کد خبر 132202
۱۲ دی ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

گفت وگوی حیات با جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی؛ شهیدی که زنده شد و پایش جا ماند

گفت وگوی حیات با جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی؛

شهیدی که زنده شد و پایش جا ماند

سید‌علی اکبر ابراهیمی، جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی در عملیات کربلای 5 مجروح و طبق نظر پزشک جزو شهدا محسوب شده و به سردخانه منتقل می شود اما...

به گزارش حیات؛ هشت سال دفاع از دین و میهن و ناموس برای رزمندگان اسلام حاوی خاطرات تلخ و شیرین و عجیب است که برای خیلی از نسل های امروزی غیر قابل باور است که گوشه‌ای از این خاطرات را از جانبازی که 48 ساعت در جمع شهدا در سرد‌خانه نگهداری شده بود، می شنویم.  سید‌علی اکبر ابراهیمی، جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی در گفتگو با خبرنگار حیات ، با بیان اینکه من چهار بار مجروح شدم گفت: کلاس چهارم ابتدایی بودم از مدرسه فرار کردم و چون سنم قانونی نبود شناسنامه ام را دستکاری کردم و توانستم به جبهه اعزام شوم. آن روزها عشق و عاشقی یک معنی دیگری داشت و بچه ها جور دیگری عاشق ولایت و رهبری بودند. وی که از زمان جنگ تحمیلی تا امروز بیش از 64 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته و هر دو چشمش را از دست داده است، درباره خاطرات خود از 48 ساعت در سردخانه بودن می‌گوید: در عملیات کربلای 5، مسئول گردان ضد زره ذوالفقار لشکر 27 بودم، در مراحل آخر عملیات، زمانی که وارد شهرک دویجی عراق شدیم، عده‌ای از سربازان عراقی خود را تسلیم کرده و عده‌ای فرار کردند و به اروندرود جزیره توویل رفتند. از خشکی تا جزیره، پلی بود که نیروهای متجاوز عراقی‌ها برای آن که اسیر نشوند، بعد از عبور از روی پل آن را منهدم کردند و آن طرف اروند برای خود سنگر‌های مستحکمی ساختند و با استفاده از سلاح‌های مختلف به طرف ما شلیک می‌‌کردند. ابراهیمی ادامه داد: گردان ما مجهز به توپ 106 و انواع موشک‌ها بود، اما زمانی‌که به سوی آنها شلیک می‌کردیم به علت جریان الکتریسته که در آب به وجود می‌آمد، لحظاتی بعد از شیلک، آب آنها را به سمت خود می‌کشید و در خود فرو می‌برد.  این رزمنده دفاع مقدس با اشاره به مقاومت زیاد عراقی‌ها در جزیره تصریح کرد: از جزیره تا خشکی، پلی پشت سر نیروهای بعثی بود که با هوانیروز هماهنگ کردیم تا پل را منهدم کنند. وقتی پل خراب شد گمان کردیم حتما عراقی‌ها تسلیم می‌شوند، اما غافل از آن بودیم که ما تنها با عراق نمی‌جنگیم بلکه با تمام دنیا در حال مبارزه هستیم، چراکه یک ساعت بعد هواپیماهای عراقی را دیدیم که صندوق‌های چوبی حاوی مواد غذایی و مهمات را به وسیله چتر برای سربازان عراقی به پایین پرتاب می‌کردند و به آنها امداد می‌رساندند. جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی در ادامه گفت: بعد از مدتی برادر جعفری فرمانده لشکر آمد و گفت "چرا شلیک نمی‌کنید؟" شرایط را برایش توضیح دادم و او گفت: "بروید موشک تاق را بیاورید و از آن استفاده کنید." سپس من با برادر گودرزی، یکی از همرزمانم به وسیله خودروی جیپ رفتیم تا موشک را بیاوریم. باید از شهر دویجی عراق عبور می‌کردیم و وارد مقر تاکتیکی می‌شدیم. دو تا پل در شهرک بود که یکی توسط عراقی‌ها اشغال شده بود و یکی هم چند متر آن‌طرف‌تر توسط ماشین‌سازی اراک ساخته شده بود. بعد از اینکه از روی پل رد شدیم در آن قسمت تیرها چنان از کنار ما عبور می‌کردند که صدای وز وز زنبور می‌داد. به سختی از آن منطقه عبور کردیم و موشک را آوردیم. زمانی که موشک را به مکان ابتدایی رساندیم، یکی از سربازانی که متخصص شیلک با این نوع اسحله بود، اقدام به شلیک به سوی عراقی‌ها کرد. قدرت موشک آنقدر زیاد بود که انفجار عظیمی در نخلستان‌ها به وجود آمد و تعداد زیادی از نیروهای دشمن کشته و تعدادی هم اسیر شدند. وی ادامه داد: بعد از این تک موفقیت آمیز چون خسته بودم از فرمانده گردان خواستم تا دقایقی به عقب برگردم و استراحت کنم من به همراه گودرزی، سوار بر جیپ در حال بازگشت به سنگر بودیم که ناگهان هوا تاریک شد. بالای سرمان را نگاه کردیم. چهار هواپیمای توپولف عراقی بالای سرمان در حال پرواز بودند و به قدری در ارتفاع پایین در حال پرواز بودند که اگر من بیلی در دست داشتم به راحتی‌ می‌توانستم به زیر هواپیما بزنم! با دیدن این صحنه من و گودرزی سریع از ماشین بیرون پریدیم و من به ساختمان مخروبه ای که در آنجا بود پناه بردم و دیگر چیزی متوجه نشدم. گودرزی می‌گفت، بعد از رفتن هواپیماهای عراقی برای پیدا کردن من به ساختمان می‌آید و وقتی مرا که با شکم روی زمین افتاده بودم، بلند می‌کند، می‌بیند که از گوش و بینی و دهانم به شدت خون می‌آید. سریع مرا سوار جیپ کرده و به سنگر درمان منتقل می‌کند و نزد پزشک درمانگاه می‌برد. بعد از معاینه، پزشک به گودرزی می‌گوید که همرزمت شهید شده‌ و قلب و نبض او نمی‌زند. ابراهیمی گفت: در آنجا گودالی بود که شهدا را در آن می‌گذاشتند و بعد از زیاد افزایش تعداد شهدا آنها را به عقب می‌فرستادند. به گفته گودرزی مرا داخل آن گودال گذاشتند و بعد از اینکه تعداد شهدا زیاد شد، ما را به سردخانه خرمشهر انتقال داده و به مدت دو روز در سردخانه نگه ‌داشتند. دو روز در سردخانه بی هوش بودم و زمانی که عکاسی برای گرفتن عکس از شهدا وارد سرد‌خانه شد و نوبت به من رسید با فلاش دوربین عکاسی او چشمانم باز شد و بلند شدم و نشستم. عکاس که از ترس دستپاچه شده بود، دوربین خود را انداخت و فرار کرد و فریاد می ‌زد: "شهیدا زنده شد‌ن، شهیدا زنده شد‌ن!" و پشت سر او من نیز بلند شدم و فرار کردم. عده‌ای دنبالم کردند، اما من از ترس با تمام توان به سمت شلمچه فرار کردم. هوا تاریک بود و تا روشن شدن هوا به سنگر فرمانده گردان رسیدم. وقتی وارد سنگر شدم دستم را روی پای محسن، یکی از رزمندگان گذاشتم و او را بیدار کردم. محسن نشست و گفت: "سلام ابراهیمی! خوش‌ به حالت، راست می‌گن که شهدا زنده‌ن؟" من جواب دادم: "چه می‌دونم؟" محسن گفت: "خوش به سعادتت که شهید شدی!" و دوباره خوابید! فکر می‌کرد خواب می‌بیند. من دوباره او را بیدار کردم. باز هم نشست و باز حرف‌هایش را تکرار کرد و دوباره خوابید. من خیلی عصبانی شده بودم. سمت فرمانده گردان رفتم. بیدارش کردم. او هم آنقدر خسته بود که فکر می‌کرد خواب می‌بیند. وقتی با هم صحبت کردیم، گفت:"اصغر! اکبر مجروح شد، بردنش عقب. زودتر برو ببینش!" گفتم: "من اصغرم؟" حیدری گفت: "اکبر حالا که وقت شوخی نیست. زود برو تا برادرت رو ببینی." من در جوابش گفت: "من بودم اومدم موشک رو بردم، با گودرزی رفتیم استراحت کنیم. باور کن راست می‌گم." حیدری هوشیارانه گفت: "من دیدم که تو مجروح شده بودی و بردنت عقب. موضوع چیه؟" من موضوع را توضیح دادم. حیدری گفت : "اینجور مسائل خیلی زود می‌پیچه. زود برو خونه" بعد یکی را مامور کرد که با من به اهواز بیاید و به اراک برم گرداند. وی بیان داشت: "وقتی برگشتم اراک، از تعاون سپاه به منزل ما رفته بودند تا موضوع شهادتم را به خانواده ام‌ خبر بدهند. در نیمه باز بود. داخل حیاط را نگاه کردم آنها با مادرم مشغول صحبت بودند که مادرم مرا دید و به آنها گفت "چرا دروغ می‌گید؟ اصغر شهید نشده. الآن پشت در ایستاده." بعد، من داخل شدم و با مادرم سلام و احوالپرسی کردم. بعد از به دست آوردن سلامتی‌ام دوباره به جبهه برگشتم و در یکی از ماموریت‌ها پایم را از دست دادم و در ماموریت‌های بعدی چشمانم را و تا امروز بیش از 64 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته‌ام. پایان پیام/

برچسب‌ها