کد خبر 131343
۱۱ آبان ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

سیستان و بلوچستان او را فراموش نخواهد کرد

سیستان و بلوچستان او را فراموش نخواهد کرد

اسطوره‌ها از دوران کودکی‌شان با دیگران متفاوتند و این تفاوت در زندگی‌شان شاید آنها را برای دیگران دست نیافتنی کند.

به گزارش خبرگزاری حیات، معمولا برای شناخت شخصیت‌های بزرگ و موفق پای صحبت کسانی می‌نشینیم که کودکی و جوانی‌شان را با او گذرانده‌اند و روزهای تلخ و شیرین زندگی را باهم پشت سر گذاشته‌اند. آقای ممی‌زاد از دوستان سردار شهید استاد خلبان احمد مایلی است که خدمتشان رسیدیم تا دقایقی درباره شهید گفتگو کنیم.** آقای ممی‌زاد اولین بار کجا حاج احمد را دیدید؟ چطور با هم آشنا شدید؟ممی‌زاد: ما از کودکی با هم دوست بودیم؛ بچه محل بودیم. با هم بزرگ شده بودیم. از همان دوران شاه مقید به نماز اول وقت بود و همیشه هم همه را به این کار توصیه می‌کرد؛ آن هم در دوره ستم شاهی؛ به قول امروزی‌ها عاشق ولایت بود. اگر با کسی وارد بحث می‌شد و آن شخص معتقد به چیزی غیر از ولایت بود، اصلا با او حرف نمی‌زد. توصیه‌اش به دختران‌مان این بود که حتما چادر بپوشید. چون به چادر و حجاب علاقه داشت جایی آرمید که هیچ خانمی نمی‌تواند بدون چادر وارد شود. اخیرا یکی از دوستان دیده بود دونفر از فرزندان خودمان بدون چادر رفته بودند حرم. خادم گفته بود نمی‌توانم اجازه ورود به شما بدهم. گفته بودند ما فامیل درجه یک حاج آقا هستیم. گفته بود اگر فامیل درجه یک هم باشید باید با چادر وارد شوید.**قبل از انقلاب در رابطه با تغییر رژیم فعالیت می کردند؟ممی‌زاد: بله، از کسانی بود که همیشه کتب سیاسی می‌خواند. در رابطه با امام هم کتاب‌هایی می‌خواند. اولین باری که نیروهای نظامی جلوی امام رژه رفتند، در قم بود که من و حاج احمد هم جزو آنها بودیم.**درباره حضور ایشان در زاهدان و کارهایی که آنجا یا در تهران انجام داده‌اند؛ غیر از خدمات نظامی، برایمان بگوئید.خلاصه بگویم ایشان از ابتدا متعلق به خودشان نبودند. یکی از بچه‌هایی که با حاجی به زاهدان رفته بود می‌گفت با خادم مسجدی در زاهدان خیلی اخت شده بود؛ مسجد امیرالمومنین که در چند سال اخیر (از سال 79 به بعد) سه بار بمب‌گذاری شد و افراد زیادی هم در آنجا شهید شده بودند. همیشه وقتی کارشان تمام می‌شد، نماز مغرب و عشا را به مسجد حضرت امیر می‌رفتند.دوست حاجی گفت بعد از شهادت او، خادم مسجد آمد ما را پیدا کرد. خیلی متاثر بود و جالب این که اهل سنت بود. می‌گفت یک روز به حاجی گفتم: بعد از بازنشستگی برو سر زندگیت. از اینجا چه می‌خواهی؟ به من گفت: نمی‌خواهم برگردم و آلوده دنیا شوم. از دنیا دل کنده‌ام. این حرف برای ما که دوستش بودیم جالب بود. واقعا هم همین‌طور بود. هروقت صحبتی می‌شد ایشان را مشتاق شهادت می‌دیدیم.مطلب جالب‌تری را بگویم که شاید بچه‌ها بهتر از من می‌دانند. پنج، شش خانواده بود که ایشان ماهانه به آنها مقرری می‌داد. می‌گفت: فلانی به محض اینکه درآمد فروشگاه به حسابم واریز می‌شود همه را بین این خانواده‌ها تقسیم می‌کنم.یکی از کارگران فروشگاه می‌خواست خانه‌ای بخرد. نیاز به کمک داشت. حاج احمد به مسئول وام فروشگاه(شرکاء) می‌گوید نوبت وام من است؟ می‌گویند بله، می‌گوید وام مرا به آقای فلانی بدهید.این را بگویم که امنیت منطقه همه‌اش با زور سلاح به دست نیامده است؛ حاصل محبت اوست به مردم. احمد عاشق کارش بود. اصلا مغرور نبود. اهل فخرفروشی هم نبود. در مسجد که نماز می‌خواند، بچه ها می‌آمدند به او می‌گفتند حاج احمد در مسجد فوتبال بازی کنیم؟ در حیاط مسجد دو تا دروازه می‌گذاشتند، به من می‌گفتند جلوی دروازه بایستم و خودش هم جلوی آن یکی دروازه می‌ایستاد. با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد. عرق‌مان که حسابی درمی‌آمد، می‌بردمان سرکوچه مثلا به فروشنده می‌گفت: سی تا فلافل به بچه‌ها بده، مهمان من هستند. همیشه به همه محبت می‌کرد. گاهی که سر بچه‌ها داد می‌زدم، می‌گفت این کار را نکن!دوره بچگی هم پدرشان آقا رضا مغازه داشتند. کاسبی بود که به معنای واقعی حبیب خدا بود. با همه کنار می‌آمد. اگر هم کسی پولی در بساط نداشت، به او سخت نمی‌گرفت.ایشان جزو اولین نفراتی بود که در سپاه طرح بارریزی سنگین را آغاز کرد؛ یعنی وسائل نقلیه نظامی را از هواپیما برای نیروهای در محاصره پرتاب می‌کردند.انتهای پیام / 

برچسب‌ها