کد خبر 131878
۲۰ آذر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

نورالدّین، محصل مکتب حسین 

نورالدّین، محصل مکتب حسین 

روی او را باز کردند و من او را بوسیدم و شروع کردم به خواندن لالایی برای پسر عزیزم که آرام و قشنگ خوابیده بود. احساس میکردم که درخت‌ها ‌و کوه‌ها ‌هم با من می‌‌خوانند: «لا لای لای لای نورالدین، لای لای....»، در آن هنگام تنها صدایی که می‌‌شنیدم صدای «لالایی» بود و دیگر هیچ ... 

حیات، در اواخر پاییز سال 1335 در روستای «شیخ احمد» اردبیل در خانه‌ای ‌از خانه‌های ‌کاهگِلی روستا، صدای نوزادی به گوش رسید که با تولّد خود، چشم و دل پدر و مادر خود را روشن نمود. صدای گریه نوزاد از صدای هر خنده‌ای ‌برای پدر و مادرش دلچسب تر و شیرین تر بود. او اوّلین فرزند خانواده «افراسیاب جهانجویی» بود و به همین دلیل، تولّدش شیرینی دیگری برای خانواده داشت. پدربزرگ، نام نوزاد را «نورالدّین» نهاد. افراسیاب، پدر خانواده، در آن زمان، به کار کشاورزی و دامداری مشغول بود و به این طریق، درآمدی برای گذراندن زندگی به دست می‌‌آورد. خانم «مصلحت ظفری»، مادر نورالدّین، مانند تمام زنان روستای شیخ احمد در کنار خانه داری و بچه داری، با «جاجیم بافی» و «گلیم بافی» کمک خرج خانواده بود. از لحاظ اقتصادی، وضع مالی خانواده نسبتاً خوب بود و از لحاظ اجتماعی، خانواده خوشنام و مورد احترامی در روستا بودند. نورالدین، فرزند خوش قدمی برای خانواده محسوب می‌‌شد و همین امر، محبّت خانواده را نسبت به او، دو چندان می‌‌کرد. مصلحت خانم، مادر نورالدین می‌‌گوید: «وقتی که او به دنیا آمد، همه ما خوشحال شدیم. او بچّه خوشقدمی بود و پدربزرگش همیشه می‌‌گفت بچه ام خوشقدم است. آن سال، سال بسیار خوب و پر برکتی برای خانواده ما بود.» نورالدّین در محیط پاکِ روستا و به دور از تمام بدی‌ها ‌و زشتی‌ها، در دامان خانواده بزرگ می‌‌شد و رشد می‌‌کرد. با رسیدن به سن تحصیل، او را در مدرسه روستا ثبت نام نمودند و نورالدّین با شور و شوق، مشغول درس و تحصیل گردید؛ در حالی که با علاقه فراوان به مدرسه میرفت و به حرف‌های ‌معلّمانش گوش می‌‌کرد. برای او، اوّلین چیزی که در زندگی مهم بود، درس خواندن بود. هرچند که او در کنار درس و تحصیل، هر وقت که فرصتی پیش می‌‌آمد، در کارهای کشاورزی نیز به پدرش کمک می‌‌کرد. وی تا سال پنجم ابتدایی در روستا درس خواند و پس از آن برای ادامه تحصیل به اردبیل رفت و در مدرسه چهارم آبان اردبیل ثبت نام کرد و یک سال آخر مقطع ابتدایی خود را در آنجا گذراند. نورالدین به دور از خانه و زادگاهش، به تحصیلات خود ادامه می‌‌داد و با اتمام دوره ابتدایی با نمرات عالی، برای ادامه تحصیل وارد مدرسه راهنمایی «آذرآبادگان» اردبیل گردید. وی در این مدّت، در خانه خاله‌اش در اردبیل ساکن شده بود و فقط به هنگام تعطیلات، به روستا میرفت و به خانواده‌اش سر میزد. او همه وقتش را به دور از خانه و خانواده، صرف درس خواندن می‌‌نمود و هیچوقت به دنبال تفریح و سرگرمی نبود. از صبح تا شب درس می‌‌خواند و حتّی به دوستانش نیز در درس‌ها ‌کمک می‌‌کرد. مادرش می‌‌گوید: «نورالدّین دوستان خود را دعوت می‌‌کرد و به آنها درس یاد می‌‌داد. پدرش به او می‌‌گفت که من نگرانم تو خودت از درس و مشق عقب بمانی. امّا نورالدّین جواب می‌‌داد: «نترس پدر، من هم خودم درس میخوانم و هم به آنها درس یاد می‌‌دهم.» او مقطع راهنمایی را نیز با موفّقیّت سپری نمود و در دبیرستان «جهان علوم» اردبیل در رشته طبیعی مشغول به تحصیل شد. در حین تحصیل در سال اوّل دبیرستان بود که خانواده تصمیم گرفت تا به او سر و سامانی بدهد و برای این منظور، دختر عمه او را برای ازدواج مناسب دیدند و آن دو را به عقد همدیگر درآوردند. همزمان با این دوران، مبارزات انقلابی مردم ایران به اوج خود رسیده بود و نورالدّین نیز همگام با سایر اقشار مردم، در فعّالیتهای ‌انقلابی اردبیل نقش داشت و در حالی که خانواده‌اش از این موضوع اطّلاع چندانی نداشتند، او دست‌های ‌خود را مشت می‌‌کرد و سینه خود را سپر می‌‌ساخت و همراه با جوانان دیگر شهر، علیه رژیم شاه شعار می‌‌داد و در تظاهرات شرکت می‌‌کرد و اعلامیّه و نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره) را در شهر پخش می‌‌کرد. وی از جمله جوانانی بود که اوّلین قدمها را برای نابودی رژیم شاهنشاهی در اردبیل بر می‌‌داشت. در سال 1357 نورالدین پس از اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان، در همان سال در کنکور سراسری قبول شد و همزمان در رشته‌های ‌افسری ارتش از دانشگاه شیراز و رشته زبان انگلیسی از دانش سرای عالی اردبیل پذیرفته شد و برای ادامه تحصیلات خود، رشته زبان را انتخاب کرد. امّا تقدیر و قضای روزگار، مانع از ادامه تحصیل او شد و در نهم دی ماه سال 1357 هنگامی که در تظاهرات خونین مردم اردبیل علیه شاه مستبد، فریاد «الله اکبر» و «لا اله الا الله» سر داده بود، بر اثر اصابت گلوله به وسیله مأموران شهربانی در محلّه «قاسمیه» اردبیل به شهادت رسید تا در آینده، خون پاکش سندی بر پیروزی حق بر باطل باشد. پیکر پاک او را در روستای «شیخ احمد» اردبیل در قبرستان عمومی روستا به خاک سپردند تا مردم این روستا برای همیشه به داشتن چنین مردی افتخار کنند. خانواده‌اش می‌گویند: «زمانی که او در جریان مبارزات انقلابی در اردبیل مشارکت داشت، چیزی در این مورد به ما نمی‌گفت و اطّلاع نمی داد، تا مبادا نگرانش بشویم و مانع از رفتن او به اردبیل گردیم. وقتی به روستا می‌‌آمد، اغلب به بالای پشتبامِ خانه می‌‌رفت و یک رادیو هم با خودش به آنجا می‌‌برد.» از او می‌‌پرسیدم: «چرا این کار را می‌‌کنی؟ چرا در خانه به رادیو گوش نمی کنی؟». می‌‌گفت: «دارم به اخبار گوش می‌‌کنم و رادیو در داخل خانه، خوب نمی‌گیرد.» به این ترتیب، نورالدّین که در آن زمان، اخبار انقلاب را به دقّت دنبال می‌‌کرد، با این بهانه، نمی خواست تا ما در جریان مسائل قرار گرفته و نگران بشویم.» تراشیدن سر خانواده‌اش می‌گویند: «در سالهای قبل از انقلاب، داشتن موی بلند برای پسرانِ جوان، مُد شده بود و نورالدّین هم مثل بیشتر دوستان و همکلاسی‌هایش، همیشه موهای سرش را بلند نگه می‌‌داشت. در سال 1357، وقتی که به روستا آمد، با تعجّب دیدم که او موهای خود را کوتاه کرده و از ته تراشیده است. وقتی دلیلش را پرسیدیم، گفت: «امام دستور داده تا سربازها از خدمت در پادگانها فرار کنند. برای همین، بقیّه جوان‌ها هم برای گمراه کردن ساواک و مأمورانِ شاه، موهای خود را مثل سربازها کوتاه می‌‌کنند تا آنها نتوانند سربازان فراری را تشخیص بدهند و شناسایی کنند.» همسرش می‌گوید: «نورالدّین سال اوّل دبیرستان بود که ما با هم نامزد کردیم و پس از سه سال نامزدی، هنگامی که او در سال آخر دبیرستان تحصیل می‌‌کرد، عروسی نمودیم و در خانه پدری، زندگی مشترک خود را شروع کردیم. در آن زمان، من همچنان در روستا و در نزد خانواده شوهرم میماندم و نورالدّین مثل سابق برای ادامه تحصیل، به شهر می‌‌رفت. او خیلی کم به روستا می‌‌آمد و اغلب در اردبیل بود. حتّی زمانی هم که درس نداشت، بازهم به شهر می‌‌رفت. مادرش اعتراض می‌‌کرد و می‌‌گفت: «الآن که درس و مدرسه تعطیل است، دیگر برای چه به شهر میرویی؟» در جواب به مادرش می‌‌گفت: «چون در آنجا کار دارم و نمی توانم اینجا بمانم.» او در اردبیل مشغول مبارزه و فعّالیّت‌های ‌انقلابی بود، امّا ما اطّلاعی از این موضوع نداشتیم و نمی دانستیم که او در شهر چه کاری دارد. حتّی بعداً خانواده‌اش برای راحتی ما، خانه‌ای ‌در اردبیل بنا کردند تا ما در آنجا زندگی کنیم. امّا نورالدین چنان درگیر مبارزات و فعّالیّت‌های ‌انقلابی بود که فرصتی برای خانه آمدن و استراحت نداشت.» «آن روز، کارِ «جاجیمی» را که مدّتها بود، می‌‌بافتیم؛ تمام کردیم. من شروع به خانه تکانی کردم. ناگهان احساس سرمای شدیدی به من دست داد. برای گرم کردن خودم به زیر کُرسی رفتم. امّا هیچ فایده‌ای ‌نداشت. هر کاری کردم، گرم نشدم. جاری من پیش من آمد و پرسید: «چرا ناراحت هستی؟» گفتم: «نمی‌دانم چرا این قدر احساس سرما می‌‌کنم و گرم نمی‌شوم.» تا شب، بدون این‌که دلیلش را بدانم؛ احساس بیقراری و سردی می‌‌کردم. آن شب تا صبح بیدار بودم. مدام به پشت بام میرفتم و به جادّه روستا خیره می‌‌شدم تا بلکه نور ماشینی ببینم. همه‌اش چشمم به راه بود. نزدیکی‌های ‌صبح بود که من هنوز خوابم نبرده بود. تازه به زیر کرسی رفته بودم که برادر شوهرم آمد. ناخودآگاه از او پرسیدم: «برای نورالدّین اتّفاقی افتاده است؟» به بیرون از خانه اشاره کرد و گفت: «نورالدّین دارد می‌‌آید.» با دیدن ازدحام مردم که پیکر بیجان نورالدّین را می‌‌آوردند، بیهوش افتادم. وقتی به هوش آمدم، دیدم که خانه پر از مردم است. رفتم تا روی او را باز کنم، امّا نگذاشتند. به من گفتند که برای چه میخواهی او را ببینی؟ خواستند او را دفن کنند، امّا من نمی‌گذاشتم و می‌‌گفتم: «پدر و برادرش در تهران هستند، بگذارید تا آنها هم بیایند.» به حرف من گوش نکردند و پیکر او را برداشتند تا دفن کنند. من به دنبال او دویدم. پس از تمام شدن نماز میّت، برادر شوهرم گفت: «بگذارید تا فرزندش را برای آخرین بار ببیند.» روی او را باز کردند و من او را بوسیدم و شروع کردم به خواندن لالایی برای پسر عزیزم که آرام و قشنگ خوابیده بود. احساس میکردم که درخت‌ها ‌و کوه‌ها ‌هم با من می‌‌خوانند: «لا لای لای لای نورالدین، لای لای....»، در آن هنگام تنها صدایی که می‌‌شنیدم صدای «لالایی» بود و دیگر هیچ ... برگرفته از کتاب امتحان نهایی، زندگینامه شهدای دانشجوی استان اردبیل، به قلم دکتر امیر رجبی انتهای پیام/  

برچسب‌ها