پدر در عین نبودن،همیشه بود!
به گزارش خبرگزاری حیات، آنچه پیش روی دارید،گفت وشنودی است که با محمد مهدی کاظمی فرزند شهید نامدار عرفه سرلشگر احمد کاظمی انجام گرفته است. از منظر ما این گفت وشنود به قدر کافی در بردارنده نکات مهم در سیره این شهید بزرگوار هست وما را از هر توضیحی مستغنی می دارد.**از نخستین خاطراتی که از پدربزرگوارتان به یاد میآورید برایمان بگویید؟ همه ما بچهها در دوران جنگ به دنیا آمدیم و به همین دلیل پدر را خیلی کم میدیدیم. همینقدر بگویم که سه ماهه بودم که پدرم مرا برای اولین بار دیدند. کمکم که بزرگ شدم، به پدرم میگفتم عمو. میگفتند یک روز که برای گردش با عدهای از دوستان خانوادگی بیرون رفته بودیم، پدرم هر چه سعی کرده بودند مرا بغل کنند، غریبی میکردم و از ترس به دامن مادرم میچسبیدم. پدر خیلی ناراحت میشوند. **این وضعیت تا کی ادامه داشت؟ تا وقتی که جنگ تمام شد و پدر با حفظ سمت فرماندهی لشکر 8 نجف، به قرارگاه حمزه رفتند و امنیت کل منطقه شمالغرب برای هشت سال به عهده ایشان قرار گرفت. در آن ایام در اصفهان زندگی میکردیم و محل مأموریت پدر ارومیه بود، ولی با این همه خیلی بیشتر از قبل میتوانستند با خانواده باشند، یعنی پنجشنبه ساعت 10 شب میآمدند و جمعه را با ما بودند و برمیگشتند. حدود هشت سال زندگی ما به این شکل سپری شد. در این فواصل اگر مأموریتی پیش میآمد، برای چندین هفته ایشان را نمیدیدیم. **پس تقریباً به نبودن ایشان از بچگی عادت کردید. راستش را بخواهید فکر میکنم به همین دلیل شهادت ایشان را تاب آوردیم، چون به نبودنشان عادت داشتیم. البته اعتقاد قلبیم این است که شهدا زندهاند و لذا هیچوقت تصور نکردهام ایشان پیش ما نیستند. همه خانواده چنین حسی داریم. **با این وضعیت چطور چنین ارتباط عمیقی بین شما و برادرتان با پدرتان شکل گرفت؟ خاطره جالبی به یادم آمد. وضعیت نیروی هوایی که کمی بهتر شد پدر توانستند برای ما وقت بگذارند.**کی؟فاصله سالهای 1379 تا 1384. مدرسهام نزدیک محل کار پدرم بود. گاهی به آنجا میرفتم که همراه ایشان به خانه برگردم. کارمندان دفتر پدر میگفتند تو را به خدا به پدرت بگو، اگر شما خانه و زندگی نداری، ما داریم. امان بده برویم به زن، فرزند و زندگیمان برسیم. **با این همه مشغله به خانواده هم میرسیدند؟نکته همین جاست که با این همه گرفتاری و مشغله هم دفترشان و هم خانه را خیلی خوب مدیریت میکردند. همیشه پیگیر درس و مدرسه ما بودند. زمانی که امتحان داشتیم، حتی اگر جلسه مهمی هم داشتند، حتماً زنگ میزدند و از ما میپرسیدند امتحان چطور بود؟ چه کردید؟ واقعاً برای ما بسیار جالب و با ارزش بود که ایشان با آن همه دغدغه کاری و فکری حواسشان به همه چیز بود. **از شیوههای تربیتی ایشان برایمان بگویید. اواخر عمرشان میگفتند خیلی دلم میخواهد مرد شوی. رویم خیلی حساس شده بودند و این حساسیت گاهی خستهام میکرد. کارهای زیادی را که حتی بعضیهایشان به من ارتباطی هم نداشت به من محول میکردند و میگفتند پیگیری کن. این سختگیریها واقعاً برایم سئوالبرانگیز بود، ولی بعدها فهمیدم چرا ایشان آن همه اصرار داشتند ما زودتر مرد شویم و مسئولیت زندگیمان را به عهده بگیریم. **غیبتهای طولانی پدر آزارتان نمیداد؟پدر در عین نبودن واقعاً همیشه بودند و حواسشان به همه چیز ما بود. البته وقتی خیلی کوچک بودیم و مثلاً میدیدیم بچههای همسایه همیشه با پدرشان هستند، ولی پدر ما اغلب در خانه نیستند، قبولش برای ما مشکل بود، اما بعد کمکم این مسئله برای ما جا افتاد که فرصت پدر کم است و باید تحمل کنیم، مخصوصاً پدر در همان زمان کوتاهی که در کنار ما بودند، به اندازه دهها برابر پدرهای دیگر برایمان وقت میگذاشتند. **و ارتباطشان با مادرتان؟بسیار صمیمانه و خوب بود. قطعاً همراهی مادر با پدر موجب میشد پدر بتوانند مشکلات و سختیهای کارشان را تحمل کنند و جلوی وقوع حوادث ناگوار گرفته شود. مادر ما با فقدان پدر چه در زندگی و چه پس از شهادتش انصافاً همه مسائل و مشکلات ما بچهها را حل کرد. غیر از دوران جنگ که دلهرهها و سختیهای خودش را داشت، در اصفهان هم که حدود ده سال بودیم، در نقطهای که از نظر امکانات رفاهی بدترین نقطه اصفهان بود زندگی میکردیم. گاهی وقتها شبها مادر از تصور اینکه باید با دو بچه کوچک تنها زندگی کنند وحشت میکردند. **شما پس از شهادت پدرتان مجموعهای را در قالب یک مؤسسه راهاندازی کردید. کار این مؤسسه چیست و شما در اینجا چه کارهایی میکنید؟ بله، پس از شهادت پدر فکر کردیم بد نیست مجموعهای را راهاندازی کنیم و در آن آثار شهدای عرفه و مخصوصاً پدر را بگذاریم و بهنوعی یاد و خاطره این عزیزان را حفظ کنیم. واقعاً خیلی خون دل خوردیم تا این مؤسسه راه افتاد. داریم سعی میکنیم مثل پدرمان که میگفتند هر کاری را برای خدا بکنید، این کار را مخصوصاً که برای شهداست، با خلوص نیت و بدون سر و صدا انجام بدهیم. **کسی هم کمکتان کرد؟راستش را بخواهید خودمان نخواستیم پشت سر نام پدر بایستیم و با درخواست از این و آن ارزش کار به این بزرگی را از بین ببریم، ولی دوستان پدر انصافاً از همان ابتدا تا به حال خیلی زحمت کشیدند، مخصوصاً یکی از دوستان ایشان که صمیمیترین یار پدرم بودند و هستند و ما به ایشان عمو میگوییم برای همه ما و این مجموعه زحمات فراوانی کشیدند. **ولی شما هر قدر هم که بخواهید از نام پدر استفاده نکنید، بهقدری به ایشان شباهت دارید که همه خودشان متوجه میشوند! بله، همه میگویند خیلی شبیه پدرم هستم. در این باره خاطره جالبی دارم. دو سال از شهادت پدرم میگذشت و در میدان سپاه در ماشین منتظر دوستانم نشسته بودم. جوانی با موهای بلند و گردنبند کلفت به شیشه زد. راستش کمی نگران شدم و گفتم برایم دردسر درست نکند، ولی چاره ای نبود. از ماشین پیاده شدم و او محکم مرا در آغوش کشید و شروع به گریه کرد و گفت من عاشق پدرت بودم. واقعاً بهتم زده بود. از آن آدم با آن سر و شکل انتظار هر عملی را داشتم، جز کاری که کرد. میگفت از سربازهای پدر بود و هیچ وقت یاد و خاطره او را فراموش نمیکند. ما از وقتی بچه بودیم، پدرمان به ما یاد داده بودند هر کس از شما پرسید پدرتان چه کاره است، بگویید کارمند است. به همین دلیل هم کسی نمیدانست پدر ما فرمانده هستند. خودشان هم در خانه طوری رفتار میکردند که تصور نکنیم فرزندان یک فرمانده عالیرتبه هستیم. همیشه میگفتند اینجور چیزها امروز هست و فردا نیست و آدم عاقل دلش را به پست، مقام و درجه خوش نمیکند. واقعاً این مسائل برایشان ارزشی نداشت.هفتههای آخر زندگیشان بود و کمی هم سرما خورده بودند و حالشان خوب نبود. یک تکه کاغذ زیر پایشان گذاشتند و روی آن ایستادند و به ما گفتند پست، مقام و این حرفها برایم حکم این کاغذ را دارند. نه مرا بالا میبرند و نه اگر از زیر پایم بکشند زمین میخورم. بود و نبودش هیچ فرقی برایم ندارد. شما هم طوری زندگی کنید که بود و نبود مادیات دنیا تغییری در شما ایجاد نکند. **دیگران وقتی شما را میشناسند رفتارشان تغییر میکند؟خیلیها میگویند سرتان را بالا بگیرید و افتخار کنید که چنین پدری داشتید. واقعاً هم همینطور است. به خاطر پدرمان خیلی به ما احترام میگذارند. در هر حال خیلی باید مراقب رفتارمان باشیم. مسئولیت سنگینی روی دوش ماست. انشاءا... که با مراقبت مادرمان و لطف خدا دچار غرور نمیشویم. **چطور از شهادت پدرتان مطلع شدید؟ما همیشه منتظر یک اتفاق بودیم و در واقع به این فکر که ایشان شهید خواهند شد عادت کرده بودیم. گاهی هم به خواست خود پدر برای شهادت ایشان دعا میکردم، ولی فکر نمیکردم به این زودی اتفاق بیفتد. شب قبلش پدر به من گفته بودند کاری را انجام بدهم و آن روز برای انجام آن کار رفتم. دوست مادرم زنگ زدند و حال پدرم را پرسیدند و بلافاصله حس کردم اتفاقی افتاده است. چند دقیقه بعد زنگ زدند و سراغ مادرم را گرفتند. یقین کردم برای پدر اتفاقی افتاده است. یکمرتبه نشستم و با خود فکر کردم چه باید بکنم؟ حس میکردم خیلی تنها هستم. کارم که تمام شد، شوهر آن خانم زنگ زدند که یکراست به منزل ما بیا. با تو کار دارم، ولی فقط خواستم زودتر خودم را به خانه برسانم. به دفتر پدر زنگ زدم و از آقای دهشیری، مسئول هماهنگیهای دفتر پدر سراغ پدرم را گرفتم. گفتند میگویم. گوشی را قطع کردم و بغضم ترکید. آن روز مه و برف هم بود. هر جور بود خودم را به خانه رساندم. خیلی سعی کردم به ارومیه بروم و کارهای پدر را خودم انجام بدهم، اما نگذاشتند. بهترین روزهای زندگیم روزهایی بود که در کنار پدرم بودم و دلم میخواست آن روزها هم باشم. **چه شد ایشان را در اصفهان به خاک سپردید؟ پدر شیمیایی بودند و وقتی سرما میخوردند، حالشان خیلی بد میشد. دو هفته قبل از شهادتشان سرمای سختی خورده بودند و به ما گفتند کاغذ بیاورید که وصیت کنم. بعد هم نوشتند شما را به فاطمهزهرا(س) قسم میدهم مرا کنار شهید حسین خرازی دفن کنید. مردم نجفآباد خیلی از ما گلایه کردند که چرا فرمانده لشکر نجفآباد را کنار بچههای لشکر و بسیجیهای خودش به خاک نسپردیم، ولی این وصیت خود پدر بود که در کنار شهید حسین خرازی دفن شود. **پدرتان چقدر در زندگیتان حضور دارند؟حضور ایشان که یک حضور دائمی است. هر وقت جایی گیر میکنیم، از ایشان مدد میخواهیم و کمکمان میکنند. دوستان پدرم هم میگویند با ایشان چنین ارتباطی دارند. کسانی هم که سر مزار پدر میآیند، به ما میگویند هر وقت نذر شهدا، از جمله پدرم میکنند جواب میگیرند. ما هیچوقت تنها نیستیم و همه کسانی که پدر را میشناسند به ما محبت دارند، مخصوصاً یار صمیمی پدرم که انصافاً برای ما سنگ تمام گذاشتهاند و ما عمو صدایشان میزنیم. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/