قبل از آخرین سفر به سوریه میگفتند: این بار شهید میشوم!
قبل از آخرین سفرشان به سوریه به من و بچهها گفتند: «این بار شهید میشوم» حال و هوای دیگری پیدا کرده بودند. نگاهشان که کردم احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت و سرم را پایین انداختم. معلوم بود برای رفتن آرام و قرار ندارند.
به گزارش خبرگزاری حیات، خانم پروانه نوروزی همسر سردار نامدار سپاه اسلام در سوریه، یعنی شهید حاج حسین همدانی است. او در آستانه نخستین سالگرد شهادت همسر بزرگوارش، شمه ای از حالات و مقامات او را روایت کرد. امید آنکه در ترسیم بهتر چهره آن رزمنده دلیر، مفید و مؤثر افتد.**سرکار عالی از چه مقطعی و چگونه با سردار شهید همدانی آشنا شدید و نهایتاً به چه ترتیب با ایشان ازدواج کردید؟ شهید همدانی پسرعمهام بودند و طبیعتاً ازدواج ما، به صورت سنتی انجام شد. شروع زندگی ما در سال 1356 و در اوج دوران انقلاب بود. ایشان از همان موقع خواستگاری به من گفتند: «زندگی من با مبارزه عجین شده است و طبیعتاً زندگی آسانی در پیش نخواهیم داشت. اگر آمادگی یک زندگی دشوار را دارید، به درخواستم پاسخ مثبت بدهید». من هم قبول کردم و در تمام این سالها، همراه ایشان بودم. **از روزهای انقلاب و مبارزات ایشان بگویید. ایشان در آن دوره،معمولاً چه فعالیت هایی انجام می دادند؟ایشان در مبارزات علیه رژیم شاه، حضور فعالی داشتند. همیشه اعلامیههای امام را میآوردند، شبها در خانه، نوارهای سخنرانیهای حضرت امام را تکثیر و صبحها پخش میکردند. در روزهای اول انقلاب، مدتی راننده اتوبوس شدند! یک روز با پیشانی بخیه زده به خانه آمدند. پرسیدم: «چه بلایی سرتان آمده است؟» جواب دادند: «با یک نفر دعوا کردم و با آجر به سرم زد!» بعدها یکی از دوستانشان گفتند: «ایشان داشت با اتوبوس اعلامیه جابهجا میکرد که مأموران ساواک اتوبوس را نگه میدارند. حاجآقا هم برای اینکه حواس آنها را پرت کنند، یک دعوای ساختگی راه میاندازند و به این ترتیب اعلامیهها حفظ می شوند!» **چه شد که وارد سپاه شدند؟بعد از پیروزی انقلاب، جزو اولین کسانی بودند که وارد سپاه شدند. قبل از آن به من گفته بودند میخواهند این نوع کارها را انجام بدهند و چون از اول گفته بودم همه دشواریها را قبول دارم، هیچ مخالفتی نکردم. بعد از ورود به سپاه، بخش اعظم وقت ایشان در این نهاد میگذشت. ایشان غالباً در مأموریت بودند. حتی در سال 1359 که اولین فرزندمان «وهب» به دنیا آمد، ایشان چند روزی پیش ما بودند و بعد به کردستان رفتند. فرزند دومم مهدی هم دو هفتهای بود که به دنیا آمده بود که ایشان تازه توانستند به خانه بیایند. **شما کجا بودید؟در همدان در خانه تازهسازی زندگی میکردیم که حتی آب لولهکشی هم نداشت و از آب چاه استفاده می کردیم! بعد از مدتی، ایشان سر چاه پمپ گذاشتند و با آن آب بیرون میکشیدیم. تا مدتی برق هم نداشتیم و بعد وصل شد. خانه آبگرمکن هم نداشت و تا مدتها، با آب سرد لباسهای وهب را میشستم! یک روز یکی از دوستان حاجآقا آمدند و گفتند: قصد دارند برای خانه ما آبگرمکن بخرند. من گفتم: حاجآقا ناراحت خواهند شد. ایشان گفتند: پولش را به صورت قسطی پرداخت کنید. منظور اینکه حاجآقا دائماً در جبههها بودند و فقط گاهی چند ساعتی به خانه میآمدند و برمیگشتند. **گلایه نمیکردید؟چرا، بعضی وقتها که خیلی از غیبت تقریباً دائمی ایشان خسته میشدم، گله میکردم و زندگی بقیه را مثال میزدم، ولی ایشان میگفتند: «نباید زندگی بعضیها را الگو قرار بدهید. به زندگی ائمه، علما و بزرگان نگاه کنید که با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکردند. شرایط فعلی ما عادی نیست و نیاز به فداکاری و از خود گذشتگی همه هست». همیشه ما را به قناعت تشویق میکردند. خودشان هم ذرهای وابستگی به دنیا نداشتند و برای مال و مقام و امور دنیوی، پشیزی ارزش قائل نبودند. همیشه میگفتند: در حدی که انسان به کسی محتاج نباشد، کافی است. **رفتارشان به عنوان همسر و پدر در خانه چگونه بود؟بسیار به خانواده، فرزندان، خواهر، برادر و اقوام اهمیت میدادند. در خانه هر کاری که از دستشان برمیآمد، میکردند و از هیچ کمکی دریغ نمیکردند. اگر خانه نامرتب بود بلافاصله به تمیز کردن و مرتب کردن آن میپرداختند. اگر ظرفی مانده بود میشستند. حتی اگر غذا هم آماده نبود، سریع چیزی برای خوردن آماده میکردند. اگر در خانه کم و کسری داشتیم، ابداً نمیگفتند: باید همه چیز حاضر و آماده باشد و بلافاصله میرفتند و تهیه میکردند. حتی یک بار نشد به من یا بچهها بگویند: برایم چای یا آب بیاورید! همه کارهایشان را خودشان میکردند. هرگز اجازه نمیدادند کسی جورابهایشان را بشوید و همیشه وقتی از راه میرسیدند، اول جورابهایشان را در میآوردند و میشستند. وقتی میگفتم بگذارید من بشویم، میگفتند: شستن جوراب کاری ندارد که بخواهم زحمت آن را هم به دوش شما بیندازم. شما در خانه به اندازه کافی کار و مشغله دارید. هر وقت مهمان داشتیم، تا آخر شب هم که شده، پا به پایم کار میکردند و تا کارها تمام نمیشد، برای استراحت نمیرفتند. بعضی از غذاها را خیلی بهتر از من درست میکردند. مواقعی که مهمان داشتیم، سالادی درست میکردند که اغلب مهمانان میگفتند: بلد نیستیم! **فراز مهم زندگی شهید همدانی عزیمت به سوریه است. چه شد که ایشان تصمیم گرفتند برای انجام مأموریت به سوریه بروند؟ ایشان در پاسخ به دخترهایشان، که میگفتند: ما در سالهای جنگ خودمان به اندازه کافی دوری شما را تحمل کردیم و همیشه چشم انتظار بودیم، میگفتند: «بین مسلمانان و مشرکین همیشه جنگ است. اگر مسلمانی در آمریکا هم باشد و درخواست کمک از من کند، حتماً خواهم رفت». بچهها هم دیگر در برابر این استدلال پدرشان حرفی نداشتند بزنند. ایشان دو سال و نیم به سوریه میرفتند و برمیگشتند. گاهی هم من و دخترها همراهشان میرفتیم و یکی دو ماهی پیش ایشان میماندیم. ایشان فرزندانشان، بهخصوص دخترها را خیلی دوست داشتند. دخترها هم علاقه عجیبی به پدرشان داشتند و همیشه دلواپس ایشان بودند. من هم همیشه به آنها میگفتم: پدرتان را به خدا بسپارید. تا الان که خودش نگه داشته است و باز هم نگه میدارد. **روش تربیتی ایشان چگونه بود؟هیچوقت به شکل مستقیم و امری به بچهها دستور نمیدادند و جوری با ظرافت راهنمایی میکردند که بچهها نکته اصلی را میگرفتند، ولی حس نمیکردند پدر دارد از قدرتش استفاده میکند. هیچوقت روی موضوعی اصرار نمیکردند و معتقد بودند اصرار پدر و مادر اثر حرف آنها را از بین میبرد. میگفتند: پدر و مادر وظیفه دارند نظرشان را بگویند، ولی تصمیم نهایی با خود بچه است. به بچهها اجازه انتقاد و طرح سئوالات مختلف را میدادند، ولی ابداً زیر بار حرف کسانی که قصد مسخره کردن داشتند، نمیرفتند. **از آخرین روزهایی که منجر به شهادت ایشان شد برایمان بگویید.ایشان در آن روزها چه حالاتی داشتند؟ صبح روزی که قرار بود به سوریه بروند، برای کاری از منزل خارج شدند. حدود ساعت یک ظهر بود که به خانه برگشتند. پرسیدم: «چرا اینقدر زود برگشتید؟» جواب دادند: «سرم درد میکند، آمدهام کمی استراحت کنم» آن روز ساعت 6 بعد از ظهر پرواز داشتند. سفره را پهن کردم و ناهار خوردیم. بعد از ناهار قرار شد ایشان بروند و استراحت کنند، ولی مدتی نگذشته بود که متوجه شدم ایشان یخچال فریزر را تمیز و آشپزخانه را مرتب کردهاند. بعد دخترم زهرا یک فنجان چای برای ایشان آورد. حاجآقا به سارا و زهرا گفتند: این بار شهید میشوم! دخترها بهشدت گریه کردند. خواستم فضا را عوض کنم و گفتم: «اگر شهید شوید، شما را به همدان نمیبرم. بیخود برایم دردسر و زحمت درست نکنید». ایشان گفتند: «ولی من وصیت کردهام حتماً باید مرا در همدان دفن کنید». گفتم: «پس قول بدهید مرا هم شفاعت کنید». ایشان هم قول دادند. بعد به طبقه بالای خانه و اتاقشان رفتند. سجاده ایشان، همیشه گوشه اتاق پهن بود. رفتم و دیدم همه وسایل اتاق را در گوشهای جمع کرده و سجاده، عبا و قرآنشان را هم برداشتهاند. دیگر اصلاً شباهتی به اتاق ایشان نداشت. شاید میخواستند وقتی بچهها بعد از ایشان به آن اتاق میروند، خیلی بیقراری نکنند. یادم هست وسایلی را که طبق معمول داخل ساکشان گذاشته بودم، یکییکی در آوردند و بیرون گذاشتند. پرسیدم: «پس چرا اینها را نمیبرید؟» پاسخ دادند: «این بار خیلی نمیمانم و زود برمیگردم!» شب قبلش هم سر سفره به من و بچهها گفتند: «این بار شهید میشوم» حال و هوای دیگری پیدا کرده بودند. نگاهشان که کردم احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت و سرم را پایین انداختم. معلوم بود برای رفتن آرام و قرار ندارند. همیشه بچهها به پدرشان اعتراض میکردند که شما حتی وقتی همراه بقیه مسئولان خدمت مقام معظم رهبری هم میروید، در جایی مینشینید که کسی شما را نمیبیند و عکسی از شما نیست؟ پس از شهادتشان به بچهها گفتم: «همیشه میگفتید چرا پدرمان دیده نمیشود؟ او با خدا معامله کرد و خداوند اینگونه او را نشان داد و برجسته کرد». منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/