کد خبر 131503
۱۹ آبان ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

کلک زدی عباس...!

کلک زدی عباس...!

اتوبوس که حرکت کرد، قلبم از جا کنده شد. عباس که سرش را از شیشه بیرون کرده بود، برایم دست تکان داد و گفت: من رفتم جبهه مامان. مبهوت نگاهش می کردم، به من کلک زد و رفت.

به گزارش خبرگزاری حیات، «خانواده شهید دلتنگند. اگر کسی بیاید حالشان را بپرسد، دلشان شاد می شود.» جملات همراه با بغض مادر، تلنگر می زند به پیله فراموشی که دور خود تنیده ایم و یادمان می آورد، چشم هایی را که چشم انتظار ما هستند. در یکی از کوچه پس کوچه های محله «هاشم آباد» تهران به دیدار حاج آقا «فتحعلی الله یاری» و حاجیه خانم «اقدس الله یاری» رفتیم و پای خاطرات شنیدنی آن ها نشستیم؛ از فرزندی که در نوجوانی مرد شد.* انقلابی کوچکپدر می گوید: خسته و عرق ریزان از سر زمین کشاورزی برمی گشتیم که معلم روستا، باقیافه ای در هم راهم را سد کرد و گفت: به پسرت بگو دست از این کاراش برداره. صدایش از عصبانیت می لرزید. برای اینکه آرامش کنم، با خنده گفتم: باز چی شده آقا معلم؟ بچه تکلیفش معلومه دیگه. همه کاراش از روی شیطنت و نادانیه... حرفم را قطع کرد و گفت: نخیر. اتفاقا بچه شما کاملا می فهمه داره چکار می کنه. برای آخرین بار می گم اگه بازم بچه ها رو علیه من تحریک کنه، کاری می کنم که پشیمون بشید. به شهر گزارش می کنم.پدر مکثی می کند و ادامه می دهد: آن سال ها یک معلم سپاه دانش به روستا فرستاده بودند تا به بچه ها درس بدهد. عباس از همان اول با او سر ناسازگاری گذاشت. وقتی به خانه رسیدم، رفتم سر وقت عباس. گفتم: آخه بچه جون! چرا مثل بچه های مردم آسه نمی ری و بیای؟ باز چی کار کردی که معلمت شاکی بود؟ آن بچه 11-12 ساله با قیافه حق به جانب در جوابم گفت: از اولش هم معلوم بود این معلمه، طاغوتیه. فکر کردید همچین آدمی دلش به حال بچه های روستا می سوزه؟ مگه نفرستادنش اینجا که به بچه ها درس و مشق یاد بده، پس چرا همه وقتش توی شهر به گشت و گذار می گذره؟ من فقط به بچه ها گفتم که بدونن با چه آدمی سر و کار دارن.آن ماجراها و تهدیدهای معلم روستا آنقدر تکرار شد، که ناچار عباس را پیش برادرش که در بروجرد درس می خواند، فرستادم. فکر می کردم مشکل حل شده اما عباس که از شهر برمی گشت، بچه ها را دور خودش جمع می کرد و جدیدترین شعار های انقلابی را که یاد گرفته بود، برایشان می خواند. انقلاب که پیروز شد، دل نگرانی های ما هم تمام شد.*1360 نکنه پشیمون بشید؟!هنوز 2 سال نشده بود که به تهران و محله هاشم آباد آمده بودیم اما عباس با مردمداری هایش خودش را در دل همسایه ها جا کرده بود. صبح تا غروب کنار دست برادرش کار می کرد و وقتی برمی گشت، فقط چند ساعتی خانه می ماند و بعد خودش را به مسجد می رساند برای پست شبانه. شب ها تا دیر وقت با دوستان بسیجی اش کوچه و خیابان های محله را زیر پا می گذاشتند تا کسی جرئت نکند امنیت اهالی محله را از بین ببرد. جنگ که جدی شد و امام پیام دادند جوان ها برای دفاع از کشور، خودشان را به مناطق جنگی برسانند، تازه ماجراهای خانه ما شروع شد... .مادر با لبخندی شیرین می گوید: هنوز 14 سالش تمام نشده بود که گفت: می خوام برم منطقه! گفتم: به شناسنامت نگاه کردی؟ اصلا تو رو ثبت نام می کنن؟ گفت: شما نگران این چیزا نباش. فقط بگو راضی هستی. فردای آن روز برای ثبت نام به پایگاه مالک اشتر رفت و من هم به دنبالش. نزدیک میز ثبت نام که رسیدیم، گفتم: تو هنوز 15 سالت هم نشده، بیا برگردیم خونه. به مسئول ثبت نام که حرف هایمان را می شنید، اشاره کرد و بعد خودش رو به او کرد و گفت: آقا مادرم شوخی می کنن ها. من 18 سالمه! شب که اهل خانه از موضوع ثبت نامش با خبر شدند، ولوله ای برپا شد. پدرش گفت: مگه بچه بازیه؟ تو که آموزش ندیدی. عباس دوید اسلحه اش را آورد و در یک چشم بر هم زدن، آن را باز کرد و بست! برادرش که دید حریف عباس نمی شود، با عصبانیت گفت: اصلا حق نداری بری. همین والسلام. عباس هم که تلاش هایش برای اینکه ثابت کند بزرگ شده، بی نتیجه مانده بود، زد زیر گریه و گفت: به خدا اگه نذارید برم، یه بلایی سر خودم میارم که پشیمون بشید.*1361 کلک زدی عباس...!یک روز صبح پایش را در یک کفش کرد که: آماده شو با هم یه جایی بریم. نزدیک پایگاه مالک اشتر که رسیدیم، گفتم: چی کار می خوای بکنی عباس؟ خندید و گفت: هیچی مامان. من در حیاط منتظر ماندم و او داخل رفت. چند دقیقه بعد، تعداد زیادی جوان بسیجی با لباس های خاکی، در حالی که پرچم به دست و پیشانی بند بر پیشانی داشتند، بیرون آمدند. عباس هم در میانشان بود. شوکه شده بودم. یکدفعه یک اتوبوس وارد پایگاه شد و همه آن بسیجی ها سوار شدند. اتوبوس که حرکت کرد، قلبم از جا کنده شد. عباس که سرش را از شیشه بیرون کرده بود، برایم دست تکان داد و گفت: من رفتم جبهه مامان. مبهوت نگاهش می کردم . به من کلک زد و رفت.مادر آهی می کشد و می گوید: فقط خدا می داند که چقدر خوشحال بود. عشق، بالاخره کار خودش را کرد. عباس، عاشق امام بود. در بحث جبهه رفتنش، در مقابل همه خواهش هاو تهدیدهای ما، فقط یک جواب داشت؛ می گفت: وقتی امام دستور دادن، همه باید بریم. جانش به جان امام بسته بود. به من می گفت: مامان! جا داره همه زندگیمون رو بفروشیم و در راه انقلاب و اسلام بدیم تا امام ذره ای ناراحت نشه. در آن سرمای زمستان به کردستان اعزام شد و 3 ماه آنجا خدمت کرد. اما وقتی برگشت، کلمه ای درباره شرایط سخت آنجا نگفت. وقتی گفتیم چه چیزها درباره سختی های کردستان شنیده ایم، خندید و گفت: سختی هاش هم لذت داره. اینا که چیزی نیست، ما باید جانمون رو فدای امام کنیم. نیامده بود که بماند. عباس تازه راهش را پیدا کرده بود. 10 روز بعد دوباره برگشت کردستان.پدر دنبال کلام مادر را می گیرد و می گوید: طبع شعر داشت. یکی دو بار که در نامه نوشتم مراقب خودت باش، در جوابم نوشت: «پدر شکوه مکن عباس جوان است/وطن در تاخت و تاز دشمنان است/اگر عباس در جنگ جان سپارد/وطن بسیار چون عباس دارد.»*1364-1367 بزرگ شد و آماده پرواز...چند وقتی تهران ماند و مشغول کار شد. وقتی دوباره اعلام شد جبهه ها به نیرو های تازه نفس نیاز دارشتند، رفت و زودتر از موعد خودش را به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد. از همان موقع تا 28 ماه، مسافر دائمی جاده های جنوب و غرب بود. وقتی هم می آمد، دریغ از ذره ای استراحت. همه روزهای مرخصی اش را سر کار می رفت. نمی دانی با همان دستمزد کارگری، چه کارهای بزرگی می کرد. همیشه دست پر به خانه می امد. همیشه چیزی می خرید که با آن، دل خواهر های کوچکش را شاد کند. وقتی هم که می خواست برود، می گفت: مامان! یه کم پول گذاشتم روی طاقچه برای شما.مادر حرف ها دارد از پسر نوجوانی که آرام آرام در سنگرهای جبهه بزرگ شد می گفتم: عباس جان! بقیه پولت را کجا می بری؟ خب بذار بانک واسه آینده. در جواب می گفت: اونجا رزمنده های متاهلی هستند که وقتی می خوان برن مرخصی، دستشون خالیه. من این پول ها رو هدیه می دم به اونا که دست پر و سربلند برن پیش زن و بچه شون.مادر در ادامه می گوید: دفعه آخر پدرش ماموریت بود که آمد مرخصی. روز آخر، عباس مدام می رفت سر کوچه و می آمد. می گفت: پس چرا بابا نیومد؟ گفتم: خب امروز نرو. بمون بابات بیاد. گفت: 28 ماه توی خط مقدم خدمت کردم، بدون یک ساعت تاخیر. باید سر وقت برم. بالاخره رفت و 17 روز بعد که خبر شهادتش آمد، علت آن همه بی قراری برای دیدن پدرش را فهمیدم.پدر رشته کلام را به دست می گیرد و می گوید: چند وقت بعد از شهادت عباس، داوطلبانه برای کارهای جهادی و جاده سازی به منطقه رفتم. در همان فعالیت ها کمرم آسیب دید. از همان موقع، کمر درد با من بود تا 4 سال قبل که عمل کردم. اما بعد از عمل، دیگر خون در پاهایم جریان پیدا نکرد و عفونت شدید، باعث قطع هر دو پایم شد. این اولین بار است که می گویم علت این مشکلات همان آسیب دیدگی منطقه بوده.»وصیتنامه شهیدبه نام یگانه قانون گذار حقبا درود وسلام به پیشگاه ولی عصر (عج) و نایب بر حقش امام خمینی و با درود بر ارواح طیبه شهدای اسلام عزیز و با درود و سلام بر تمام رزمندگان شجاع که در راه حق ایثار و فداکاری می کنند اینجانب عباس اللهیاری چون وصیت نامه برای هر مسلمان لازم است واجب دانستم که قبل از عملیات وصیت خود را بنویسم.سلام به پدر و مادر عزیزم امیدوارم که حالتان خوب باشد امید است که با رفتن من هیچ ناراحتی برای شما پیش نیاید پدر جان مرا ببخشید چون در طول زندگی ام هیچ کاری که برای خوشحالی شما بود نکردم.بیاد آن نصیحتهای که به من می کردی اما من عمل نمی کردم به دستورات پدر و مادر برای من در آن دنیا عذاب است امید است پدر عزیزم که مرا ببخشید من اگر کاری در پیش کردم که باعث رنجش خاطر شما گردیدم ولی بعداً پشیمان شدم.و تو مادر عزیزم اگر چه با رفتن من غم و اندوهی شما را فرا می گیرد اما مسئله اسلام است امید است که اگر در گذشته حرفی به شما گفتم مرا حلال کنی می خواستم بر گردم از خدمت و جبران کنم ولی وقتی شور و حال همسنگرانم را می بینم در اجرای کار خودم مصمم تر می شوم.و شما برداران و خواهران خوبم شما اگر حرفی به من زده بودید از روی نصیحت بود من اینها را نادیده می گرفتم امیدوارم که از من ناراحت نباشید و مرا حلال کنید. برادران بزرگم پس از من از شما انتظار دارم که پدر و مادرم را تنها نگذارید و هیچ گاه کاری نکنید که باعث ناراحتی آنها باشید. به آنها سر بزنید و جای خالی مرا پر کنید در این مدت چند سالی که کار کردم همه حلال در حق پدرم هیچ کس حق ندارد که ادعایی کند که فلانی قبلاً کار کرده است پس چه شد. گر چه اینها در برابر آن همه زحمت پدر و مادرم ارزشی ندارد از کسی چیزی طلب ندارم و کسی هم چیزی از من طلب ندارد. اگر کسی هم طلب دارد و من نمی دانم به منزل ما مراجعه کند و بگیرد. و در آخر از شما خانواده ارجمندم طلب بخشش دارم.منبع:دفاع مقدسانتهای پیام/ 

برچسب‌ها