روایتی تاریخی از دیدار یک فرزند شهید با رهبر معظم انقلاب امضایم در کنار نام شهید قرار می دهم!
حجتالاسلام و المسلمین محمدحسن رحیمیان : درآمد: آنچه پیش روی دارید، روایتی خواندنی از دیدار یک فرزند شهید با رهبر معظم انقلاب، در واپسین روزهای حیات اوست.
حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن c-که خود واسطه انجام این دیدار بوده-بعدها جریان آن را مکتوب کرده است که سالروز تأسیس بنیاد شهید وامور ایثارگران و روز بزرگداشت شهدا را، فرصتی به هنگام برای انتشار آن یافتیم.امید آنکه مقبول افتد.
***
در سال 1378 یکی از مدیران بنیاد شهید متأسفانه در اثر تصادف فوت کرد. در مراسم ختم او در مسجد ساری شخص ناشناسی آمد و کاغذ کوچکی به دستم داد و رفت. کاغذ را باز کردم و دیدم نوشته است همسر شهید کریمی در فلان روستای شهرستان نکا دو فرزند یک دختر و یک پسر دارد.
پسر سرطان گرفته و از وقتی که سرطانش آشکار شده بیشتر از چهار ماه طول نکشیده و فوت کرده است. یک پسر نوزده ساله بسیار نورانی و خوشچهره بود. تقریباً همزمان یعنی دو ماه بعد از شروع سرطان پسر متوجه شدند دختر هم که هجده ساله بود سرطان حنجره گرفته است و نوشته بود مادر در وضعیت بدی قرار دارد و دختر هم در حالت احتضار است.
با اینکه میخواستیم شب به تهران برگردیم منصرف شدیم و با چند تن از مسئولان استان به منزل آنها در یکی از روستاهای شهرستان نکا رفتیم.
شوهر این خانم حدود هجده سال پیش شهید شده بود. در آن زمان دخترش نوزاد و پسر یک ساله بود. این زن بچهها را مثل دسته گل بزرگ کرده بود. پسر آنچنان که توصیف میکردند و عکسش هم آنجا بود مثل یک قطعه نور بود.
مادر دست تنها هم نقش مادر را برای فرزندان ایفا کرده بود و هم نقش پدر را. پسر نوزده ساله که تازه دیپلم گرفته بود بعد از چهار ماه تحمل درد و رنج سرطان تازه ده روز بود که فوت کرده است و دختر هم که از دو ماه قبل سرطان حنجره گرفته است.
دختر در گوشه اتاق رنگ پریده و با وضعیت بسیار نحیف و در کنار مادری که بعد از هجده سال در حالی که در فقدان شوهر میسوخت و سرپرست خانوار بود و در غم از دست دادن جوان رعنا و دلبندش در طی چند روز گذشته به سوگ نشسته بود،
حالا شاهد و ناظر از دست رفتن دختر هجده سالهاش در بستر بیماری بود. صحنهای غیر قابل تصور و واقعاً فضای غمانگیز و بسیار متأثرکنندهای بود. یک ساعتی صحبت کردم که شاید دختر و مادر یک کلمه حرف بزنند یا کمی چهرهشان باز شود، ولی اصلاً تأثیری نداشت.
گفتم: «اگر الان مایل باشید همین فردا شما را با هزینه خودمان به کربلا بفرستیم.» ماه شوال بود. گفتم: «حج نزدیک است. اگر اجازه بدهید برای حج امسال هر دو نفرتان را به مکه بفرستیم.» هیچ واکنشی نشان ندادند. مشهد را گفتیم.
وقتی مکه و کربلا را جواب ندهند، کجا را بگوییم؟ بعد گفتیم: «هر کاری داشته باشید ما در خدمتتان هستیم. انشاءالله که مشکلی نیست. مسئله مهمی نیست. انشاءالله خوب میشوید.» نخواستیم اعتراف کنیم سرطان بیماری مهلکی است.
گفتم: «اگر لازم باشد یا پزشکها تشخیص بدهند به هر جای دنیا که باشد شما را اعزام و هزینهاش را هم پرداخت میکنیم.» هر چه گفتیم نه دختر و نه مادر کلمهای سخن نگفتند. بالاخره گفتیم: « ما باید مرخص شویم. یک چیزی بگویید تا ما برویم.» بعد از التماس کردن ما، احساس کردیم دختر میخواهد حرفی بزند.
تمام حاضران سراپا گوش شدند تا بشنوند او در این حالت چه میگوید و چه میخواهد. جمله کوتاه، اما عجیب او بعد از یک ساعت صحبت دیگران و پیشنهاد حج و زیارت عتبات عالیات و اعزام به خارج برای درمان فضا را عوض کرد.
دختر با صدای نحیفی گفت: «من فقط یک آرزو دارم. آرزویم این است که قبل از مردن و قبل از اینکه از دنیا بروم چشمم به جمال آقایم، رهبرم و نایب امام زمانم روشن شود.»
به محض بازگشت به تهران موضوع را با دفتر مطرح کردم. قرار شد هر وقت به تهران آمدند ملاقات انجام شود. چند روز بعد خانواده شهید به همراه دامادشان که یک معلم متدین بود، به تهران آمدند.
همگی آنها را به دفتر بردم. آن روز فقط برنامه نماز ظهر بود. در صف نماز آماده نشستیم. اذان شد و مقام معظم رهبری «مد ظله العالی» وارد شدند. معظمله مطلع بودند.
با ایشان احوالپرسی گرمی کردند و به نماز ایستادند. همسر و فرزند شهید به حاجت خود رسیده بودند. نماز جماعت هم فراتر از انتظارشان بود. بعد از نماز مقام معظم رهبری برخلاف معمول در کنار سجاده رو به خانواده نشستند و آنها را از صف عقب در کنار خود فراخواندند. با یکایک آنها صحبت و با تفقد و مهربانی از همه چیز سئوال کردند. امواج محبت فضا را پر کرده بود. در آیینه این صحنه دلربا صدها و هزارها خاطره زیبا و دلنشینی که در مدت ربع قرن در محضر آفتاب انقلاب، خمینی عزیز از عشق متقابل امام و امت از نزدیک مشاهده کرده بودم بار دیگر در ذهنم زنده شد و یک جا در برابر عظمت و شکوه دلانگیز انساندوستی و محبت بیپایان امامان حق در طول تاریخ و عشق متقابل انسانهای پاکسرشت نسبت به آنها را که بار دیگر در پرتو امامت و ولایت الهی در عصر حاضر متجلی مییافتم با تمام وجود احساس و باور کردم.
رهبری که در برابر قدرتهای ستمگر و شیطان بزرگ همچون کوه آتشفشانی میخروشد، اینجا در کنار سجاده عبادت و در تعقیب نمازش با نسیم بهاری تبسمش و باران عطوفت کلامش جان و دل یادگاران شهید راه خدا را مینوازد.
این گفتوشنود صمیمانه بهطور بیسابقه و کمنظیری به طول انجامید. رهبر معظم انقلاب چند جلد قرآن خواستند. برای هر یک و حتی راننده که برادر دو شهید بود و آقا طی گفتوگوی خود بدان پی برده بودند متنی را در صفحه اول قرآن که مشتمل به ابراز ارادت و محبت به شهید و خانواده شهید بود با کمال آرامش و زیبایی مرقوم و امضا کردند.
در همان حال که مشغول نوشتن بودند این نکته را بیان کردند که «در طول نزدیک به 20 سال چه در زمان ریاست جمهوری و چه بعد از آن مرتب سعی کردهام به منازل شهدا بروم و یک جلد کلامالله مجید نیز به آنها اهدا کنم.
همواره مقید بودم که در پایان جملهای که در کنار قرآن مینویسم آخرین کلمه نام شهید باشد تا نام و امضایم در کنار نام شهید قرار گیرد، با امید اینکه حداقل به برکت مجاورت کتبی و لفظی با نام شهید خداوند مرا با آنها نزدیک و محشور بفرماید.»
سپس قرآنها را همراه با هدیه دیگری به یکایک آنها اهدا فرمودند و برخاستند. فکر کردیم جلسه تمام شد و هنگام خداحافظی فرا رسیده است، اما...
رهبر روی سجاده رو به قبله ایستادند و فرزند شهید و مادرش نیز کنار ایشان ایستادند. رهبر با بستن چشمان خود از عالم طبیعت چشم دل را یکسر به سوی خدا گشودند و خانواده شهید با همه وجود چشم به چهره نورانی بنده صالح خدا دوختند. کوتاه سخن اینکه وصف آن حالت و ترسیم آن منظره با هیچ بیان و زبانی میسور نیست. فقط میتوانم بگویم هر که آنجا بود، آنچنان گریستند که کمتر به یاد دارم.