روزشمار شهادت؛ شهدای 22 دی ماه
امروز 22 دی ماه مصادف با شهادت 8 تن از سرداران دلیر دفاع مقدس است که مختصری از زندگی ایشان در ادامه می آید.
به گزارش حیات؛ امروز 22 دی ماه مصادف با شهادت 8 تن از سرداران دلیر دفاع مقدس شهیدان شهید حسین نائبی بغدادآباد، شهید نقی پازوکی، شهید جواد صراف، شهید عقیل مولایی، شهید کریم رجب پور، شهید حسن انفرادی حسن آبادی و شهید حسین عجم زیبد است که مختصری از زندگی ایشان در ادامه می آید.زندگینامه شهید حسین نائبی بغدادآباد شهید حسین نائبی بغدادآباد در سال ۱۳۴۴ش در مهریز پا به عرصه حیات نهاد و پس از طی دوران کودکی، تحصیلات خود را تا سوم دبیرستان ادامه داد و سپس در سال سوم دبیرستان برای گذراندن دوره مربیگری ورزش به تهران رفت ولی از علاقه به این رشته صرفنظر کرد و به جبهه علاقهمند شد... او در همان دوره نوجوانی احکام دین را باور داشت و در اجرای آن مصر بود چرا که امر به معروف و نهی از منکر از فروع دین ماست بههمین دلیل، در زمان قبل از انقلاب وقتی بستگانش به موسیقی گوش میدادند، ناراحت میشد و به خواهرش نیز سفارش میکرد همیشه باحجاب باشد و روزههایش را با اشتیاق میگرفت و در راهپیماییهای قبل از انقلاب شرکت فعال داشت... روزی از مدرسه به خانه آمد، لبریز از شور و اشتیاق بود، گفت: مدیرمان گفته است حالا که زمان جنگ است همه ما باید بسیج شویم و به جبهه برویم. میگفت باید مدرسه را تعطیل کنیم چون دفاع از اسلام و وطن بهتر است. من میخواهم به جبهه بروم... عشق به حضور سبز در جبهههای نور علیه ظلمت آرامش را از او گرفت وقتی برای اعزام رفته بود، مسئولین گفته بودند تو فرزند بزرگ خانواده هستی و به او اجازه اعزام را نداده بودند، او برگشت ولی از تلاش دست برنداشت و بالأخره همراه پدر که عضو پشتیبانی جبهه بود، اعزام شد... بهراستی روح زمانی که جسم در تنگنا قرار میگیرد، لطیفتر میشود و زودتر به «ارتقاء» میرسد. مبارزه با نفس سبب بزرگواری روح میشود، هرچه بندهای هوی را بیشتر پاره کنی، مرغ روح در سیران خود سبکبالتر میشود و پیروی از خواهشهای نفس و رفاهطلبی، بندهای اسارت را بر روح میتند و او را بر خاک ثابت میکند، برای گسستن این «پیوند» باید با بارقه نور، ظلمت نفس را در هم شکست و به امرهای نفس پشت پا زد... و بیجهت نیست زمانی که شهید از جبهه برگشته بود و مادر برای او جای خواب نرم تهیه کرده بود خطاب به مادر میگوید: «من و دوستانم در جبهه بر روی زمین میخوابیم و سنگ و کلوخ بالش سرمان است، اینجا هم میخواهم روی زمین بخوابم.» او قبل از عملیات والفجر مقدماتی برای خانوادهاش نامه نوشت و با خوشحالی اعلام کرده بود که رزمندگان خیلی پیشرفت کردهاند و فردای همان روز بود که طی این عملیات در منطقه فکه در تاریخ بیست و دوم دیماه سال ۱۳۶۱ هجری شمسی در سن هفده سالگی به شهادت رسید و به خیل عاشقان الله پیوست. پیکر شهید حسین نائبی بغدادآباد پس از ۲۰ سال دوری، ۱۱ آذر ۱۳۸۱ش به خاک سپرده شد. زندگینامه شهید نقی پازوکی شهید نقی پازوکی در سال 1339 در خانواده مذهبی در پاکدشت به دنیا آمد . دوران تحصیل خود را با موفقیت به پایان رساند . از همان ابتدای کودکی در انجام فرائض دینی و عبادی تلاش می کرد و اخلاق پسندیده او زبانزد خاص و عام بود. در جریان انقلاب از جوانان فعال منطقه بود. پس از شروع جنگ حمیلی بارها به جبهه ها اعزام شد که یک بار در عملیات خیبر مجروح گردید و پس از معالجه مجددا به جبهه اعزام شد و سرانجام در عملیات بدر شرق دجله به درجه رفیع شهادت نائل گشت. بخشی از وصیت نامه شهید پازوکی سفارش به همکاران خود معلمین محترم دارم که سعی کنید واقعا معلم نمونه باشید و خدمت به جامعه انسانها بکنید و الگوی خود را از معلم شهید، از پاره تن امام، شهید مطهری، بگیرید. زندگینامه شهید جواد صراف شهید جواد حاج ابوالقاسم صراف (معروف به جواد صراف) فرمانده گردان شهادت به سال ۱۳۴۰ در تهران و در خانوادهای مذهبی، ساکن خیابان هفده شهریور دیده به جهان گشود. از دوران کودکی به قرآن و اهل بیت (ع) علاقهمند بود. تحصیل خود را تا مقطع دبیرستان ادامه داد. همزمان با اوجگیری اعتراضهای مردمی با رژیم ستمشاهی، به مبارزین پیوست و در تظاهرات، شرکت فعالی داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی، جواد صراف به عضویت کمیته و بعد از آن در بیست و پنجم شهریور سال ۱۳۵۹، به خدمت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
همزمان با تجاوز رژیم بعثی عراق به ایران به جبهههای غرب کشور رفت و در منطقهٔ گیلان غرب ـ سرپل ذهاب به نبرد با دشمن پرداخت. او پس از مدتی به جنوب ایران روانه شد و به خیل سلحشوران لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) پیوست. وی در عملیاتهای متعدد این لشکر نظیر: مسلم بن عقیل، رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر ۱، کربلای۱ و کربلای ۵ با مسئولیتهای مختلفی از نیروی عادی گرفته تا فرمانده گردان شرکت فعال داشت و سرانجام بیست و دوم دی سال ۱۳۶۵، طی عملیات کربلای ۵ با سمت فرماندهی گردان شهادت در منطقهٔ شلمچه به شهادت رسید.
سردار شهید جواد صراف، با آنکه جثهای ضعیف و لاغر داشت، در پادگان دو کوهه آن هم در گرمای تابستان روزه میگرفت. بعدازظهرها که گرما اوج میگرفت، پاهایش را در ظرفی پر از آب و یخ قرار میداد تا بلکه اندکی از شدت حرارت بدنش کاسته شود. هیچ موقع هم به دنبال گرفتن مسئولیت در لشکر نبود و دیر مسئولیتی را میپذیرفت. ولی وقتی وظیفهای را به عهده میگرفت برای انجام آن از جان مایه میگذاشت. جواد از دلیران حاضر در میدان نبرد بود. در عملیات کربلای ۱ هیچ گونه مسئولیتی نداشت، ولی این باعث نشده بود که دست از کارزار بردارد. او (جواد صراف) از افراد همیشه حاضر در میدان نبرد بود. در گرمای تیر ماه سال ۶۵ و در ظهر عملیات کربلای یک، او را روی تپههای قلاویزان دیدم که با تنی خاکآلود، در حالی که عرق از سر و رویش جاری بود، غوغایی دیدنی به پا کرده بود. یک انگشتری عقیق داشتم که خیلی نظرش را جلب کرده بود. لذا بنا شد انگشترهایمان را با هم عوض کنیم. پس از گذشت سالها وقتی به آن انگشتر نگاه میکنم، خاطرهٔ شجاعتها و رشادتهای آن بزرگمرد در نظرم تجسم مییابد. در عملیات کربلای ۵ فرماندهی گردان شهادت را بر عهده داشت. در حین عملیات از جهت کمبود مهمات احتمال میدهد که برای نیروهایش مشکلی پیش بیاید؛ لذا با تویوتا برای رساندن مهمات حرکت میکند. در راه بازگشت، هدف تیر بعثیان کافر قرار میگیرد و خون سرخش، خاک گرم شلمچه را رنگین میسازد. زندگینامه شهید عقیل مولایی خانواده مذهبی و مستضعف و کشاورز حجت الله مولایی در سال 1332 از تولّد عقیل غرق در شادی و سرور شد. او از همان طفولیّت طعم تلخ محرومیت و تنگدستی را چشید و در هفت سالگی برای کسب علم وارد دبستان هدایت قراخیل شده و بعدها به دلیل عدم وجود مدارس مقاطع بعدی میبایست به قائمشهر مهاجرت نماید، ولی به سبب وضعیت خاصّ مالی خانواده ادامه نداد. امّا پدر متدیّنش گفت حاضرم تمام دارایی خود را بفروشم تا تو باسواد شوی. وی ادامه تحصیل داد و همواره در این امر موفّق و سربلند بود. در زمان نوجوانی پدرش دار فانی را وداع گفت و مسئولیّت خانوادهی هفت نفری را به دوش کشید و با وجود عدم امکانات تحصیلی با تلاش و پشتکارش در کلاسهای شبانه به تحصیل ادامه داد و اخذ مدرک دیپلم نایل آمد و وارد مرکز تربیت معلم شد و اسوهی زمان گشت و به عنوان دبیر دبیرستانهای قائمشهر مشغول تدریس شد. او در سالهای حکومت رژیم منفور پهلوی در جهت مبارزه با رژیم از هیچ تلاشی دریغ ننمود و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی کارهای اجرایی قراخیل را برعهده گرفت و توانست به عنوان یک نیروی فعّال در مسائل سیاسی و اجتماعی نقش مؤثّری داشته باشد. عقیل در جریان مسائل سیاسی شهر خصوصاً تحرّکات مذبوحانهی منافقین کوردل از نیروهای کلیدی حزب الله محسوب می شد و چندین بار تهدید به ترور شده که با استقامت و پایداری او جریانات منافقین بسیار زود از هم پاشید و برای خدمت بیشتر مردم منطقه، چندی به عنوان دادیار دادگاه انقلاب اسلامی قائمشهر مشغول بهکار شد. شهید حاج عقیل مولایی در راستای فرمان تاریخی حضرت امام(ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی، بسیج ثارالله قراخیل را با همکاری تعدادی از نیروهای حزب الله تشکیل داده که همواره به عنوان پایگاه بسیج نمونه مطرح بوده است. با آغاز جنگ تحمیلی از فعّالان جبهه و پشت جبهه به شمار میآمد و حماسههای مکررش را هیچگاه نمیتوان نادیده انگاشت. به خاطرمظلومیتش همرزمانش وی را سردار غریب خطاب میکردند، تهمتها، نامردیها و ناملایمتهایی که از سوی برخی از افراد به او نسبت داده شده دردهای بی التیامی بود که او را میآزرد، دردنامهای که با قلم خویش نگاشته است صحیفهای است که غربت و مظلومیّتش را گواهی میدهد. حاج عقیل با اعزامهای مکرر به مناطق جنگی سرانجام بههمراه 108 نفر از بسیجیان پایگاه ثارالله در عملیّات پیروزمندانهی کربلای 5 شرکت نموده که با رشادت فراوان در تاریخ 21 دی ماه سال 65 شربت گوارای شهادت را نوشید و با اولیاءالله همنشین گشت. زندگینامه شهید کریم رجب پور سردار شهید کریم رجبپور در سال 1342 در روستای بیشهسر بـابل در یـک خـانواده مـذهبی به دنیا آمد. دوران ابتدائی را در بیشهسر و دوران راهنمایی را در آغوزبن گذراند و برای طی دوران دبیرستان به بابل آمد و تا سوم تجربی تحصیل کرد و به علت شروع جنگ از ادامه تحصیل باز ماند و به جبهه رفت. وی حدود 17 ماه را با عضویت بسیج و 46 ماه را با عضویت رسمی در جبهه گذراند. از سال 1362 تـا 1364 در واحد آموزش نظامی بـه عنوان مربی تخریب به خدمت اشتغال داشتند و مدتی نیز جانشین گردان بودند. این شهید بزرگوار در سال 1361 ازدواج کردند که حاصل این ازدواج یک پسر بنام مهـدی رجبپور میباشد. سرانجام این شهید بزرگوار در منطقه شلمچه به شهادت رسیدند. زندگینامه شهید حسن انفرادی حسن آبادی حاج امیر انفرادی کشاورز ساده و صمیمی روستای حسن آباد ، در نهمین روز مهر ماه ۱۳۳۹ ه ش چشمش به تولد سومین فرزندش روشن شد .این نوزاد را حسن نامیدند تا خلق و خوی نیکویش در تمام دوران زندگی همواره دیگران را به صلح دعوت کند . نان حلال پدر و تقید مادر برای تربیت هر چه بهتر حسن موجب شد، روز به روز عشق به کلام حق و اهل بیت در وجودش ریشه بدواند، اهتمام پدر به مسئله تربیت حسن به گونه ای بود که علی رغم اهمیتی که به تحصیل فرزند می داد به علت آنکه معلم مدرسه جوانی لاابالی در لباس سپاه دانش بود ، حسن را از ادامه تحصیل باز داشت و این شد که حسن تحصیل را نیمه کاره رها کرد و در مغازه خیاطی مشغول به کار شد . وی سالهای کودکی و نوجوانی را به علت بیماری مادر و سپس فوت او تحت سرپرستی برادر بزرگ خود بسر برد و بدین ترتیب از سال ۵۱ در سن ۱۲ سالگی با روستا خداحافظی کرد و به شهر آمد . حضورش در شهر، راحت طلبی شهر را به او انتقال نداد . حسن با همان روحیه مسئولیت پذیری در شهر به شغل خیاطی مشغول شد ؛ دراین بین دوران ابتدایی را در یکی از مدارس شبانه شهر مشهد به اتمام رساند .زندگی با پستی و بلندی های فراوانش روحیه غیرتمندی و همت والا را در نهاد حسن ایجاد کرد و او زودتر از هم سن و سالانش مرد زندگی شد. هفده سال بیشتر نداشت که تصمیم به ازدواج گرفت . خانواده دختر در ابتدا مخالفت می کردند و بعد که اصرار فراوان حسن را به ازدواج دخترشان دیدند ، شرطی در پیش پایش گذاشتند شاید محض امتحان می خواستند این نوجوان غیرتمند را بسنجند . حسن برای اجابت خواسته خانواده دختر برای کار به تهران رفت و حدود دو سال با کار مدام توانست به خواسته اش برسد . بالاخره این ازدواج سر گرفت ، حاصل این پیوند ۳ دختر و ۲ پسر است که از حسن به یادگار مانده است . حسن اختیار خود را به عشق سپرده بود و همین عشق او را با سرعت به مقصود می رساند . تشکیل بسیج در چناران گام دیگری بود که حسن در این راه برداشت و با شروع غائله کردستان بوی گیسوی محبوب، او را به ارتفاعات آن دیار فرا خواند تا جانبازی کند و پله پله به حق نزدیک تر شود. او به همراه شهید کاوه مدتی را در این سنگر به مبارزه پرداخت و حلاوت این مبارزه آن چنان در دلش نشست که مغازه خیاطی خود را تعطیل کرد و از سبز پوشان پاسدار شد. با آغاز جنگ تحمیلی باز فرصتی دست داد تا حسن در امتحانی دیگر گرد تعلقات را هر چه بیشتر از دل بزداید ، حضور او در جبهه مستمر بود مگر زمانی که برای جذب نیرو چند روزی را به مشهد می آمد. نیروهای گردان ید الله را که خود فرمانده اش بود دور هم جمع می کرد و کاروانی از بسیجیان به راه می انداخت و باز به سمت جبهه برمی گشت . او در عرصه نبرد بارها به سختی مجروح شد . اما پس از چند روز دوباره با همان حال در جبهه حضور پیدا کرد .تواضع حسن ؛مهربانیش ، صفا و صداقتش ارزشهایی بود که همگان را گرد شمع وجودش جمع می کرد .بچه های رزمنده هنوز با گذشت سالیان ، باز هم شبهای عملیات ، وقت دعای کمیل و عاشقی را بی او در خاطر نمی آوردند . حسن چند ماه قبل از شهادت ، خبر از ولادت دختری داده بود که بعد از شهادتش به دنیا می آید و بنا به سفارش خود او، نامش را فاطمه می گذاشتند . اگر چه او رهیده بود اما شهادت برادر کوچکش آن چنان موجی در روحش ایجاد کرد که دیگر تاب ماندن در زمین خاکی را نداشت و در آخرین وداع این نکته را به همسرش یادآور شد که این آخرین دیدار است و این رفتن بازگشتی در بر ندارد . همرزمش می گوید شبهای عملیات کربلای ۵ ، آخرین سحرگاه زندگی حسن او بعد از نماز صبح بر سر سجاده به تفکر نشسته بود. در جواب سوال من که علت را جویا شدم، گفت :خوابی دیده ام ، من شهید خواهم شد وعده وصال داده شده بود و هر چه به لحظه موعود نزدیکتر می شد، چهره اش متفکرانه تر به نظر می رسید .آخرین لحظات او دیگر با کسی صحبت نمی کرد مگر به ضرورت ،آفتاب تا ساعتی دیگر غروب می کرد. صدای هواپیماهای دشمن در پی آن صدای مهیب انفجار در نزدیکی چادر فرماندهی همرزمانش را مضطرب ساخت ، به جستجویش از سنگر بیرون آمدند. حسن لحظاتی قبل برای شرکت در جلسه ای سنگر را ترک کرده بود و حالا همه نگرانش بودند ، پس از فرو نشستن گرد و خاک پیکر بی جان او روی زمین نمایان شد ، ترکشی به سرش اصابت کرده بود . حسن پس از عمری بال و پر زن در هوای دوست در بعد از ظهر بیست و یکم دی ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه به وصال نائل گردید . پیکر پاکش در بهشت زینب شهرستان چناران به خاک سپرده شد و راهش منتظر قدمهای من و توست . وصیتنامه شهید حسن انفردای پیامم به امت حزب الله صبر و استقامت در راه خدا است .پیامم به مسئولین این است که از تفرقه در بین صفوف مسلمین احتراز نمایند و سعی داشته باشند خدمت خود را خالص برای خدا انجام دهند که در غیر این صورت بیچاره دنیا و آخرت خواهند بود .هرگز دوست ندارم مخالفان آشکار انقلاب در مراسم و مجالسی که به نام اینجانب برگزار می شود و نیز در تشییع جنازه ام شرکت کنند . زندگینامه شهید حسین عجم زیبد در اولین روز شهریور ماه سال 1339 در روستای زیبد از توابع شهرستان گناباد به دنیا آمد. چون تولد او با بیستم محرم مصادف بود، او را حسین نامیدند. از کودکی علاقه زیادی به خواندن و نوشتن داشت. پیش از آنکه به مدرسه برود به مکتبخانه رفت. برای تامین هزینه زندگی به خانواده کمک می کرد. دوره ابتدایی را در دبستان نصر روستای زیبد گذراند و پیشرفت چشمگیری در آموختن درس داشت. دوره راهنمایی را در مدرسه ناصر خسرو شهرستان گناباد گذراند. سپس به خاطر علاقه زیادی که به کارهای فنی داشت، در هنرستان صد دستگاه شهرستان گناباد در رشته اتومکانیک پذیرفته شد و در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم شد. نمازش را بیشتر در مسجد می خواند و به ورزش علاقه داشت.در اوایل انقلاب با جمع کردن بچه ها خود نیز در راهپیماییها شرکت می کرد و می گفت: اگر مادر شما یا خواهر شما بگوید با مشت خالی نمی توان جنگید، بگویید نه، همان طور بجنگید و به فرمان رهبر حرکت کنید و هر طور که رهبر دستور داد، باید عمل کرد. همراه با فعالیتهای مذهبی و بعد از گرفتن دیپلم با جهاد سازندگی در کارهای نقشه کشی و مکانیکی همکاری می کرد. دوران سربازی را در سر چشمه خاش به سختی گذراند. بعد از بازگشت از سربازی مسئول امور جبهه شد و به طور مستمر در جهاد بود و بعد وارد سپاه شد. همیشه آرزوی شهادت داشت، به شغل خاصی فکر نمی کرد آرزویش این بود که هر لباسی بتواند مدافع محرومین بی بضاعت و مستضعفین باشد. هر وقت در مورد ازدواج با او صحبت می شد، به شدت مخالفت می کرد و می گفت: حالا مرحله ای است که سرم در کف دستم است و همیشه در جبهه هستم. اما با اصرار اطرافیان با دختر عموی خود ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دختری به نام زینب است که در سال 1364به دنیا آمد. همیشه در جبهه بود. او معاونت گردان امام صادق (ع) از لشکر ویژه شهدا را برعهده داشت و در اکثر عملیاتها بدون هیچ وقفه ای شرکت می کرد. در عملیات والفجر 9 در کوه های کردستان مجروح شد و بعد از دو شبانه روز که در میان برف و باران بی هوش شده بود و حدود 7 تیر به پایش اصابت کرده بود، او را یافتند. بعد از آن هم هنگامی که در جبهه حضور نداشت، مشغول گروه بندی و تشکیل گروهان بود و به خاطر فعالیتهایش همه جا فرمانده بود. هر جا قرارگاه یا پایگاهی به وجود می آورد، اول او به فکر مکانی برای نمازخانه و مسجد بود. در عملیات والفجر 9 قبل از عملیات کربلای 5، او برای نیروها یش صحبت کرد. می گفت: بچه ها، شب عملیات شوخی بردار نیست. هیچ اجباری وجود ندارد، هر کس می خواهد می تواند برگردد. ما می رویم شاید برگردیم و شاید هم برنگردیم، هنگام صبح اگر دیدید یک عده نیستند، بدانید به جایی که باید بروند رفته اند و مطمئن باشید که در رفتن ما ترس و واهمه ای وجود ندارد. از دشمنان نترسید. آنها هنگامی که یک نفر از ما را ببینند، صد نفر از آنها خواهند ترسید. در عملیات کربلای 5، در منطقه شلمچه ابتدا به عنوان معاون اول گردان امام صادق (ع) و درشب عملیات به عنوان مسئول گروه ویژه بود. در پیشاپیش همه شرکت می کرد و بالاخره پس از شکستن خط دشمن هنگامی که می خواست تیربار دشمن را خاموش کند، از ناحیه پشت مجروح شد و با ذکر الله اکبر، ای خدا، به دعوت پروردگار لبیک گفت و شربت شهادت نوشید و در بهشت شهدای زیبد به خاک سپرده شد. هنگامی که وی به شهادت رسید، برادر ایشان علی عجم نیز در بازگشت از خط مقدم بر اثر اصابت ترکش خمپاره 60 به شهادت رسید و در یک شب دو برادر شهادت را پذیرا شدند. فرازی از وصیتنامه شهید حسین عجم زیبد ...مادر! تو عشق حسین (ع) را زمانی به ما آموختی که روی زانوی خودت می نشاندی و در مجالس روضه خوانی اشک می ریختی و اشک چشمت بر روی صورت ما می چکید و با شیر به خوراک ما داده می شد. همسرم در تربیت فرزند عزیزمان تا می توانید بکوشید و به او بگویید که چرا اسمش را زینب گذاشته ایم، به او بگویید که زینب (س) که بوده و چه کرده. به همه دختران بگو که ای خواهر! پاسدار عفت باش و بکوش زینبی گونه عمل کنی و شما آموزگار بزرگی دارید که تمامی درسها را باید از او بگیرید، که گرفته اید. شیر زن کربلا، دختر علی و زهرا (س)، زینب کبری (س).
پدرم! به پدران بگو فرزندان خود را علی گونه تربیت کنند و به فکر چند روزه دنیای فرزندانشان نباشند. حسین عجم. انتهای پیام/