد که تکلیف شرعی است وحتی اگر کسی گواهینامه ندارد ولی رانندگی بلد است به او نیاز داریم، من درآن زمان به اعلام نیاز پاسخ دادم و بلافاصله من با اتومبیلی که به منطقه سومارمی رفت، رهسپار شدم، دو روز در گردان بودیم وآماده جابجایی نیروها شدیم که معمولا درشب و با چراغ خاموش در گردنه های سومار، گردنه هایی که اصلا نمی دانستیم کجاست انجام می شد، همه می گفتند که راننده خوبی هستی .
عکس یا تصویری ازآن دوران به عنوان یادگاری دارید؟
من اعتقاد داشتم اسم افراد نیز حتی نباید مشخص شود، عکس که دیگر جای خود دارد و من هیچ عکسی نمی گرفتم، در تیپ 21 امام رضا ، شهید چراغچی مستقر بودم و کارهای ویژه وسخت به من واگذارمی شد.
یکی ازآن ها را بازگو می کنید؟
از جمله این کارها این بود یک سری ازماشین ها درمحدوده عراقی ها قرارگرفته بود وما شبانه آن ها را باز می گرداندیم و ماشین های صدمه دیده را نیز، به همین گونه می آوردیم، در این زمینه زبانزد کارهای سخت شده بودم.
چگونه مجروح شدید؟
در شب عید غدیر و مصادف با مهر ماه 1361بعد از مراسم عید، مراسم سینه زنی و نوحه خوانی داشتیم ودست بر دعا برداشته بودیم برای بچه ها درعملیات «مسلم بن عقیل» درمنطقه سومار داشتیم دعا می کردیم، بعد از یک ساعت استراحت می کردیم که خبر آوردند شهید «چراغچی» با شما کار دارند و من رفتم، شهید چراغچی گفت: میری خط مقدم برای بچه ها مهمات ببری؟ من هم قبول کردم. اینقدروقت کم بود که پوتین هام رو پام نکرده دستم گرفتم، در طول مسیر نیز، یک آمبولانس از کنارما رد شد و گفت: گرای ما رو گرفتن، چند تا آمبولانس زدن جلو نروید، ما با شنیدن این موضوع به راه خودمان ادامه دادیم، ولی جلو تر که رفتیم، دیدیم که وضعیت خیلی بد تر از تصورما هست، از ماشین پیاده شدیم وخودمان را به تپه چسباندیم، درهمان حال، متوجه شدم که ترکش خوردم و باتوجه به اقداماتی که بلد بودم جلوی خونریزی را گرفتم ولی هرچی بعد سعی کردم که خودم را به ماشین برسانم دیدم، نمی تونم رانندگی کنم، یک راننده دیگه داشتیم که قرار شد، بره و به ماشین برسه و اگر به ماشین رسید، با بچه ها عقب برگردد و اگر نرسید، بماند تا این وضعیت را به عقب اطلاع دهند. با توفیقات الهی همه برگشتیم و وقتی رسیدیم، من بیهوش شدم و دربیمارستان صحرایی وقتی پزشکان دیدند، کاری از آن ها بر نمی آید، من را به بیمارستان امام حسین منتقل کردند، آنجا هم خیلی مجروح وجود داشت، به طوری که من سالم ترین مجروح به حساب می آمدم، برای درمان من یک دکترهندی حضور داشت که معتقد بود، اگر این درمان ها تاثیر نکند باید دستم از آرنج قطع شود و من یک ماهی در بیمارستان امام خمینی ایلام بستری بودم.
خاطره ای درباره حضورتان در جبهه ها برایمان بگویید؟
یک روز یک رادیو ترانزیستوری داشتیم که رادیو باختران را می گرفت و همه گفتند: این رو گوش کن، گوش کردم، دیدم صدای خودم هست که درباره جبهه و بسیج دارم صحبت می کنم، از بقیه پرسیدم که چگونه من این حرف ها رو زدم، من که تاکنون سخنرانی نکردم، گفتن: همان روزهای مجروحیت شما این سخنان رو گفتی ومنم خودم اصلا این موضوع را باور نداشتم و خاطره دیگر اینکه من در زمانی که مجروح شده بودم و درآمبولانس بودم بهیارها می گفتند: روضه امام حسین می خواندی و آن چنان با سوز می خواندی که همگان اشک می ریختند، می شود دوباره بخوانی و من گفتم: تا حالا من روضه نخواندم و یاد ندارم. مصاحبه از سمانه بامشاد