کد خبر 131241
۸ آبان ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰
به گزارش خبرگزاری حیات، از روزی که در اردیبهشت ماه سال 1346 در قم به دنیا آمد تا مانند چنین روزی که در خاک گرم جنوب، به زیر تانک رفت و نام خود را جاودانه ساخت و مفتخر به لقب رهبر سیزده ساله از سوی خمینی کبیر شد؛ تنها 13 سال فاصله بود.همانگونه که او احساس تکلیف کرد و به جبهه‌ها پیوست، نوجوانان دانش آموز بسیار دیگری هم بودند که از سراسر ایران عزیز و در آن سالهای شور و حماسه، به دفاعی مقدس از وطن پرداختند و این کار را وظیفه خود دانستند؛ بزرگمردان کوچکی که آنقدر با پدر و مادر خود کلنجار رفتند تا بالاخره رضایت آنان را جلب کردند.مادر یکی از همین شهدای نوجوان بسیجی می‌گوید:« دلم راضی نمی‌شد برود. گفتم اگر بروی شیرم را حلالت نمی‌کنم.گفت قبول! یعنی راضی هستی من توی خیابان تصادف کنم و بمیرم ولی در جبهه شهید نشوم؟! اصلا اگر نگذاری بروم شکایتت را پیش حضرت زینب(س) می‌کنم. مگر خون من از خون علی اکبر و علی اصغر امام حسین رنگین‌تر است؟می‌دانستم حریفش نمی‌شوم. گفتم:برو، خدا به همراهت».این نوجوانان البته به آسانی هم به این معرفت و عشق نرسیدند. مادر یکی دیگر از نوجوانان شهید دوران دفاع مقدس نقل می‌کند که: « با عجله کیفش را برداشت که برود مدرسه. گفتم مادر جان! صبحانه نخوردی !گفت مدرسه‌ام دیر می‌شه!ظهر که برگشت خانه، سریع وضو گرفت و آماده شد تا به مسجد برود. گفتم ناهار آماده است. گفت از نماز عقب می‌مونم.ناهار نخورده رفت مسجد.بعد فهمیدم که روزه بود و نمی‌خواست کسی بفهمد».این بزرگمردان کوچک همان‌هایی هستند که وقتی برای مرخصی به خانه بر می‌گشتند و احیانا دیر وقت می‌رسیدند؛ حتی حاضر نبودند تا افراد خانواده را بیدار کنند: « از جبهه برگشته بود برای مرخصی. دیر وقت بود که رسید خانه. زمستان بود و هوا هم سرد. کلید در حیاط را داشت، ولی در ورودی هال از پشت قفل بود. رفته بود توی زیرزمین و‌‌ همان جا روی خاک، توی سرما و بدون پتو خوابیده بود.نمی‌خواست کسی را بیدار کند».اینان با همه معرفت و بزرگی خود، از شوخ طبعی و خاطرات شیرین هم بی‌نصیب نبودند. رسول خالقی هم مثل محمدحسین فهمیده، یکی از همین بزرگمردان کوچک است که به گواهی خانواده و دوستان و همرزمانش، خوش اخلاق و خوش برخورد بود.یکی از همرزمان رسول خالقی نقل می‌کند که:« توی سنگر هر کس مسئول کاری بود. یک بار خمپاره‌ای آمد و خورد کنار سنگر. به خودمان که آمدیم، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است. نمی‌توانست درست و حسابی راه برود.از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچه‌ها انجام می‌دادند. کم کم بچه‌ها به او شک کردند!یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش. صبح بلند شد؛ راه که افتاد، اینبار پای چپش می‌لنگید!سنگر از خنده بچه‌ها رفته بود روی هوا! تا می‌خورد، او را زدند و مجبورش کردند تا یک هفته کارهای سنگر را انجام بدهد.خیلی شوخ بود. همیشه به بچه‌ها روحیه می‌داد. اصلا بدون رسول خوش نمی‌گذشت».و البته همین نوجوانان، چنین وصیت نامه‌هایی هم می‌نوشتند:« بسم الله الرحمن الرحیمتو را با باد پیوند است اى گلخریدارت خداوند است اى گلکسى جز ذات حق این را نداندکه قدر و ارزشت چند است اى گلسلام به خانواده عزیزم. امیدوارم که حال همگى خوب باشد.وصیت مى‌کنم که همیشه امام را دعا کنید و این رزمندگان اسلام که جان خود را نثار این انقلاب و جنگ کرده‌اند و مى‌کنند، آن‌ها را دعا کنید. آخر این دنیا ارزشى براى انسان ندارد که همیشه طالب دنیا باشیم. باید خودمان را از بند دنیوى‌‌ رها کنیم و دل به آخرت خوش کنیم. هر کس که خدا را شناخت در راهش مبارزه کند و قدم در صراط المستقیم بگذارد که در دنیا و آخرت پاداش بیکران دارد.این وصیت نامه من.دیگر سر شما را درد نمى‌آورم، دست همه شما را از دور مى‌بوسم با اجازه. از رحمت الهى مأیوس نباشید».دیگری هم نوشته بود: « اگر در جبهه شهادت نصیبم شد، خدایا تو شاهد باش که چیزی عزیز‌تر از جانم نداشتم تا فدای راهت کنم».محمدرضا فتح آبادی، یکی دیگر از این بزرگمردان کوچک است که از هنگام تحصیلات دوره راهنمایی به عنوان عضو فعال پایگاه بسیج به فعالیت پرداخت. او بار‌ها برای ثبت نام و اعزام به جبهه اقدام کرد اما به سبب کمی سن موفق به این کار نشد.شور و عشق شدید محمدرضا به دفاع از میهن اسلامی موجب شد تا پس از دستکاری شناسنامه خواهر بزرگترش، موفق به ثبت نام برای اعزام به جبهه شده و سرانجام آسمانی شود.مادر محمدرضا می‌گوید: « اکثر اوقات که پدرش برای کارکردن دور از خانه بود، محمدرضا سرپرست خانواده بود، در زمان حمله هوایی با شنیدن صدای آژیر خطر ما را به پناهگاه می‌برد و خود به پشت بام می‌رفت.با وجود سن کمی که داشت، بسیار شجاع و نترس بود».وصیت نامه‌اش را تنها پنج روز پیش از شهادتش نوشت که در آن چنین آمده است: « ...حالا که وصیتنامه‌ام را می‌خوانید، دیگر در بین شما نیستم، خدایم مرا به مهمانی‌اش فرا خوانده و من هم با تمام وجود و چشمی باز و آغوشی باز‌تر از همیشه دعوتش را پذیرفتم و با گامهای استوار قدم در این راه نهادم، امید است که با انتخاب این راه و این هدف مقدس وظیفه‌ای را که بر دوشم بود، ادا کرده باشم...».و امروز، هشتم آبان ماه، سالروز شهادت یکی از همین بزرگمردان کوچک است؛ شخصیتی الگو و ماندگار که رهبر همه نوجوانان بسیجی و آزاده است و شهادتش موجب شد تا این روز به عنوان روز نوجوان و بسیج دانش آموزی در تاریخ ثبت شود:سیزده ساله است اما سخت، استوار و شجاع و بی‌پرواستدلش از آب هم زلالترست باز، دلواپس پرستوهاستمثل کوه سخت است، پا برجا مثل دریا عمیق و پر موج استشوق پرواز بیکران دارد، چون عقابی که عاشق اوج استپیکرش جا به جا پر از زخم است لبش اما هنوز می‌خنددگاهی از درد می‌کشد یک آه، لحظه‌ای چند، پلک می‌بنددیاد دیروز‌ها که می‌افتد، چشمش از اشک می‌شود لبریزروزهایی که پیش چشمانش باغ گل بود و حمله پاییزروزهایی که تانک‌ها یک یک، باغ را زیر پا لگد کردندنخل‌ها را به خاک افکندند و به گلهای باغ بد کردندکوچهٔ خاطرات کودکی‌اش، کوچه خانه‌های سوخته استباغ آتش گرفته ذهنش، پر پروانه‌های سوخته استتانک‌ها می‌رسند باید رفت، فرصتی نیست وقت تصمیم استسرنوشت کسی که می‌ماند، تن سپردن به ننگ تسلیم استبه کمر بسته چند نارنجک، شور و شوق شکار در تن اوستترسی از تانک‌ها ندارد هیچ، گوییا فکر جنگ رو در روستنوجوانی به زیر تانک رود؟ چه کسی تاکنون چنین دیده؟نیست افسانه، واقعیست همه، سرگذشت شهید فهمیدهمنبع:فارسانتهای پیام/

برچسب‌ها