عیدی پدر در عید قربان آخر، متفاوت بود!
به گزارش خبرگزاری حیات، از منظر ما آنچه فرزند شهید حسن تهرانی مقدم در باب منش پدر در این گفت و شنود بیان داشته، برای انتقال پیام سخن، کافی است و ما را از هرگونه توضیحی مستغنی می دارد. برخی گفت وشنود ها چنین خصوصیتی دارند و خود همه گفته ها و ناگفته ها را با خویش می آورند. تنها امر قابل تذکر، سپاس از سرکار خانم زینب تهرانیمقدم است که پذیرای این گفت وشنود شدند.**به عنوان آغازین سوال،بفرمایید که معمولاً پدر را با چه ویژگیهایی به یاد میآورید؟ اولین چیزی که یادم میآید حساسیت زیاد ایشان به تحصیلم بود، مخصوصاً به درس ریاضی اهمیت زیادی میدادند و روزهای تعطیل که در خانه بودند در ریاضی به من کمک میکردند. همیشه بعد از سلام و احوالپرسی اولین چیزی که در بارهاش از من سئوال میکردند درس و مشقم بود و وقتی هم کارنامههایم را میدیدند به مادرم توصیههای لازم را برای قویتر شدن درسهایم در غیبت ایشان میکردند، چون کودکیم با جنگ همزمان بود و پدر بیشتر در میدان جنگ بودند و مسئولیت من و برادرم به عهده مادر بود. **اولین خاطره روشنی که از دوران کودکی از پدر به یاد دارید، چیست؟ شاید سه چهار سال بیشتر نداشتم که سپاه، خانهای در سعادتآباد به پدر داد و ما به آنجا رفتیم. یادم هست برای چند روز پدر همراه با مادرم خانه را موکت میکردند و من و برادرم حسین که خیلی کوچک بود زیر دست و پای آنها میپلکیدیم. یادم هست خانه را رنگ و حیاط را گلکاری کردند. زمستان هم بود و هوا حسابی سرد بود و ما دور یک بخاری علاءالدین جمع میشدیم و خودمان را گرم میکردیم. پدر هم سعی میکردند با شوخی و خنده شرایط را برای ما آسانتر کنند. همیشه سعی میکردند ما را در کارهای خانه مشارکت بدهند. وقتی فرصتی پیدا میشد، میز تحریر برای ما درست میکردند که تا همین چند سال پیش هنوز سالم مانده بود و استفاده میکردیم. **رفتار ایشان در منزل چگونه بود؟ایشان پدری دلسوز برای ما و یار غمخواری برای مادر بودند. همین که قدم به خانه میگذاشتند، موج شادی همه جا را میگرفت و وقتی میرفتند تا چند روز انرژی مثبت و شاد در خانه تداوم داشت. همیشه چشم ما به در بود که پدر برگردند و دوباره خانه پر از شادی و خنده شود. ایشان همیشه با ما بازی میکردند و روحیه با نشاط ایشان به مادر، من، خواهر و برادرم منتقل میشد. در هر مجلسی هم که حضور مییافتند، خوشحالی، خنده و شادی در آن مجلس موج میزد. چهره خندان و روحیه شاد ویژگی برجسته پدر بود. هر کسی در هر سنی که بود از مصاحبت با پدر لذت میبرد. بسیار به کارهای جمعی و ورزش علاقه داشتند. روزهای جمعه هم که حتماً در نماز جمعه شرکت میکردند و ما هم همراهیشان میکردیم. **به شیوههای تربیتی ایشان هم اشارهای کنید. معمولاً در این باره،ازچه روش هایی استفاده می کردند؟پدر هیچوقت استرسهای کاریشان را به خانه نمیآوردند. وقتی مدرسه میرفتم همیشه آرزویم این بود که پدر به دنبالم بیایند و معلمهایم ببینند چه پدری دارم. تا در دبستان بودم هیچوقت این آرزو محقق نشد. تشویق و تنبیههای پدر همیشه بر سر درس بود. حتی بچههای فامیل هم که دور ایشان جمع میشدند اولین سئوالی که میپرسیدند این بود که معدلتان چند است؟ میخواهی در چه رشتهای تحصیل کنی؟ میگفتند خودم خیلی علم و درس خواندن را دوست دارم و دلم میخواهد همه را تشویق کنم که درس بخوانند. ما بیشتر موقعی که با پدر به گردش، کوه یا مسافرت میرفتیم فرصت صحبت کردن پیدا میکردیم و اگر سئوالی داشتیم جواب میدادند. خیلی اهل نصیحت نبودند. مسائل اعتقادی را هم غیر مستقیم به ما یاد میدادند. مثلاً یادم نمیآید ایشان یک وقتی به من تذکر داده باشند زینب! چادرت را درست بگیر یا از این نوع تذکرات، بلکه بیشتر با عمل و رفتار خود و با نهایت ظرافت مطالب را به ما میگفتند. مواقعی که عجله داشتم و چادرم را برعکس سر میکردم، به شوخی میگفتند: «خسته شدم بابا! من جای تو بودم چادر هم سرم نمیکردم!» و من با این شوخی بابا متوجه میشدم چادرم را برعکس سر کردهام. نماز جمعه که میرفتند من و حسین خیلی کوچک بودیم. هوا که گرم بود، من و او را در جویهای آب داخل دانشگاه تهران رها میکردند که بازی کنیم و خودشان نماز میخواندند. یا گاهی با شلنگ آب ما را خیس میکردند. هرگز یادم نمیآید چیزی را با اجبار به ما یاد داده باشند. نماز را طوری در ما جا انداخته بودند که به محض شنیدن اذان میدانستیم باید نماز را به جماعت بخوانیم. بحث حجاب را طوری برای من و خواهرم جا انداخته بودند که از کلاس اول دبستان چادر سر میکردم و حجاب را دوست داشتم. من تنها شاگرد کلاس اول بودم که حجاب داشت. همیشه صبحها با صدای زیبای دعا کردن پدر بیدار میشدیم و ایشان نمیگفتند بلند شوید و نماز بخوانید، مگر اینکه خودمان به ایشان میسپردیم. وقتی صدای مناجات پدر را میشنیدم، واقعاً رویم نمیشد خواب بمانم. پدر حتی وقتی ما را به زیارت امام رضا(ع) هم میبردند، سفرمان فقط جنبه عبادی نداشت، بلکه چون همراه با تفریح بود، ما بچهها هم با شوق و ذوق میرفتیم. یادم هست من و حسین در صحن مطهر قایم باشک بازی میکردیم و گاهی پدر هم میآمدند و قایم میشدند! مسجد هم که میخواستند بروند من و حسین را میبردند. سر راه مسجد یک پارک بود که همیشه قبل و بعد از مسجد در آن بازی میکردیم. یکی از شیوههای تربیتی ایشان این بود که به ما میگفتند باید به درون جامعه رفت و از تمام لایهها و طبقات اجتماعی کسب تجربه کرد. بهشدت با گوشهگیری و انزوا مخالف بودند و میگفتند بدون زندگی با مردم نمیشود برداشت درستی از جامعه پیدا کرد و تصمیم درستی گرفت. با تشویق پدرم رشته علوم اجتماعی را در دانشگاه انتخاب کردم تا بتوانم به شکلی علمی به شناخت از لایههای مختلف اجتماعی برسم و قضاوت منطقی و منصفانهای از جامعه داشته باشم. **اشاره کردید ایشان به ورزش علاقه زیادی داشتند. شما را هم به ورزش تشویق میکردند؟ بله، خانه ما همیشه حیاط داشت و در حیاط فوتبال بازی میکردیم. آنقدر در فوتبال مهارت پیدا کرده بودیم که همه فامیل را میبردیم. آخرین بار در عید سال 1390 به شمال رفتیم و یک فوتبال حسابی بازی کردیم. **به حساسیت پدرتان نسبت به تحصیل اقوام و خویشاوندان اشاره کردید. پایبندی ایشان به صله رحم و رسیدگی به فامیل چگونه بود؟اخلاق پدر طوری بود که همه جذب ایشان میشدند. افراد سلایق و روشهای مختلفی دارند. پدر به همه احترام میگذاشتند. هیچوقت مستقیماً تبلیغ کارهای دینی را نمیکردند، بلکه با رفتار و اعمال خود کار صحیح را نشان میدادند. رفتار ایشان طوری بود که حتی کسانی که نماز هم نمیخواندند، وقتی پدر میآمدند به احترام ایشان میآمدند و میایستادند و همراه با بقیه نماز میخواندند. خانمهایی بودند که در جاهای دیگر خیلی حجابشان را مراعات نمیکردند، اما در حضور پدر و به احترام ایشان همیشه با حجاب کامل حاضر میشدند. پدر بهقدری با شخصیت، محترم و با وقار بودند که خود به خود احترام همه را جلب میکردند و همه با دل و جان به حرفهایشان گوش میدادند و میپذیرفتند و بهتدریج تغییر رفتار میدادند. پدر به صله رحم فوقالعاده اعتقاد داشتند و حتی به بعضی از خویشاوندان که به خاطر عقایدمان با ما ارتباط نداشتند سر میزدند. یادم هست همیشه به مناسبت اعیاد مذهبی یا ملی به خانههایشان میرفتیم. بعضی از آنها حتی یک بار هم به خانه ما نیامدند، اما پدر میگفتند ما باید وظیفهمان را انجام بدهیم و کاری به این نداشته باشیم که دیگران رفتار درستی ندارند. پس از شهادت پدر بسیاری از آنها به خانهمان آمدند و از اینکه در قبال توجهات پدر آنطور که باید پاسخ ندادند متأسف بودند و گریه میکردند. بسیاری از اقوام پدر در خارج از کشور زندگی میکنند. آنها به محض اینکه خبر شهادت ایشان را شنیدند خود را رساندند و بسیار ابراز تأسف کردند. فکر میکنم تمام احوالات و زندگی پدرم حول ایمان قوی و تزلزلناپذیر ایشان شکل گرفته بود. ایمانی که باعث میشد ایشان فقط به ادای تکلیف و رضای خدا بیندیشند و رفتار و گفتار نامناسب هیچکسی در انجام وظیفه در ایشان تزلزلی ایجاد نمیکرد. پدر فوقالعاده متواضع و با اخلاص بودند. ما تازه بعد از شهادت پدر فهمیدیم چه طیف عظیمی در گروههای مختلف سنی تحت تأثیر ایشان رفتار خود را تغییر داده و راه صحیح زندگی را پیدا کرده بودند. **برخورد ایشان با مسئله ازدواج شما چه بود؟ در ابتدای کار چندان موافق نبودند، چون در اقوام ایشان دخترهای بزرگتر از من زیاد بودند که هنوز ازدواج نکرده بودند. پدر میگفتند هنوز زود است و بهتر است به تحصیلت ادامه بدهی. همسرم که آمدند و صحبتها را کردیم، میدیدم پدر به روی خودشان نمیآورند، اما در خودشان هستند. یک بار همراه پدر به مسجد رفتیم که سر صحبت را باز کردم و علت مخالفت ایشان را پرسیدم. گفتند: «دوست ندارم به این زودی از خانواده جدا شوی. کمی صبر کن.» من گفتم: «خودتان به ما یاد دادهاید آموزههای دینی را سرمشق زندگیمان قرار بدهیم. احساس میکنم الان شرایط ازدواج برایم فراهم است و باید ازدواج کنم.» پدر به خاطر کارشان زیاد به قم میرفتند. این بار که رفتند، ظاهراً نزد یکی از علمای قم استخاره کرده بودند و خوب آمده بود، به همین دلیل با شادی زیاد آمدند و به ما گفتند سریع اقدام کنید. روز عقد ما مقارن با سالروز تولد آقا امام رضا(ع) بود. پدر با هر دوی ما صحبت و سپس دعایمان کردند. از آن به بعد هم واقعاً همسرم را مثل پسر خودشان دوست داشتند. مادر میگفتند شب ازدواج تو پدرت خوابش نمیبرد و مدام راه میرفت. پدر نگرانیهای خاص خودشان را داشتند. خوشبختانه تا زمان شهادت ایشان پنج سال از زندگی ما گذشته بود و ایشان مطمئن شدند انتخابم درست بوده است. وقتی پسرم به دنیا آمد، پدر بسیار خوشحال شدند و گفتند: انشاءا... مرجع تقلید میشود. پدر بسیار علاقه داشتند در فامیل یک روحانی داشته باشیم. پسرم محمدطاها هم خیلی به پدر علاقه داشت و هر وقت ایشان میآمدند با اینکه خسته بودند ساعتها با محمدطاها بازی میکردند. **با شهادت پدر چطور کنار آمدید؟ مادر میگفتند: من همیشه انتظار شهادت پدرتان را مخصوصاً بعد از شهادت حاج احمد کاظمی داشتم، اما واقعیت این است که به هیچوجه آمادگی نداشتم و همیشه فکر میکردم بالاخره کار پدر تمام میشود و پیش ما میآیند. در سه چهار سال آخر کارشان خیلی زیاد شده بود و ما ایشان را خیلی کم میدیدیم. اصلاً فکرش را هم نمیکردم روزی پدرم را از دست میدهم، به همین دلیل با شنیدن خبر شهادت ایشان تا مدتها بهتزده بودم. حسین و فاطمه هم انتظار شهادت پدر را نداشتند، چون محبت پدر بسیار علنی و آشکار بود و ما نمیتوانستیم تصورش را هم بکنیم که این کانون گرم محبت را از دست دادهایم. پدر همیشه به مناسبت اعیاد مذهبی به ما هدیه میدادند. سال آخر دیدیم برخلاف همیشه در عید قربان به ما عیدی ندادند و گفتند: عیدی روز قربان را در روز عید غدیر به شما میدهم و بهجای عیدی عید قربان شما را به مسافرت میبرم. آن سال خداوند عیدی عید قربان ما را شهادت پدر قرار داد. خداوند این قربانی را از ما بپذیرد. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/