خاطره گلوله باران در شب فجر
غلامرضا بنی اسدی - می دانید که عملیات بزرگ کربلای 5 یک عملیات بلند مدت بود که گاه شبانه روزی هم می جنگیدیم.
در این عملیات شاهد حماسه های بزرگی بودیم که با شهادت رنگ جاودانگی می گرفت. اصلا در این عملیات ، سرنوشت جنگ ، تحریر می شد لذا شب های این عملیات را "شب های قدر" می دانیم.
در همین عملیات بود که دنیا را واداشتیم تا با تصویب قطعنامه 598 مطالبات و حقوق مان را تا حدودی تضمین کند.همچنین در هر کدام از این شب های قدر نیز ، فردای بسیاری از پاک ترین فرزندان ایران رقم خورد و از آن شب ها و روز ها خاطرات زیادی در ذهن مانده است که باز برشی از آن را می خوانیم؛
روزهای عملیات کربلای پنج بود، مصادف با همین دهه فجر، ما در توپخانه بودیم و دشمن را می کوبیدیم تا رزمندگان پیاده ، راحت تر ، خاکریز ها و سنگر ها را فتح کنند.
در این تبادل سهمگین گلوله ها، یادم هست که صدا به صدا نمی رسید و در این هیاهو من وارد سنگر شدم که به دلیل حفاظت از ترکش ها ورودی را پیچ دار ساخته بودند.
از پیچ که رد شدم یک دفعه انگار یک نفر یک مشت ریگ و سنگ به دنبالم پرت کرد که به دیواره سنگر خورد. فکر کردم کسی قصد شوخی دارد لذا به دنبال برگشتم که صدای کمک خواهی یکی از همرزمان را شنیدم و دیدم میان آتش افتاده و پایش از ران قطع شده است.
او را فوری دوستان نجات دادند اما انگار دشمن گرای ما را ثبت کرده بود که لحظاتی بعد از انفجار اولین گلوله، واحد آتشبار ما با آتش سنگین دشمن هدف قرار گرفت و جهنمی از آتش شکل گرفت.
گلوله های دشمن از یک سو وانفجار مهمات توپخانه ای ما از سوی دیگر، شلمچه را به یک قطعه آتش تبدیل کرده بود
گلوله ها بود که منفجر می شد و توپ های ما هم با سنگرها در آتش می سوخت.
باید می گریختیم از خرمن آتش. با چند نفر از بچه ها یا زهراگویان و مادرخوانان سوار یک تویوتا شدیم و راننده با سرعت، خودرو را می راند تا از انفجار گلوله هایی که هر لحظه بیشتر می شد ما را به در برد.
ماشین به چپ و راست می رفت با چراغ خاموش و به کشتی مانند شده بود که به توفان گرفتار آمده بود رفت و رفت تا به واحد کاتیوشا رسیدیم و چنان گیج و منگ بودیم که با صدای شلیک کاتیوشای خودی، خیز می رفتیم .
پس از ساعاتی آرمیدن در مقر آن ها برای بازسازی واحد خودمان برگشتیم به دشتی که سوخته بود، مسیر حرکت خودرو را نگاه می کردیم و ایمانمان کامل تر می شد، که در آن بیابان، دیگری بود که ما را به سلامت می گذراند و الا اگر ما مثل اسکی بازهای ماهر هم بودیم یک بار به مانع بر می خوردیم و انفجار یک راکت عمل نکرده طومارزندگی همه ما را در هم می پیچید، اما نگاه مادر، گویی به زمین و گلوله ها فرمان آرامباش داده و مجال انفجار را از گلوله ها و راکت ها گرفته بود.
آخر رمز عملیات کربلای پنج نام مادر بود یا زهرا(س) او باز هم نگاهم کرده بود و من خود را نظر کرده مهری می دانستم که پایان نداشت
نگاهی که انگار ما را برای امروز نگهداشته بود تا در دفاع از حقیقت های دیروز قلم بزنیم و از شهدا بنویسیم. از شهدایی که چراغ راهند و از جنگی که به گنج برای امروز و فردا تبدیل شده است. انگار تکلیف ما را "ماندن" نوشتند آن شب...