کد خبر 130884
۲۴ مهر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

شکنجه های هولناک، پدر را پیرکرده بود

شکنجه های هولناک، پدر را پیرکرده بود

به گزارش خبرگزاری حیات، حجت الاسلام والمسلمین دکتر سعید مهدوی کنی فرزند آیت ا... مهدوی کنی از منش مبارزاتی و نیز محنت های پدر در دوران مبارزه، گفتنی هایی شنیدنی دارد. گفتنی هایی که شمه ای از آن را در گفت وشنود پیش روی بازگفته است.**با تشکر ازجنابعالی به لحاظ شرکت در این گفت وشنود، شاید برای آغاز، بهتر باشد تا از این نقطه شروع کنیم که از قدیمی ترین خاطرات مبارزاتی پدربزرگوارتان، چه مواردی را به خاطر دارید؟ معمولاً حوادث ناگوار بیشتر به یاد انسان می‌مانند. در دوره‌ای که به کودکستان و بعد هم دبستان می‌رفتم، یادم هست که حاج‌آقا را مکرراً بازداشت می‌کردند و یکی دو هفته‌ای نگه می‌داشتند و بعد آزاد می‌کردند. مدرسه ما، یک مدرسه مذهبی بود و همه بچه‌ها از تیپ خانواده‌های مذهبی و پدر چند نفر دیگر از بچه‌ها هم، روحانی بودند.با این همه یک بار معلم که یا بچه‌ها از من پرسیدند: پدر شما کجاست؟ و من پاسخ دادم: زندانی است؛ یکی پرسید: مگر پدرت دزدی کرده؟ دیگری گفت: حتماً قاچاقچی است!یکی دیگر گفت لابد کسی را کشته است! همان چیزهایی که در فیلم‌ها دیده یا در داستان‌های پلیسی خوانده بودند. یادم می‌آید که به من خیلی سخت می‌گذشت، چون توضیحش دشوار بود که بگویی چه اتفاقی افتاده است که ایشان را گرفته‌اند. این مسئله تا سال‌ها برای ما دشوار بود. البته بچه‌ها بزرگ‌تر که شدند، تا حدی موضوع را می‌فهمیدند، چون خیلی‌ از خانواده‌های مذهبی در جریان قضایا بودند، ولی به هر حال توضیحش مشکل بود، به همین دلیل با بچه‌های خانواده‌هایی که مثل من درگیر چنین قضیه‌ای بودند، به‌تدریج با هم گروهی را تشکیل دادیم. **در همان مدرسه؟بله، تعداد بچه‌هایی که پدرانشان، یا قبلاً زندانی بودند یا بعدها زندانی و تبعید شدند، کم هم نبود و با موضوع آشنایی داشتند و معمولاً درباره این نوع مسائل، با هم گفتگو می‌کردیم. مدرسه ما به هیچ وجه، حتی یک ساعت هم به کسی مرخصی نمی‌داد، ولی من مجبور بودم در ایامی که حاج‌آقا در تبعید بودند، گاهی دو سه روز مدرسه نروم، تا بتوانم همراه خانواده به دیدن ایشان بروم، یا چهارشنبه‌ها بعد از ظهر که وقت ملاقات بود، وسط کلاس اجازه بگیرم و بروم. در این اواخر که کم کم داشت انقلاب فراگیر می شد، زندانی بودن پدر بچه‌ها تبدیل به نوعی پرستیژ شده بود!**به عنوان یک خانواده انقلابی؟بله، البته هنوز انقلابی اتفاق نیفتاده بود. ماجرایی که دارم تعریف می‌کنم مربوط به سال‌های 55، 56 و دوره قدرت شاه است. سال‌هایی بود که شاه ادعای رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ را می‌کرد و از فضای باز سیاسی و حزب رستاخیز و این چیزها حرف‌ می‌زد، ولی مردم کلاً و مخصوصاً قشری که در مدرسه ما بودند، بیشتر آگاه شده بودند. زمان رفتنم به زندان، اتفاقاً به زنگ دوم معلمی برمی‌خورد که یک مقدار رگ و ریشه‌های انقلابی هم داشت و می‌گفت: به پدرت سلام برسان! این برای ما مایه مباهات شده بود و همه بچه‌ها می‌دانستند ما داریم برای ملاقات پدر به زندان می‌رویم.**اولین باری را که برای ملاقات به زندان رفتید یادتان هست؟ زندان‌های کوتاه را که ملاقاتی نمی‌دادند، ولی زندانی‌های طولانی را چرا.**کمیته مشترک را که اصلاً ملاقات نمی‌دادند. قاعدتاً این دیدار، مربوط به بعد از دوره حضور در کمیته مشترک است؟همین طور است. در مدتی که حاج‌آقا در کمیته مشترک بودند، یعنی قریب به چهار ماه و نیم، ایشان را ندیدیم وحتی از ایشان خبری نداشتیم. حاج‌آقا را در آذرماه سال 54 ، از تبعید بوکان به کمیته مشترک آورده بودند. فکر می‌کنم فروردین یا اردیبهشت 55 بود ـ چون هنوز هوا سرد بود ـ که به ما خبر دادند و برای ملاقات رفتیم. تنها خبری که در طول این مدت توانسته بودیم از حاج‌آقا بگیریم، از طریق یکی دو نفر از فامیل بود که در ساواک آدم‌هایی را می‌شناختند و حاج‌آقا را از دور دیده بودند! یا یکی از دوستان حاج‌آقا بود که برای ارتش ساختمان‌سازی می‌کرد و چند تا از این تیمسارها را می‌شناخت و از طریق آنها توانسته بود برود و در آنجا نفوذ کند و حالی از حاج‌آقا بپرسد. یکی دو بار هم ما توانسته بودیم لباسی کفشی چیزی را، به وسیله ایشان برای حاج آقا بفرستیم. آنها هم گفته بودند: آقا پیگیری نکن که برایت بد تمام می‌شود! لذا ما تقریباً، چهار ماه و اندی هیچ خبری از حاج‌آقا نداشتیم. بعد از مدتی به ما اجازه ملاقات دادند. یادم می‌آید این ملاقات را هم همین آقا به واسطه یکی از امرای ارتش فراهم کرد.دوره کمیته مشترک حاج‌آقا که تمام شد و ایشان را به زندان اوین منتقل کردند، به ما اجازه دادند برویم و ایشان را ببینیم. هنوز در زندان اوین، فضایی را برای ملاقات آماده نکرده بودند، به همین دلیل در قسمت پایین، چند تا چادر زده و زیرش نرده و پشتش سیم خاردار کشیده و در وسط آن، قفسی به اندازه جای نشستن برای یک نفردرست کرده بودند! دفعه اول که رفتیم، حاج‌آقا را در آن قفس نشانده بودند . ما رفتیم داخل و دیدیم حاج‌آقا با زنگ پریده، پشت سیم‌های خاردار نشسته است. کاملاً آب شده و شاید ثلث بدنش از بین رفته بود! قیافه تکیده و کاملاً مسن حاج‌آقا، نسبتی با سن واقعی و میانسالی ایشان نداشت، چون 45، 46 سال بیشتر نداشتند، ولی چهره‌شان برگشته بود. من و همشیره‌هایم رفته بودیم. همشیره کوچکمان تقریباً چهار ساله بود و ازدیدن این فضا خیلی وحشت کرد. البته همه وحشت کرده بودیم، ولی او شروع کرد به لرزیدن و گریه کردن! رسولیِ شکنجه‌گر جلو آمد و با مهربانی شروع کرد به حرف زدن که چه شده است دختر جان؟ سرباز! برو برای این دخترمان بیسکویت بیاور!... این‌جور زرنگی‌هایی را هم داشتند، ولی هر چه را که داد، همشیره از ترسش نگرفت! در چنین فضایی و با آن همه سرباز، آدم چه حرفی دارد بزند؟ لذا چند دقیقه احوال‌پرسی کردیم و آمدیم.این اولین ملاقات ما بود، ولی خوشبختانه به فاصله اندکی در سال 55، کارتر سر کار آمد و فضای باز سیاسی اعلام شد و در نتیجه تعداد و زمان ملاقات‌ها را اضافه کردند. قبل از آن ، یکی دو ملاقات را به زور و توسط یک تیمسار جور کرده بودیم. حالا دیگر چهارشنبه‌ها به ما اجازه ملاقات می‌دادند و برای ملاقات هم در قسمت ضلع غربی در ورودی زندان، تعدادی اتاقک را به ردیف درست کرده بودند که سقفشان ایرانیت بود و نرده داشت. البته به‌تدریج به حاج‌آقا اجازه دادند از پشت نرده در بیایند و در کنار ما بنشینند. **حالا که همه چیز گذشته است، شمه ای از مطالبی را که دراین باره از ایشان شنیده‌اید، بفرمایید؟ همواره یادآوری آن رویدادها، برایشان سخت بود. البته بعضی از خاطرات هم برایشان شیرین بود. می‌گفتند: مرا که می‌زدند، در کنارم چند تا از رؤسای منافقین هم بودند. موقعی که پیکر حاج آقا را می‌شستند، به پاهایشان دقت کردم و دیدم گوشت اضافی آورده که نتیجه کابل خوردن‌ها و پانسمان کردن‌ها در زندان بود! می‌گفتند: منافق‌ها به عذرخواهی و التماس کردن افتادند و من هم آیات قرآن و دعا می‌خواندم. روزی که از زندان بیرون می‌آمدم، عضدی گفت: «مهدوی! آخرش هم توی باغ نیامدی!» در پرونده حاج آقا هم هست که هر قدر ایشان را زدند، نتوانستند حرفی از ایشان بیرون بکشند. وحید افراخته و امثال او جسته و گریخته چیزهایی را از این و آن شنیده و لو داده بودند. ساواکی‌ها هم می‌دانستند سرنخ خیلی چیزها به حاج آقا می‌رسد، ولی تا آخرش هم نتوانستند از ایشان سندی را در بیاورند. **علت دستگیری آخر ایشان که در اوج انقلاب صورت گرفت و کوتاه هم بود، چه بود؟آخرین زندانی سیاسی انقلاب حاج آقا بودند...بله و چون فضا باز شده بود، روزنامه‌ها هم ماجرا را نوشتند...تقریباً روزهای آخر دی بود، یعنی حدود 20 روز مانده به بازگشت حضرت امام (ره) که حاج آقا را که گرفتند و ایشان سه روز در زندان بودند. مرحوم شهید آیت ا... مطهری آمدند و عکس حاج آقا را گرفتند و در روزنامه کیهان و اطلاعات زدند که حجت‌الاسلام مهدوی کنی را دیشب دستگیر کرده‌اند!**اطلاعات تیتر زده بود: دستگیری امام جماعت مسجد جلیلی!بله.آن موقع روزنامه پیدا نمی‌شد ودر روزهای اوج گیری انقلاب، همه می‌آمدند روزنامه بخرند. یادم هست رفتیم و کلی در صف ایستادیم. هر وقت هم که صف تشکیل می‌شد، مأموران حکومت نظامی می‌آمدند، چون تجمع ممنوع بود. با سختی رفتیم روزنامه را بگیریم و ببینیم عکس حاج آقا که در روزنامه چاپ شده، چه جوری است! برداشت خود حاج آقا از آن دستگیری، این بود که جمعی از ساواکی‌ها که همه رؤسایشان فرار کرده بودند و امکاناتی برای فرار نداشتند، به نظرشان رسیده بود وارد گفتگو و مصالحه شوند. عده‌ای از نظامی‌های رده بالای اینها با عده‌ای از ملی ـ مذهبی‌ها، مثل مرحوم آقای بازرگان وارد گفتگو شده بودند، از جمله تیمسار مقدم. اتفاقاً نظر آقای بازرگان این بود که تیمسار مقدم را نگه دارند. البته بخشی از بدنه که به ادارات حوزه جاسوسی و امنیت خارجی و امنیت مرزها مربوط می‌شدند با همین مذاکرات ماندند. اما در میان همان عده هم، عده‌ای هم می‌دانستند که به‌قدری زندانی‌ها را شکنجه کرده‌اند که از راه مذاکرات هم به نتیجه نمی‌رسند. **این عده چه کسانی بودند؟منوچهری، حسینی، آرش، تهرانی و... این تیپ‌ها حاج آقا را گرفته بودند. حاج آقا درباره این دستگیری آخر می‌گفتند: مرا که بردند، اول یک سری فحش به حکومت نظامی‌ها دادند که بیخودی آمده و شما را گرفته‌ و جسارت کرده‌اند!رسولی می‌گفت: بدو فلانی! برای حاج آقا جانماز بیاور و جا نماز آوردند و ما نمازمان را خواندیم و غذا آوردند و احترام کردند. آخر حرفشان این بود که، ما بدبخت و بیچاره بودیم و رئیس رؤسای ما دستور می‌دادند. اینها احساس کرده بودند حاج آقا یا آقای طالقانی یک مقدار نرم تر ازدیگران هستند و پلی زده بودند که از طریق آنها، بتوانند خودشان را حفظ کنند. خود حاج آقا این‌طور حدس می‌زدند. گفته بودند: شما دیگر قافیه را باخته‌اید و سوابق و پرونده‌تان مشخص است. انقلاب شده و اگر فکر می‌کنید می‌مانید، خیالات است!منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/  

برچسب‌ها