جانبازی که مرگ دخترش هم او را از آرمان ها دور نکرد
«یوسفعلی نوش آفرین» در سال 1332 درگرمسار متولد شد، او از ماه های پیش از جنگ در مناطق عملیاتی حضور داشت و مرگ دختر نوجوانش هم نتوانست او را از رسالتی که برای خود برگزیده بود دور نگاه دارد.
جانباز سرافراز کشورمان،« یوسفعلی نوش آفرین» در گفتگوی تفصیلی با خبرنگار حیات، از دورانی سخن می گوید که جنگ ایران و عراق، رسما آغاز نشده بود و 12 شهریور 1359 از طرف «لشکر یک پیاده» پادگان لویزان به مرز بازرگان اعزام شد تا به کمک همرزمان دیگرش، دشمنان ایران و انقلاب اسلامی را که در آن منطقه پاتک هایی می زدند، سرکوب کند، ضمن اینکه، در 15 شهریور ماه سال 59 نیز، با احزاب دست نشانده کومله و دموکرات در منطقه مهاباد، مبارزه کرده و آن ها را از دست یازی به اهداف پلیدشان برای همیشه ناامید کردند. شرح کامل گفتگو را در زیر بخوانید:
از چه زمانی در عرصه دفاع مقدس فعالیت کردید ؟
اینگونه وارد جنگ شدیم که، پیش از شروع علنی جنگ بین ایران و عراق در منطقه مهاباد و بوکان مستقر شدیم، در اصل ما در قالب لشکر 1 و 2 گارد سابق که بعد ها لشکر 21 حمزه نام گرفت، به منطقه عزیمت کردیم و تا روز 31 شهریور ماه 59 حضور دایمی داشتیم. بعد از آن در 31 شهریور ماه جنگ علنی در سرپل ذهاب آغاز شد و واحد آماده توپخانه ای که بتواند آنها را یاری کند، به جز همین واحد داوطلب وجود نداشت . پس ما وارد عملیات شدیم و در 7 مهرماه منطقه «سید صادق» که منطقه مهم و حیاتی بود را با همکاری کمیته فدائیان امام (واحد الغدیر ) بدون حتی یک زخمی آزاد کردیم و تا پایان سال 59 سه تا از تپه های مهم را به نفع ایران آزاد کردیم و در دوم اردیبهشت1360 نیز، تپه های قلاویزان و بلندی های 1250 بازی و سپس 11 شهریور ماه ، منطقه پاسگاه بیات (دهلران) آزاد شد.
اولین بار چه زمانی مجروح شدید؟
من در سال 1359برای اولین بار موجی شدم، ولی دوباره بازگشتم و دوبار دیگر نیز موجی شدم و 6 بار زخمی شدم و در 21/4/67 توسط بمباران شیمیایی عراق ، نیز به واسطه حضورم در منطقه شیمیایی شدم و با افتخار می گویم که توفیق حضور 118 ماه در منطقه عملیاتی را داشتم.
باچه هدفی در این را ه گام نهادید؟
نظامیان درشروع خدمت، به سه چیز قسم یاد می کنند: به یزدان، به قرآن، به پرچم. به یزدان یعنی به خداوند متعال و بزرگ قسم یاد می کنیم و به قرآن ،چون دین وآیین ماست و به پرچم چون و ظیفه ما دفاع از وطن وکشور مان است، بنابراین، ما در این باره وظیفه داشتیم که از کشور و وطن ودین وآیین خود دفاع کنیم و این برما واجب وضروری است.
در پایان، یک خاطره خوب ویکی از خاطرات تلخ خود را از دوران جنگ تحمیلی بفرمایید؟
از آن روزها خاطرات مختلفی در ذهن انسان می ماند، چه خوب وچه بد،. از خاطرات خوش آن زمان می توان این را گفت که ما 2 سال در یک غار در منطقه میان کل «دالاهو» بین جماعتی از مردم عراق زندگی می کردیم و پیرمردی نیز در آن محل مستقر بود که به شدت افسرده و ناراحت به نظر می رسید. من که در آن زمان حدودا 27 ساله بودم، از اطرافیان پرسیدم این پیرمرد چرا ناراحت است، که در جواب گفتند، تو هم اگر به جای آن بودی حال و روزت بهتر نبود، ظاهرا پیرمرد از ثروتمندان آن منطقه محسوب می شد که سه دختر پزشک تربیت کرده بود و این دختر ها در بیمارستان به مجروحین امداد رسانی می کردند و زمانی که به دلیل هجمه عراقی ها در بیمارستان امکان امدادرسانی نبود به خانه می روند که گروهی از سربازان رژیم بعث به خانه آن ها ریخته و جلوی پدرشان آن ها را مورد تعرض قرار داده و به شهادت می رسانند، من وقتی این ماجرا را شنیدم به پیرمرد قول دادم که انتقام خون دختران شهیدش و سایر شهدای آن منطقه را از بعثی های جنایت کار بگیریم و فردای آن روز در عملیات «بازی دراز» کل منطقه را آزاد کردیم. از تلخ ترین خاطرات آن دوران هم می توان به 10 /4/ 1360 اشاره کنم که چون اطلاع رسانی به این خوبی نبود، با نامه به من خبر رسید که پدرم حال خوشی ندارد و من خودم را به گرمسار رساندم، ولی فردای آن روز پدرم از دنیا رفت و از خاطرات تلخ دیگر آن دوران این بود که 70/10/17 به منطقه عملیاتی دهلران اعزام شدم تا در پروژه پاک سازی آن منطقه حضور داشته باشم و دو روز بعد، خبردار شدم که دخترم در حالی که فقط 13 سال داشت بر اثر تب مننژیت از دنیا رفت و این مساله به تلخ ترین خاطره زندگیم بدل شد.
محمد رضا نوش آفرین