کد خبر 133532
۸ فروردین ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰

خاطره ای از یک رزمنده از عید نوروز در جبهه از خاک تا افلاک در اولین روز از نوروز

خاطره ای از یک رزمنده از عید نوروز در جبهه 

از خاک تا افلاک در اولین روز از نوروز

محمدجوادصادقی نقدعلی : نوروز سال 1366 بود و روز شنبه ای. در منطقه شلمچه و در خط دوم پدافندی و در سنگرهای نونی شکل در خاک عراق بودیم. این خط پدافندی که از دژ نیم دایره ای بزرگ و مستحکمی تشکیل شده بود در عملیات قبل به تصرف نیروهای لشکر المهدی در آمده بود. عراقی ها در این منطقه بیشترین تجهیزات تدافعی را به کار برده بودند و بیشترین حضور نیرو را داشتند.

اهمیّت این منطقه را می شد از امکانات و تسلیحات به کار رفته در آنجا، تشخیص داد. خلاصه در آن روز عید نوروز از شب قبل باران باریده بود. حدود ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه صبح برای نماز جماعت بیدار شدیم. هوا مه آلود و دلگیر بود. هنوز هم گاهی قطرات نرم باران می بارید. بعداز جماعت باصفای صبح، برادر نیستانی، که بعدها به شهادت رسید، فرمانده واحد ادوات و دیدبانی، با لبخندی دل انگیز گفت: صادقی! هوا که روشن تر شد با یکی از بچه های دیده بانی به خطّ مقدم برو تا بچه های دیده بانی خط برای استراحت به عقب بیایند. گفتم چشم و اضافه کردم که حاجی امروز عید نوروز است! و حاجی گفت، بله می دانم. بسیجی باید روز عیدش را درخطّ مقدم سپری کند. خلاصه آماده شدیم، وسایل همراهمان یک عدد دوربین n 77 ، یک بی سیم c،r،p ، یک قطب نما، یک اسلحه کلاش تاشو، یک موتور تریل۲۵۰ هوندا، یک عددباطری یدکی بی سیم، نقشه عملیاتی، چراغ قوه بود؛ علاوه بر آن دو جعبه شیرینی مخلوط جهرمی هم که به مناسبت عید نوروز به ما رسیده بود و البته به به خط هم رسید. شهید نیستانی گفت: صادقی! برادر نیازی را هم باخودت به خط ببر، تا کمکی تو باشد و هر دو گفتیم چشم حاجی. این آقای نیازی، جوانی۱۸یا ۱۹ ساله و پاسدار وظیفه بود. بسیار نجیب، کم حرف و محجوب. حقیقتاً مانند شاخه گلی باران خورده، سربه زیر بود. سراپای او بوی صفا و صمیمیت می داد. مدتی بود برای خدمت به جبهه و لشکر المهدی اعزام شده بود.آنگونه که خود می گفت از شهر کوار [استان فارس] ، کوله بار اعزام خود را بسته بود. نزدیکی های طلوع آفتاب، هر دو نفر سوار موتور شدیم. همه وسایل را برداشته بودیم. نیازی بر ترک موتور سوار شد.. زمین به شدّت باران خورده و گل ولای بسیار چسبنده بود، چندین بار زمین خوردیم. تا خط حدود یک کیلومتر و نیم بیشتر فاصله نبود ولی آن مه گرفتگی رقیق و آن حال و هوای بارانی، حال گیری زیادی می کرد. به خط که رسیدیم، موتور را روی جک نگه داشتیم. برادر مصطفی ممتاز و یکی دیگر که نامش را به یاد ندارم در سنگر دیده بانی بودند. سنگر اصلی بالای خاکریز که سه الوار بزرگ ریل قطاری روی آن قرار داشت و به سمت عراقی ها پنجره ای مستطیلی در زیر الوارها تعبیّه شده بود. یک دوربین خرگوشی ثابت نیز درون سنگر به سوی منطقه دشمن کارگذاشته شده بود.سنگر گنجایش سه نفر را داشت .هر دو نفر مشغول توجیه شدن منطقه بودیم. ممتاز راهنمایی می کرد. نقطه ثبتی ها و گراهای آن ها رانشان می داد.برای دانستن هر نقطه ثبتی، گلوله خمپاره ای درخواست می کردیم و این شیوه کار و توجیه شدن بود. آری روز عید بود و آن هم عید نوروزی که نزد ما ایرانی ها عیدخیلی مهمی است وخلاصه در آن روز به قولی، نقل و نبات بر سر دشمن می پاشیدیم. صدای وحشتناک اصابت و انفجار گلوله های تانک و خمپاره های دشمن نیز درکنارمان گاهی زمین را از زیر پایمان می کشید. من در سنگر، پشت دوربین خرگوشی نشسته بودم.ممتاز نیز درسنگرنشسته، کالک عملیاتی منطقه را در دست داشت. نیازی در ورودی سنگر بود و با بی سیم صحبت می کرد و بنا به دستور گلوله درخواست می کرد. چند بار به وی گفتم: نیازی، بیا داخل، شاید اتفاقی بیفتد. درست یادم است که می گفت: شما چه می دانید؟ شاید خدا بخواهد جان مرا اینجا بگیرد. ساعت تحویل سال در آن روز حدود ساعت ۷ و نیم صبح بود. تا نزدیک ساعت ۹ و نیم هنوز گرم توجیه و آشنایی منطقه و نقل و نبات پاشی بر سردشمن بودیم که ناگهان صدای مهیب انفجار گلوله مستقیم تانکی که حدود ۵متری سمت راست سنگرمان و بر سرخاکریز اصابت کرد، همه جا را سیاه کرد. سنگر از هم پاشید. موج انفجار و ترکش های گلوله همه چیز و همه کس را به هم ریخت. حدود نیم ساعت نمی دانستیم زنده هستیم یا نه؟ نه چیزی به ذهنمان می رسید و نه چیزی حس می کردیم. یادم هست که ممتاز ته همان سنگر افتاده بود من نیز بر روی او افتاده، چند گونی خاک پاره شده و یک الوارهم بر روی من. سوزشی درگردن خود احساس می کردم و البته آن راجدّی نگرفتم. از نیازی خبری نبود. با کمک دیگران از آن حال بیرون آمدیم. حدود ۱۰متر پشت خاکریز آن شاخ گل باران خورده را دیدیم که ترکشی دقیقاً نصف سراو را با خود برده بود و الواری هم که به سینه او اصابت کرده بود آن جوان پر از صفا و صمیمیّت را به گل ولای چسبنده زمین انداخته بود. آری، نیازی به همراه همان فرشته های باران آورده به آسمان ها و باران ها و ملکوت پیوست و اینگونه بود که روح نجیب او ازکالبد خاکی به افلاک پرکشید و اینگونه حدود دو ساعت بعد از تحویل سال جدید، هدیه ای به خانواده خود بخشید.

برچسب‌ها