شهیدسرلشگر سیدموسی نامجو در قامت یک همسر
آنچه پیش روی دارید، شمه ای از خاطرات بانو افسر طلوعی همسر شهید سرلشگرسید موسی نامجوست که به مناسبت سالگرد شهادت آن بزرگوار به حضورتان تقدیم می شود. نگاه نافذ و توصیف نسبتاً دقیق راوی، موجب گشته است که این خاطرات از جذابیتی فراوان برخوردار باشد.آشنایی خانواده من با پدر و مادر موسی، موجب ازدواج ما در سال1349 شد. در آن زمان من سال آخر دبیرستان بودم و مدرک دیپلم را پس از ازدواج گرفتم. از وقتی سعادت همسری او را پیدا کردم، دگرگونی سیاسی بزرگی در زندگی من به وجود آمد و با کمک و ارشاد او، شور و شوق نهفته مذهبی من شکوفا شد. با دیدن اعتقادات شهید نامجو، تلاش میکردم که خودم را به او برسانم و معلومات علمی و اجتماعی خود را بالا ببرم . سید موسی در طول حیات خود، نه تنها همسری نمونه و شایسته برای من بود، بلکه حکم آموزگاری پر حوصله را داشت و در همه ابعاد زندگی، مرا راهنمایی میکرد. زندگی ما با سختی های فراوانی شروع شد. گاهی من از رنج های زندگی به او گله میکردم، اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش می داد. در مقابل تمام مسائل زندگی جدی بود و هر وقت لازم میشد، خیلی دوستانه مسائل را گوشزد میکرد. او از اول زندگی مشترک، به مسائل اجتماعی اهمیت میداد و از صبحتهایش بوی نارضایتی از حکومت شاه میآمد. ابتدا من تعجب میکردم، ولی وقتی رفت و آمدهای او را با شهید آیت و دیگران دیدم، فهمیدم که فعالیتهایی دارد.***از سالهای 50 به بعد، با آن که فعالیت سیاسی آن هم برای ارتش، خیلی خطرناک بود او بدون ترس و واهمه اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را جابهجا میکرد و هیچ ترسی از این کارها نداشت. او از ابتدا مقلد امام(ره) و عاشق ایشان بود و با تمام وجود به امام(ره) عشق میورزید. نحوه برخورد و صحبت های شهید نشان میداد که فردی مذهبی و معتقد است و این مسئله حتی در کلاسهای او نمایان شده بود . تا آنجا که من اطلاع دارم، دانشجویان مذهبی دانشکده افسری دور او جمع شده بودند و به قول معروف از او خط میگرفتند. شهید کلاهدوز و شهید اقاربپرست از دانشجویانی بودند که با او ارتباط نزدیک داشتند. ***از نظر ابعاد مذهبی، ایشان هیچ کم و کسری نداشت. مرتب روزه میگرفت و خیلی وقت ها نماز شب میخواند. نماز شب او، نماز معمولی نبود. طوری گریه میکرد که اتاق به لرزه میافتاد! ما گاهی از صدای گریه او بیدار میشدیم! او هیچ وقت دوست نداشت مرفه زندگی کنیم و از روز اول زندگیمان، در منزل اجارهای زندگی میکردیم. در آن زمان ارتش به پرسنل، خانه سازمانی میداد و وقتی من از او خواستم که منزل سازمانی بگیرد، گفت: بگذار کسانی که نیاز دارند بگیرند! فامیل خود را با وضع سیاسی مملکت آشنا میکرد و در زمانی که امام(ره) دستور دادند که شب ها مردم به پشت بام ها بروند و تکبیر بگویند, او بیمحابا از ایوان منزل تکبیر میگفت! او همیشه در راهپیمایی ها شرکت میکرد و از هیچ کمکی برای مردم انقلابی دریغ نمیکرد.*** با پیروزی انقلاب، او تمام وقت خود را وقف انقلاب کرد. اوایل انقلاب که جوانان انقلابی پادگان ها را میگرفتند، خیلی به آنها کمک میکرد و تا نیمههای شب بیرون بود. او میگفت: «بچه ها هنوز پخته نشدهاند و آمادگی نظامی ندارند، من باید به آنها کمک بکنم.» بعد از پیروزی انقلاب، به اتفاق شهید محمد منتظری، شهید کلاهدوز و تعدادی دیگر از دوستانش، اقدام به تأسیس سپاه پاسداران کرد. فعالیت او بعد از انقلاب، به قدری زیاد بود که شب و روز کار میکرد. او واقعاً به ارتش اسلام عشق میورزید. زندگیش ارتش و دانشگاه افسری بود. او با آنکه از آغاز انقلاب دارای مسئولیت های مهمی بود، با این حال این پست ها و مقام ها در او تأثیری نداشتند. او همان نامجوی قبل از انقلاب بود و حتی افتادهتر و متواضعتر از قبل شده بود. پس از پیروزی انقلاب، فهرستی به دستمان افتاد که رژیم شاه نام او را جزو اعدامی ها نوشته بود و اگر انقلاب پیروز نمیشد او را اعدام میکردند!***شهید نامجو در کنار حضرت آیتا... خامنهای، حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت که ما زیر بمب و موشک دائم بودیم، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما میشد. یک بار در حین صحبت تلفنی متوجه شدم که صدایش گرفته است. پرسیدم: «طوری شده؟» و او با لبخند گفت: «چیزی نیست نگران نباش، از دود و آتش است.» و پس از آن پیغام فرستاد که پمادی برایش تهیه و ارسال کنیم. علتش را پرسیدم. گفت: «انگشتان پایم زخم شده است.»پرسیدم: «چرا؟» گفت: «برای اینکه وقت نمیکنم پوتینهایم را از پایم در آورم.» چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم: «چطور شد که به مرخصی آمدی؟» گفت: «آقای خامنهای به من امر فرمود: سید دو، سه شب برو خانه!»*** حجم زیادِ کار و مسئولیت های متعددش موجب شد که ما از دیدن او نسبتا محروم شویم، ولی به خاطر اینکه او برای انقلاب و اسلام و ایران فعالیت میکرد، تحمل میکردیم. پاسی از شب گذشته به منزل می آمد و چون احساس خطر میکردیم، لذا پیشنهاد دادیم به منزل نیاید و شبها در اداره بماند و به این ترتیب از نظر امنیتی از خطر دور باشد، با این حال بارها میگفت: «ما مسلح به ا... اکبریم!» بعدها که رفت دانشکده افسری، چند نفر را به عنوان محافظ برای او گماردند که او با قاطعیت گفت: «با این کار دشمن خیال میکند که از او میترسیم و خوشحال میشود!» و از پذیرفتن محافظ امتناع نمود.شهادت آرزوی او بود. در نیمه های شب، وقتی به نماز میایستاد، با خدا راز و نیاز میکرد و با اشک و نالههای بلند از خدا آرزوی شهادت میکرد. او در مورد شهادتش با بچهها صبحت و آنها را آماده شهادت خود کرده بود. البته این آمادگی را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت او اصلاً گریه نکنم.***این موضوع را بارها به طور صریح به دخترمان گفته بود و دخترم نیز روی این مسئله حساسیت پیدا کرده بود. اما چون همه ما او را دوست داشتیم، گفتهها و سفارش های او هم برای ما دوست داشتنی بودند. پس از بازگشت از سفر کره شمالی، به منزل جدید در خارج از شهر نقل مکان کردیم. برای او که وزیر دفاع بود، این محل اصلاً منطقه امنی نبود، ولی او بدون توجه به این مسائل با فولکس کهنهاش رفت و آمد میکرد و به تهدیدات گروهکها و تروریستهای ستون پنجم اعتنا نمیکرد. سه روز بعد از اسبابکشی به جبهه اعزام شد و قرار بود برای جشن سردوشی دانشجویان مراجعه کند. طبق معمول ما هم منتظر آمدنش بودیم و چون همه همسران، با نگرانی و دلشوره در غروبی غمبار به اتفاق مادرم و بچهها در مقابل منزل به آسمان نگاه میکردیم و هلیکوپترهای در حال عبور را تماشا میکردیم، خیلی دلمان میخواست که او با یکی از همین هلیکوپترها آن شب از راه برسد و ما او را ببینیم. شب را با دلتنگی فراوان به صبح رساندم، ولی احساس من چیز دیگری میگفت و اتفاقات ناگواری را در پیش روی من مجسم میکرد. صبح زود رئیس دفتر ایشان به اتفاق چند تن از بستگان به منزل آمدند و من از آنها خواستم که هر خبری شده بگویند، اما آنها برای رعایت حال من که چهار ماهه باردار بودم، از دادن خبر خودداری کردند. هرچه اصرار کردم نگفتند، تا این که ساعت 8 صبح خبر سقوط هواپیمای سی-130 حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامی شهدای این حادثه ناگوار را از طریق رادیو شنیدیم. با شنیدن این خبر عرق سردی بر وجودم نشست. سفارش شهید مبنی بر گریه نکردن در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم، دلم را آتش میزد. نمیدانستم چه باید بکنم و ساعت ها مبهوت بودم. سرانجام با خود گفتم: «وظیفه دارم از این پس برای بچههای شهید هم مادر و هم پدر باشم.»***چند ماه بعد از این حادثه، سید مهدی پسر دوم من با خصوصیات خاص پدر و با روحی به لطافت روح پدر، به دنیا آمد. در زمان شهادت، دخترم 9 سال و فرزند دومم ناصر 6 سال داشت. با توکل به خدا تا امروز چراغ زندگی یادگارهای آن شهید بزرگوار را روشن نگه داشتهام و در حال حاضر دختر و پسر بزرگم دندانپزشک و پزشک و پسر کوچکم مهندس عمران هستند. من امروز افتخار میکنم که مادر فرزندان شهید نامجو هستم و بالاترین دلخوشی من این است که خود را یکی از پیروان ناچیز حضرت فاطمه(س) میدانم. امروز یقین دارم که من و مادر یا همسر سایر شهدا به خاطر خدا و مصالح انقلاب اگر همانند حضرت زهرا(س) بردباری را پیشه خود سازیم و تسلیم رضای حق گردیم مطمئنا پاداش این فداکاری ها را در آن دنیا خواهیم گرفت.منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/