کد خبر 131963
۲۸ آذر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

به پاسداشت سالروز بازگشت پیکر پاک وزیر نفت ایران؛ خاطره‌ای که هرگز پاک نشد

به پاسداشت سالروز  بازگشت پیکر پاک وزیر نفت ایران؛

خاطره‌ای که هرگز پاک نشد

فردا در تقویم حماسه و ایثار مردم ایران روزی از یاد نرفتنی‌ست. روزی که پیکر یکی از بزرگ‌ترین مردان دفاع مقدس به آغوش سرزمین‌اش بازگشت. مرد رازدار سال‌های حماسه و جنگ؛ مرد بلند پروازی که هرگز از رازهای سرزمینش با دژخیمان نگفت و مُهر سکوتش تا لحظه آخر بر لب ماند. 

  حیات؛ محمدجواد تندگویان زاده سپیده‌دم روز 26 خرداد سال 1329 هجری شمسی، که قدومش مایه برکت و خیر برای سرزمینش‌شد.. محمدجواد، پیش از آن‌که راهی کلاس درس شود؛ راهی مسجد شد تا قرآن بیاموزد. پدرش، حاج جعفر، در میدان بهارستان مغازه کفاشی داشت جواد، شب‌ها، با قدم‌های کودکانه‌اش همراه پدر و پدربزرگ به مسجد «بینایی» و هیات «بنی‌فاطمه» و فاطمیون خانی‌آباد می‌رفت. ساکت و آرام در گوشه‌ای می‌نشست و به نماز خواندن مومنان نگاه می‌کرد و گوش او به تدریج با دعا و گفتار عالمان دین آشنا شد. هنوز به دبستان نرفته بود که در صف نماز جماعت در کنار پدر و پدربزرگ خود ایستاد و نماز خواند و درس خضوع و خشوع در برابر حق و ایستادگی در مقابل هرچه غیرخدایی، را آموخت. در کنار پدر و پدربزرگش با مبارزه آشنا شد و تا آخرین لحظه حیاتش از مبارزه دست نکشید. پدرش از هواداران آیت الله کاشانی ـ روحانی مبارز بود و جواد در محیط ساده خانواده آموخت که معیار اصلی و هدف واقعی زندگی تجمل و رفاه نیست و این رسم همیشگی زندگی‌اش شد. همین شیوه تربیتی او را در خاک میهنش نگه داشت. تندگویان امتیاز اعزام به خارج را به به سبب مذهب‌اش از دست داد و واجد صلاحیت شناخته نشد. همین موضوع مقدمات تحصیل‌اش در کشور را فراهم کرد و در سال 1354 به تحصیل در دانشکده نفت آبادان مشغول شد. در ۱۳۵۱ ش، دوره کارشناسی مهندسی پتروشیمی را به پایان رساند و در پالایشگاه نفت تهران به کار مشغول شد. در شهریور ۱۳۵۲، حدود یک سال پس از فارغ التحصیلی ازدواج کرد. پس از آن در آبان ۱۳۵۲ به آبادان رفت تا فعالیتهای انجمن اسلامی دانشکده نفت آبادان را گسترش دهد اما با اعمالِ فشار ساواک از پالایشگاه تهران اخراج شد. تندگویان در ۱۳ آبان ۱۳۵۲ در پالایشگاه تهران دستگیر شد و حدود هفت ماه در زندان انفرادی بود. سپس دادگاه او را با احتساب مدت بازداشت به یک سال زندان محکوم کرد. در آبان ۱۳۵۳ آزاد شد و به عنوان سرباز صفر به شیراز اعزام گردید و پس از اتمام این دوره، در شرکت بوتان گاز مشغول به کار شد اما در ۶ تیر ۱۳۵۴،با اِعمال فشار ساواک و به بهانه نقص پرونده، مجبور به استعفا گردید. سپس، به منظور دورماندن از نظارت ساواک، پیشنهاد کار در شرکت پارس توشیبا (پارس خزر فعلی) را در رشت پذیرفت و از ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ مدیر تولید آن شرکت بود. او در ۱۳۵۶ ش، در رشته مدیریت صنعتی در مدرسه عالی مدیریت وابسته به دانشگاه هاروارد پذیرفته شد و در ۱۳۵۷ ش موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی گردید و به شرکت پارس توشیبا بازگشت.  پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ مدیر شرکت پارس توشیبا شد و تا آذر ۱۳۵۸ این سمت را به عهده داشت. سپس معین فر، وزیر نفت وقت جمهوری اسلامی ایران، وی را به کار دعوت کرد و او نماینده قائم مقامِ وزیر نفت در آبادان و عضو اصلی کمیسیون پاکسازی در اداره نفت آبادان گردید. در تیر ۱۳۵۹، سرپرستی مناطق نفت خیز به وی واگذار گردید و او تا مهر ۱۳۵۹ در این سمت بود. در نتیجه عملکرد موفقیت آمیز او در دوره سرپرستی مناطق نفت خیز در اول مهر ۱۳۵۹ برای تصدی وزارت نفت به مجلس شورای اسلامی معرفی شد و رأی اعتماد نمایندگان مجلس شورای اسلامی را برای تصدی این مقام به دست آورد. او در مدت کوتاهی، کارکنان وزارت نفت را برای حفاظت از تأسیسات نفتی خوزستان سازماندهی کرد. در طول چهل روز وزارت، به منظور نظارت مستقیم بر این عملیات سه بار به آبادان رفت اما در چهارمین سفرش به آبادان، در ۹ آبان ۱۳۵۹ نیروهای عراقی ــ که صبح آن روز جاده فرعی ماهشهر ـ آبادان را در اختیار گرفته بودند ــ وی را به همراه دو معاونش، و دو تن از محافظانش به اسارت گرفتند. دولت ایران با استناد به قوانین و مقررات بین المللی از مجامع جهانی، بویژه صلیب سرخ، برای آزادی وی استمداد کرد، اما عراق تندگویان را اسیر جنگی دانست. پس از گذشت حدود یازده سال، با آزاد شدن تدریجی اسرای ایرانی در ۱۳۶۹ ش، اخباری حاکی از زنده بودن تندگویان انتشار یافت؛ ولی دولت عراق اعلام کرد که وزیر نفت سابق ایران در ۱۳۶۱ ش / ۱۹۸۲ در سلولش خودکشی کرده‌است. در پی انتشار این خبر، در ۱۴ آذر ۱۳۷۰ هیئتی از ایران برای روشن شدن واقعیت امر، به عراق سفر کرد. نظر هیئت ایرانی این بود که تندگویان زنده‌است اما عراقیها از همان ابتدا با ارائه مدارکی شامل عکس و گواهی فوت و گزارش پزشکی قانونی، این نظر را رد کردند. پس از قطعی شدن کشته شدن تندگویان، عراق از استرداد پیکر او امتناع نمود که سرانجام با پیگیری و پافشاری ایران، جنازه مومیایی شده‌اش، پس از گذشت یازده سال از زمان اسارت، تحویل گرفته شد و به ایران انتقال یافت و در ۲۹ آذر ۱۳۷۰ در قطعه ۷۲ تنِ (شهدای ۷ تیر ۱۳۶۰) بهشت زهرا به خاک سپرده شد. هیئت ایرانی، بر مبنای مشاهدات و معاینات کالبد شکافی، تاریخ درگذشت وی را در فاصله سالهای ۱۳۶۷ـ ۱۳۶۸ ش دانسته‌اند. بر روی سنگ قبر او تاریخ وفات ذکر نشده‌است. محمدجواد در نگاه پدر و مادرش پدر شهید تندگویان درباره شهادت فرزندش می‌گوید: «پسرم یک ساعت قبل از آخرین سفرش، به مغازه من تلفن کرد گفت پدر من دارم به جنوب می‌روم، می‌خواستم خداحافظی کنم.» گفتم: مواظب خودت باش. خندید و گفت:« به من حسودی می‌کنی پدر؟» پرسیدم: حسودی؟! از چه بابت؟ گفت:« برای این‌که ممکن است شهید بشوم!». .... در پایان صحبت خود، مبلغی را نام برد که بابت خمس و زکات بدهکار است. از من خواست چنانچه از سفر بازنگشت. این مبلغ را بپردازم.» مادر شهید تندگویان در مورد اهمیت دادن ایشان به مطالعه و تلف نکردن اوقات فراغت و چند ویژگی برجسته ایشان این چنین می‌گوید: «هرگاه در منزل کاری نداشت از نوارهای قرآن که در خانه داشتیم، استفاده می‌کرد و من ندیدم که وقت را به بطالت طی کند. همیشه می‌‌گفت: «اگر امروزم با دیروزم یکی باشد، از غصه دق می‌کنم.» صفت سخاوت در او به قدری برجسته بود که صفات دیگرش را تحت‌الشعاع قرار داده بود به طوری که مادرم (مادر بزرگ جواد) می‌گفت: «جواد باعث خدا بیامرزی من است».  اسارت تندگویان مثل شهادت بود دکتر مرندی (وزیر سابق بهداشت در خاطرات‌اش می‌نویسد: «قرار بود که وزرای نفت و بهداشت با معاونان خودشان به اهواز بروند. پرواز، راس ساعت هفت صبح، از پایگاه اول شکاری شروع می‌شد. همه به جز شهید تندگویان و چند نفر از همکارانش سرقرار حاضر شدند. هرچه تلاش شد، دسترسی به آنان مقدور نشد و بالاخره پس از تاخیر، هواپیما راه افتاد. قبل از اوج گرفتن خبر رسید که شهید تندگویان و همراهان آمده‌اند. دوباره هواپیما بازگشت و آنها سوار شدند و به طرف اهواز حرکت کردیم. در اهواز به علت طوفانی بودن هوا، فرود هواپیما میسر نشد. شهید تندگویان گفتند: به اصفهان برویم واز پالایشگاه نفت آنجا بازدید کنیم. بنده نظر دارم که چون برای آمدن به اهواز هماهنگی زیادی انجام شده است به پایگاه وحدتی برویم. همه قبول کردند و شب را در باشگاه نفت مستقر شدیم. همان شب خبر آوردند که حصر آبادان سخت‌تر شده است و در شهر تنها سیب‌زمینی و پنیر موجود است. فردا به دو گروه تقسیم شدیم. قرار شد عده‌ای با شهید تندگویان به سمت آبادان حرکت کنند. آخرین ماشین‌ این گروه هنوز چندان دور نشده بود که با یک کامیون برخورد کرد و چند نفری مجروح شدند. با این حادثه همه آن گروه بازگشتند و تا بستری شدن این افراد در آنجا ماندند. این پیشامد موجب شد که برخی از افراد که در ماشین شهید تندگویان نبودند، داخل این ماشین شوند و عده‌ای هم که داخل آن ماشین شده بودند، به ماشین دیگری منتقل شوند. این گونه بود که تقدیر، مثل همایی که بر سر پادشاهان سایه می‌اندازد، با یک تصادف کامیون، همسفران آن شهید را برای اسارت برگزید.» 

برچسب‌ها