گفت وگوی حیات با جانباز مسیحی؛ حماسه مقاومت 6 روزه 29 سرباز خمینی(ره) در نیزارها/ ناگفتههای تکان دهنده اسارت
"باکرات کشیش آبنوسی" جانباز ارمنی 25 درصد اعصاب و روان و اسیر زندان رژیم بعث عراق با تشریح حماسه مقاومت 29 سرباز امام خمینی (ره)، 6 روز پیش از اسارت، ناگفتههای تکان دهندهای را از شرایط بهداشتی، تغذیهای و شکنجه های روحی و جسمی در اردوگاه 15 تکریت بازگو کرد.
به گزارش حیات، ماشین نظامی عراق به طور رسمی در 31شهریورماه سال 1359 در یک اقدام کاملا غافلگیرانه به مرزهای اسلامی ما یورش آورد و مسافتی در حدود 1500 کیلومتر را اشغال کرده و جنگ نابرابر 8 ساله علیه ایران را آغاز نمود که تبعاً قربانیان زیادی داشت .یک دسته از این قربانیان اسرای جنگی ایرانی بودند که در اردوگاههای اعلام شده وگاه مخفی و یا زندانهای مخوف عراق مورد شکنجه و رفتار وحشیانه قرار گرفتند .تا آنجا که از کوچکترین حقوق اولیه انسانی نیز در بیشتر موارد بر خوردار نبودند. این جریان در حالی اتفاق می افتاد که ایران و عراق هر دو از امضا کنندگان کنواسیون سوم 1949ژنو بودند. اعدام اسیران ایرانی و قتل عمد مجروحان؛ چنانکه هر اسیر ایرانی، قادر به بیان چندین نمونه از اینگونه اقدامات نظامیان عراقی است. بهنحوی که در مواردی اگر متوجه میشدند اسیر عضو سپاه است، در همان خطوط مقدم، او را به شهادت میرساندند و یا به استخبارات عراق تحویل میدادند و دیگر اطلاعی از او در دسترس نبود و این اعمال، دقیقاً از مصادیق جنایات جنگی است. در این میان رژیم بعث عراق، نه تنها قوانین عرف و بینالملل را زیر پا نهاد، بلکه به صراحت، با دستورات دینی هم به رویارویی برخواست. از دیگر موارد نقض مواد کنوانسیون، میتوان به استفادة دولت عراق از بازداشتگاهها و اردوگاههای مخفی استناد کرد که اسرا را بهصورت نامعلوم و بیهویت برای مدت طولانی، در آنجا نگهداری میکردند؛ بهگونهای که سازمانهای بینالمللی هم از وجود چنین مکانهایی بیاطلاع بودند. طبق گزارشاتی که اخیراً دولت عراق منتشر کرده است، تعداد زیادی از اسرایی که به این اردوگاهها منتقل شده بودند، بدون اینکه در لیست صلیب سرخ وارد شوند، در اردوگاههای مخفی شمال عراق اعدام شدند. سپس با لباس کردهای عراق، به همراه پیشمرگان کرد عراق و با هویت کردی، در گورهای دستهجمعی دفن شدند به موازات توافقهایی که بین ایران و عراق انجام شد، صدامحسین رئیسجمهوری عراق از14 آگوست1990 مکاتباتی را با آقای هاشمیرفسنجانی، رئیسجمهوری اسبق ایران، شروع نمود که در بند 4 نامه پنجم وی چنین آمده است: " مبادله فوری و همه جانبه تمام اسرای جنگی که در عراق و ایران اسیر هستند؛ و این مبادله، به وسیله مرزهای زمینی و از راه خانقین، قصر شیرین و راههای دیگری که مورد توافق قرار میگیرد، صورت خواهد گرفت، ما آغازگر این اقدام خواهیم بود و از 17/8/1990 به آن مبادرت خواهیم کرد. " به این ترتیب، اولین گروه از اسرای جنگی که در اسارت نیروهای عراقی بودند، در 26 تیرماه1369 به وطن خود بازگشتند. اسرای ایرانی حاضر در اردوگاه های عراق پس از آزادی به شرح ماوقع و بیان خاطرات دوران اسارت خود در این زندان ها پرداختند که واقعیاتی تکان دهنده را به نمایش می گذارد، باکرات کشیش آبنوسی جانباز آزاده 25 درصد اعصاب و روان از رزمنده هایی است که به مدت دو سال و نیم در اردوگاه 15 تکریت اسیر رژیم بعث عراق بوده و در گفت و گو با خبرنگار حیات ، خاطراتی را از آن دوران نقل کرد، وی در ابتدا به معرفی اعضای خانواده خود پرداخت و گفت و گویی مشروح با حیات اشت که تفصیل آن به شرح ذیل است: اعضای خانواده باکرات کشیش آبنوسی جانباز ارمنی 25 درصد اعصاب و روان، متولد 1344 ، دارای مدرک تحصیلی دیپلم تجربی و تعمیرکار تخصصی تاسیسات صنعتی در شهرهای مختلف و کارخانه های بزرگ هستم، 17 سال است که ازدواج کرده ام و همسرم آنیتا فانوسیان و فرزندانم به نام های آرگان و آکسل 14 و ده ساله هستند. چهار خواهر و چهار برادر داشتم که اکنون دو برادرم به رحمت خدا رفته اند، روستای ما میان ساوه و همدان به نام خرقان است که ارامنه نشین زیادی داشت ، من از 8 سالگی برای تحصیل به تهران آمدم و سال 1356 تصمیم گرفتم به منظور خدمت سربازی به جبهه اعزام شوم که به دلیل فوت پدرم، برادر بزرگم سرپرست خانواده بود و با این تصمیم من مخالفت کرد، در نهایت توانستم مادرم را راضی کنم و یک روز بدون خبر از میدان سپاه به جبهه اعزام شدم.
جانبازی اعصاب و روان پس از عملیات کربلای 9 هراچ هاکوپیان، واهیک یِسائیان و هنریک تِر آوانِسیان از دوستان ارمنی من بودند که در طول دوران جنگ به شهادت رسیدند، من اوایل سال 1366 طی عملیاتی مجروح شدم و برای مداوا به کرمانشاه رفتم، پس از مدتی در عملیات کربلای 9 شرکت کردم و ترکش خوردم و همچنین موج انفجار در من تاثیر گذاشت و باعث شد که به بیمارستان شهید چمران تهران منتقل شوم، بعد از مجروحیت دو ماه استراحت پزشکی داشتم ولی دوباره به منطقه برگشتم، من در ماموریت آخر هنگام عقب نشینی خیلی از دوستانم را جا گذاشته بودم و باید می رفتم و کار نیمه کاره را تمام می کردم. داستان مقاومت با قبضه کاتیوشا تا اسارت من مسئول قبضه مینی کاتیوشا بودم به همان منطقه عملیات آخر خط مقدم سرپل و قصر شیرین و سومار بازگشتم و پس از آن تصمیم گرفتم تا پایان مدت سربازی به مرخصی نیایم و در طول این مدت چندین بار نیز تشویقی گرفتم که یک نمونه آن منفجر کردن زاغه مهمات عراقی ها در دل کوه به وسیله مینی کاتیوشا بود، تا این که چنگ به درازا کشید و به دلیل کم بودن نیروها تصمیم گرفتم بمانم تا کمر دشمن را بشکنم، نزدیک عملیات مرصاد بود و زمزمه پایان جنگ در همه جا شنیده می شد، تیرهای هوایی از دو طرف شلیک می شد، ولی من رفت و آمدهایی مشکوک از طرف عراقی ها دیدم و بی سیم زدم و اعلام کردم که پشت خط عراقی ها در حال تردد هستند ، به من گفتند قبضه را آماده کن و بگذار تا صبج ببینیم چه می شود، من پاس بخش آن شب بودم صبح چشمانم را باز کردم دیدم هواپیما و هلیکوپتر در آسمان است و همه نیروها در چاله ها پنهان شده اند ، رسول یکی از نیروها فریاد می زد کشیشیان بزن الان می رسند، همه فکر می کردند جنگ تمام شده ولی حداقل 20 کیلومتر پشت ما را عراقی ها شخم زده بودند، بعدها متوجه شدیم که طی یک تاکتیک جنگی شبانه دستور عقب نشینی صادر شده و به غیر از ما و گروه خمپاره زن و یک گروه ضربت کسی باقی نمانده بود، با قبضه شلیک می کردم تا پیاده نظام عقب نشینی کند و سپس قبضه را برداشتیم وعقب نشستیم، قصد داشتیم که پل قصر شیرین را برای جلوگیری از عبور نیروهای عراقی منفجر کنیم ، بچه ها پشت خاکریزها پنهان شدند و با اسلحه سبک تیراندازی می کردند، در مقابل 1000 نفر نیروهای عراقی ما صد نفر بودیم و دو سه هزار نفر هم آوراه بیابان بودند، هلیکوپتری به دنبال من افتاد تا قبضه را منفجر کند به این دلیل که نزدیک اسیر شدنم بود کسی تیراندازی نکرد و به همین دلیل من با ماشین و قبضه در دشت بازی رفتم و با ماشین به دور خود می چرخیدم تا نتوانند قبضه را بزنند از سوی دیگر تانکی آن طرف به دنبال پرت کردن حواس هلیکوپتر بود تا من فرار کنم ولی هلیکوپتر تانک را نشانه کرد و دوستانمان شهید شدند، من توانستم با یک گروهان به سمت کرمانشاه فرار کنم ولی دشمن قبضه را نشانه گرفته بود تنها توانستم بگویم گروهان بپر پایین و هنوزکتفم به زمین نخورده بود که قبضه را منفجر کردند، دشمن با اسلحه سبک من را نشانه گرفته بود، گروهان را متوجه نشدم کجا بر زمین افتاد، من مسیر زیادی را با لباس پاره می دویدم ولی یک تیر هم به پایم نخورد ولی یک لحظه گفتم یا حضرت مسیح و دیگر هیچ چیز نفهمیدم، چشمانم را که باز کردم در کنار نیزاری بودم.
استتار و مقاومت 6 روزه در نیزارها هیچ صدایی نمی آمد، در کنار نیزار اسلحه و کلاه ارتشی دیدم ، دویدم و دوستان ایرانی ام را پیدا کردم، 29 نفر شدیم که در محاصره عراق بودیم ، 6 روز و 8 ساعت در محاصره بودیم، چند بار خواستیم شبانه فرار کنیم نشد، بعثی ها نیزارها را به رگبار بستند ما در لجن های نیزار مخفی شده بودیم، یک روز یادم است که من در نیزار فرو رفتم و فقط بینی ام برای تنفس بیرون از آب بود که سرباز عراقی پاهایش را روی بینی ام گذاشت و شروع کرد گلوله بستن نیزارها، در طول استتار در نیزار ما از برگ درخت گرفته تا ریشه گون ها را به همراه آب لجن می خوردیم تا این که بچه ها موجی شده و می خواستند از نیزار خارج شوند، در نهایت یکی از آنها فرار کرد و ما را پیدا کردند که اسارت ما هم از آنجا شروع شد. شکنجه به خاطر گردنبند صلیب دوستمان از نیزار بیرون آمد و به سمت تپه رفت، به دنبال او رفتیم که نگهبان عراق ما را دید و اسیر شدم، در ابتدا چند سیلی به صورت های ما زدند، و بدون لباس و خون آلود ما را به بازداشتگاه بردند، در بازداشتگاه همه را به روی هم می انداختند و عده زیادی در این میان فوت می کردند، ما 11 روز در بازداشت بودیم تا این که بازجویی ها شروع شد که اسلحه و مهمات شما کجاست و ما به اردوگاه 15 تکریت منتقل شدیم، در ابتدا صلیب را بر گردن من دیدند و تصور کردند که من مزدور هستم و با زبان انگلیسی از من می پرسیدند که کی هستم، من با زبان بی زبانی به آنها فهماندم که شما آشوری دارید؟ که شخصی به نام وارتان از بچه های ارامنه مقیم عراق آمد، او از طرف آنها از من پرسید که به چه دلیل برای خمینی آمدی بجنگی؟ که من گفتم شما چرا برای صدام می جنگید؟ من تابع کشورم بودم و باید می آمدم، بعد به من گفتند اسلحه ات کجاست و اگر درجه دار هستی به ما بگو که جای بهتر و امکانات خوبی را به تو بدهیم، من دو سال و سه ماه در تکریت عراق بودم، اوایل بسیار مشکل داشتم، همیشه صلیبم به گردنم بود و بچه ها حتی شده با نخ برایم درست می کردند و به همین دلیل بارها با کابل کتکم می زدند، نزدیک عید کریسمس نیز بیست دقیقه ای من را با پسرعمویم که در اردوگاه بود تنها می گذاشتند تا به زبان خود با هم صحبت کنیم. اسهال خونی و گال بیماری های شایع اسارت/ پوست و استخوان شدیم اسهال خونی و گال بیماری های شایع دوران اسارت بود، بی غذایی و بی آبی مشکل اصلی اسرا بود، ما ذره ای غذا برای ده نفر داشتیم و برای هر نفر شش قاشق نیمه پر برنج ، آب پیاز ، آب بادمجان و آب گوچه می ریختند، صبح ها ذره ای چایی با تکه ای کوچک نان باگت که باید آن را با سه وعده غذا می خوردیم به ما می دادند، همه پوست و استخوان شده بودند، تا این که شپش سراغ ما آمد و تمامی لیاس هایمان پاره شد و با لباس زیر در اردوگاه رفت و آمد می کردیم ، بعثی ها تصمیم گرفتند ما را حمام کنند و ما را از باریکه ای آب با شلاق رد می کردند و نصف تیغی هم برای اصلاح صورت به سه نفر داده بودند، سپس دشداشه ای برای پوشش به ما دادند، متاسفانه از بیماری گال و اسهال خونی عده زیادی در دوران اسارت جان خود را از دست دادند، روده های اسرا بعضا از کثیفی از بدنشان بیرون می آمد و آنها به جای مداوا کلی قرص می دادند که خون افراد بند بیاید، پتوی پر شپش به روی ما می انداختند، من خودم اسهال و گال گرفتم و دو دندانم را با انبردست کشیدند که باعث شد مشکلات لثه پیدا کنم. جاسم، ذبیج و عبدالرحمان شکنجه گرهای تکریت/ در زمان مبادله برهنه شدیم در طول دوران اسارت شکنجه های زیادی را متحمل شدیم، ما را مجبور می کردند روی شن های داغ راه برویم ، به بهانه های مختلف ما را به باد کتک می گرفتند و می گفتند شما جزو سپاهید، جاسم ذبیج و عبدالرحمان از جمله شنکجه گرهای ما بودند که مرتب تغییر می کردند، زمانی که امام خمینی (ره) فوت کرد ما را به صف کردند و می زدند و گفتند بگویید مرگ بر خمینی ، من نگفتم و لب می زدم، وقتی متوجه لب خوانی من شدند من را به باد کتک گرفتند، با نزدیک شدن روز آزادی اسرا روزانه و هفتگی روزنامه می آوردند و می گفتند آماده باشید برای رفتن، تا روز آخر هم به ما نگفتند تا این که صلیب سرخ آمد و اسامی ما اعلام شد، همان روز بود که بچه ها به نیروهای صلیب سرخ شپش ها را نشان می دادند و اعتراض می کردند، وقتی آزاد شدیم حتی بادیدن آسفالت خیابان نیز گریه می کردیم، زمانی که به مرز رسیدیم بسیاری از اسرا لباس هایشان را در آورده و با شورت پایین آمدند به این نشانه که هیچی از عراق نمی خواهند ، تنها قرآنی که به ما دادند برای احترام آوردیم. مشکلات جانبازان اعصاب و روان تا ده سال پیش هم به خاطر مشکلات اعصاب و روان شرایط بسیار بدی داشتم ولی سعی کردم با مطالعه کتب روانشناسی و دعا و نیایش در کلیسا آرامش پیدا کنم.به یاد دارم که هنگامی که تحت تاثیر موج انفجار قرار می گرفتم سر کوچکترین مساله داد می کشیدم و به سه حالت مختلف شرایط روحی و جسمی ام وخیم می شد، در ابتدا سردرد شدید می گرفتم و با فریاد دستانم را فشار می دادم، سپس 5 دقیقه عرق می کردم و درد به شکمم منتقل می شد و از شدت دل درد به دستشویی می رفتم و دوباره بعد از ده دقیقه درد شدیدی در ستون فقراتم داشتم . دشمن حمله کند باز هم برای حفظ خاکم به میدان می روم اگر دشمن بخواهد وارد خاکم شود در سن 80 سالگی هم به میدان می روم، اگر امروز بگویند دشمن از هر راهی به کشورم تجاوز کرده، نامردم اگر به جنگ نروم. در خانه ام قرآن کنار انجیل است من به دین خود واقف هستم و بسیار دوستش دارم، قرآن را نیز در کنار کتاب آسمانی خود انجیل در خانه دارم و تمامی مسلمان هایی که در کارم با آنها در ارتباط هستم بسیار به من لطف داشته و همیشه برایم احترام قائل بودند ، تقدیر نامه هایی نیز از طرف رهبر معظم انقلاب و نیروی زمینی ارتش و نهادهای دیگر دارم که همه آن ها را به عنوان یادبود حفظ کرده ام.
انتظارم از بنیاد تساوی حقوق و تسهیلات برای همه جانبازان است انتظارم از بنیاد این است که اگر تسهیلاتی هست یا برای همه باشد یا اصلا نباشد، اگر قرار است من در صف نان بایستم ، اگر مطمئن باشم به من خواهد رسید حاضرم انتهای صف هم بایستم ولی اگر هر کسی زودتر رفت نان تمام شود این خیلی زشت است من هیچ وقت برای مسائل مادی به بنیاد نرفته ام، فقط یک بار برای گرفتن طرح ترافیک رفتم که گفتند به جانبازان بالای 30 درصد طرح تعلق می گیرد، سال گذشته هم به جانبازان 25 درصد تعلق گرفت ولی مهلت ثبت نامش سه روز بود که به اتمام رسید. تمایلی به زندگی در خارج از کشور نداریم آنیتا فانوسیان همسرجانباز کشیش آبنوسی نیز در این گفت وگو به شرح آشنایی خود با این جانباز پرداخت و گفت: من سال 1378 با همسرم ازدواج کردم، از مجروحیت او آگاهی داشتم و در مدت آشنایی مان تا ازدواج که یک سال طول کشید مسئله خاصی مشاهده نکردم، من 24 ساله بودم و پس از تحصیل در مقطع کاردانی زبان ارمنی ، 8 سال در مدرسه عالیشان چهارراه کالج تدریس کردم تا این که پسر بزرگم آکسل متولد شد و به دلیل این که همه خانواده ام خارج از کشور ساکن هستند مجبور شدم کارم را رها کنم، اکنون پسرم آرگام کلاس پنجم و آکسل در مقطع هشتم در مدرسه ماریامیان تحصیل می کنند و در کل من و باکرات اصلا تمایلی نداریم که برای زندگی به خارج از کشور برویم. زندگی با همسرم سختی های خاص خود را دارد ولی او بسیار مراعات ما را می کند، ازطریق بنیاد شهید هم چندین بار برای رصد وضعیت تحصیلی فرزندانم با ما تماس گرفته شد و برای 4 جلسه تدریس خصوصی ریاضی در سال معلم فرستادند ولی در کل تصور می کنم برخی خدمات در مقابل کارهای بزرگی که جانبازان انجام دادند بسیار کم است. تهیه و تنظیم: فاطمه حاجی محمد علی