کد خبر 131447
۱۷ آبان ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

برای اولین بار، پدر را پشت میله های زندان دیدم!

برای اولین بار، پدر را پشت میله های زندان دیدم!

آنچه که از پدر به یاد دارم به بعد از شش سالگی‌ام برمی‌گردد، چون قبل از آن را چندان به یاد ندارم. همین‌قدر یادم هست که گاهی همراه مادر به جایی مثل سلول می‌رفتیم و پدر را در آنجا می‌دیدم و فقط می‌دانستم ایشان پیش ما زندگی نمی‌کنند!

به گزارش خبرگزاری حیات، علیرضا عسگراولادی فرزند مرحوم حاج حبیب ا... عسگراولادی و شاهد بسیاری از فراز و نشیب های مهم زندگی او بوده است. او در مقام گفتن از آن مرحوم، با تکریم و خضوعی بیش از حد سخن می‌گوید که همین، نشان دهنده نگاه او به جایگاه والای پدر است. گفت و شنودی که پیش روی دارید، شمه‌ای از خاطرات علیرضا عسگراولادی را دربردارد.**اولین خاطره‌ای که از پدر بزرگوارتان به یاد دارید، به کدام دوره زمانی برمی‌گردد؟موقعی که به دنیا آمدم، هم من و هم مادرم بیمار بودیم و حاج‌آقا را در پی اعدام انقلابی منصور دستگیر و زندانی کرده بودند. آنچه که از پدر به یاد دارم به بعد از شش سالگی‌ام برمی‌گردد، چون قبل از آن را چندان به یاد ندارم. همین‌قدر یادم هست که گاهی همراه مادر به جایی مثل سلول می‌رفتیم و پدر را در آنجا می‌دیدم و فقط می‌دانستم ایشان پیش ما زندگی نمی‌کنند!**مادر شما هم به نحوی در راه مبارزات پدر از دنیا رفتند. ماجرای درگذشت ایشان را بازگو می‌فرمایید؟بله، حکومت نظامی بود و ایشان را باید برای وضع حمل به بیمارستان می‌بردیم، اما مأموران حکومت نظامی اجازه ندادند. حاج‌آقا به کلانتری زنگ زدند تا آمبولانسی چیزی تهیه کنند، ولی آنها گفتند: چون سابقه سیاسی دارید اجازه نداریم به شما کمک کنیم و این‌طور شد که مادرم در چنین شرایطی از دنیا رفتند‍!**چند ساله بودید که پدرتان از زندان آزاد شدند؟ از خاطرات آن روزها بگویید؟سیزده چهارده سال داشتم و وقتی ایشان از زندان آزاد شدند، از آن به بعد در اغلب مسافرت ها همراهشان می‌رفتم، از جمله ایشان سفری به پاکستان کردند که همراهشان رفتم. گاهی برای مشهد یا شمال سفرهایی به صورت اردو تدارک می‌دیدند و چند خانواده را می‌بردند و هزینه سفرشان را می‌دادند. در طی سفر هم در مواقع مناسب، از قرآن و احادیث نبوی و ائمه اطهار(ع) می‌گفتند و به این ترتیب جنبه آموزشی و تربیتی این سفرها را هم در نظر داشتند. همیشه توصیه می‌کردند هرگز ناامید نشوید و به لطف و یاری خدا امیدوار باشید و با قرآن و نماز به قلب خود آرامش ببخشید.**از روزهایی که امام به فرانسه رفتند و ایشان هم پس از مدتی به امام پیوستند خاطره‌ای دارید؟حاج ‌آقا از اینکه افراد را با لقب نام ببرند، بسیار بدشان می‌آمد. یادم هست در آن دوره به آقای قطب‌زاده می‌گفتیم: قطاب‌زاده! و ایشان به‌شدت ما را نهی می‌کردند و می‌گفتند: به کسی لقب ندهید و اسم کسی را خراب نکنید. آقای قطب‌زاده و چند نفر دیگر موقع برگشت هواپیمای امام گفته بودند: ما برای حاج مهدی عراقی و آقای عسگراولادی جا نداریم! امام هم گفته بودند: این دو نفر باید باشند و دیگران که ضرورت ندارند، نباشند. آنها حساسیت امام را روی این دو نفر می‌دانستند و دقیقاً روی همین انگشت گذاشته بودند. **ویژگی های برجسته شخصیتی و اخلاقی ایشان از نظر شما کدامند؟پدر انسان وارسته، ایثارگر و جامع‌الاطرافی بودند. ایشان سالها در خط مقدم و پشت جبهه، مشغول کمک‌رسانی و امداد بودند. یکی از صفات مهم ایشان ولایتمداری بود و چه در زمان حیات امام، چه پس از آن هرگز از خط ولایت خارج نشدند. ایام عید که به مشهد می‌رفتیم و حضرت آقا تشریف می‌آوردند، اگر توان جسمی داشتند حتماً به دیدن ایشان می‌رفتند، ولی اگر توان نداشتند با دقت و چندین بار به سخنان ایشان گوش می‌دادند و نکات مهم آن را یادداشت می‌کردند و برای کسانی که به ملاقاتشان می‌آمدند، توضیح می‌دادند که امسال مقام معظم رهبری روی این نکات تأکید کرده‌اند و باید در کمیته امداد و مؤتلفه روی اینها کار کنیم.در انتخابات های مختلف، پدرم مثل هر کس دیگری رأی و نظرشان را داشتند، ولی وقتی کسی انتخاب می‌شد، حتی اگر کسی بود که ایشان به او رأی نداده بودند، همین که حضرت آقا او را تأیید می‌کردند، حاج ‌آقا تمام قامت در تأیید آن فرد و کمک به او می‌ایستادند و برای پیشبرد اهداف انقلاب و تقویت نظام از هیچ خدمتی فروگذار نمی‌کردند. پدر سیاسی‌کار نبودند، اما سیاست و دیانتشان یکی بود. ایشان همواره خود را شاگرد امام و یاور مقام معظم رهبری می‌دانستند و انصافاً تا آخر عمر هم روی این مواضع پایدار ماندند.پدر مفسر قرآن و مدرس اخلاق بودند. همیشه قبل از دیگران سلام می‌کردند و حتی در برابر یک کودک هم، طوری رفتار می‌کردند که گویی او یک شخصیت بزرگ مملکت است! در تواضع در برابر دیگران و محبت به همه، فقیر و غنی و صاحب منصب و آدم عادی برایشان فرقی نداشت. به همه احترام می‌گذاشتند و محبت داشتند. دائم‌الوضو و دائم‌الذکر بودند و همیشه ذکر «الهی! تو پناهی» را از ایشان می‌شنیدم.فوق‌العاده صبور و شاکر بودند. همواره به ادای تکلیف می‌اندیشیدند و تا جایی که از دستشان برمی‌آمد، به فقرا، محرومین و کسانی که دچار مشکل می‌شدند کمک می‌کردند، اما اگر کسی خواسته ناحقی داشت که به نظام صدمه می‌زد، محکم می‌ایستادند و می‌گفتند: کاری را که رضای خدا در آن نباشد انجام نمی‌دهم. اگر هم خیلی اصرار و ایشان را عصبانی می‌کردند، فقط می‌گفتند: «برادر من!» **در سال 1360 مرحوم آقای عسگراولادی ترور شدند. از آن حادثه بگویید؟ کیفیت واقعه چگونه بود؟سنم خیلی کم بود و صبحها به دفتر عمویم، حاج اسدا... می‌رفتم و از صبح تا بعد از ظهر، در آنجا بودم و کار می‌کردم و شبها درس می‌خواندم. پدرم یک اتومبیل پیکان داشتند. هنوز درست رانندگی بلد نبودم. آن روز صبح سوار ماشین شدم و دنده عقب رفتم و زدم به ماشینی که آنجا پارک کرده بود! بعد معلوم شد در صندوق عقب آن ماشین، دو نفر پنهان شده بودند که حاج ‌آقا را ترور کنند! آن روز زودتر از معمول، از منزل خارج شده بودم. آن دو نفر صدایشان درنیامد! من و برادرم به دفتر عمویم رفتیم و ساعت دو بعد از ظهر بود که خبر دادند حاج‌ آقا ترور شده‌اند. من مشکل قلبی داشتم، اما دوان دوان خود را به بیمارستان سوم شعبان رساندم و شنیدم آن دو نفر حاج ‌آقا را به رگبار بسته بودند. دو نفر دیگر هم می‌آیند که تیر خلاصی به حاج ‌آقا بزنند که یکی از آنها توسط یکی از محافظین تیر می‌خورد، منتهی سیانوری را که در دهان داشت قورت می‌دهد و می‌میرد! پدر کاندیدای ریاست جمهوری شده بودند و همان جا روی تخت بیمارستان خطاب به مردم گفتند: هر کسی مرا صاحب صلاحیت می‌داند و می‌خواهد به من رأی بدهد، رأی خود را به آقای رجایی بدهد!**نظر مرحوم عسگراولادی درباره ورود فرزندانشان به عرصه‌های مسئولیتی یا اقتصادی چه بود؟جامعه بارها شاهد مشکلاتی که آقازاده‌ها برای نظام فراهم کرده‌اند بوده است. بنده خودم در دوران حیات حاج‌ آقا تمایلی نداشتم وارد این امور شوم و همیشه هم خود را عسگری معرفی می‌کردم و بعد از فوت ایشان است که نام اصلی خود را می‌گویم. نمی‌خواستم اگر اشتباهی در رفتار و گفتار دارم به پای ایشان نوشته شود.مرحوم پدرم هیچ‌وقت اصراری نداشتند اعضای خانواده وارد این عرصه‌ها شوند و مخصوصاً اگر جایی بود که ایجاد شبهه و سؤال می‌کرد، ممانعت می‌کردند. ایشان حتی در مورد کمیته امداد امام خمینی (ره) هم می‌گفتند: کمیته امداد را وارد بخشهای اقتصادی نکنید، چون هر نهاد و سازمانی که وارد کارهای اقتصادی شد، دگرگونی و گرفتاری پیدا کرد. بسیار مراقبت می‌کردند اعضای خانواده از امتیازات ویژه‌ای که در اختیار ‌بعضی از خانواده‌ها قرار می‌گرفت، استفاده نکنند. همیشه می‌فرمودند: اگر انسان آبرویش را به خدا بسپارد، خدا هم تا آخر عمر آبرویش را حفظ می‌کند.حاج ‌آقا بسیار به من محبت داشتند، ولی هرگز از ایشان یک دستخط هم مبنی بر توصیه نگرفتم. امثال ایشان بسیار نادرند که حواسشان به همه چیز بود. همه تلاشم را کردم و می‌کنم یک وقت رفتار و گفتارم آثار خدمات ایشان را از بین نبرد و وجهه ایشان را خراب نکند.منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/  

برچسب‌ها