پدرم گفت اگر به میدان «ژاله» بروی عاقت میکنم/«رفاه» تعطیل شد
شب 17 شهریور، حدود ساعت 12 یا 1 نیمه شب بود یکی از نزدیکان ما که از دوستان و نزدیکان دولتمردان بود تماس گرفت و گفت: «فردا نظامیان دستور کشتار دارند به میدان ژاله نروید.»
به گزارش خبرگزاری حیات، مدرسه رفاه اولین مدرسه اسلامی دخترانه است که پیش از انقلاب تأسیس شد.شهید دکتر بهشتی و شهید رجائی از جمله موسسین و برنامه ریزان مدرسه در خط مشی و در امر آموزش بوده اند. این مدرسه توانست با جذب فرزندان خانواده های مذهبی، مادرانی آگاه و مبارزینی موثر برای به ثمر رساندن انقلاب تربیت کند. محبوبه دانش یکی از شاگردان مدرسه رفاه بود که روز 17 شهریور در واقعه کشتار میدان ژاله حضور داشت. خانم نیره توانائیان از شاگردان مدرسه رفاه و از دوستان محبوبه دانش از شهدای کشتار 17 شهریور در میدان شهدا(ژاله) هستند. ایشان پس از بازنشستگی از تدریس در دانشگاه، در مقطع دکتری رشته تاریخ تحصیل می کنند. با ایشان در رابطه با واقعه 17 شهریور و شهیده محبوبه دانش گفتگو کردیم که در ادامه می خوانید.*محبوبه الگویی از تربیت اسلامی مدنظر امام خمینی(ره) بودما همه در مدرسه رفاه درس می خواندیم. سال اول تشکیل دوره راهنمایی مدرسه رفاه بود. ساکن یک محل بودیم؛ منزل ما دروس بود و آنها ساکن قنات(قلهک) بودند. هم سرویسی هم بودیم و رفت و آمدهایمان با هم بود. از نظر خانوادگی بسیار خانواده عزیزی بودند و پدرشان روحانی بود. بانیان مدرسه رفاه مثلاً شهید بهشتی، شهید رجایی و شهید باهنر با خانواده دانش جعفری در ارتباط بودند و رفت و آمد داشتند. محبوبه الگو و مصداقی بود از افرادی که امام خمینی(ره) از خانواده ها می خواستند جوانان آن موقع را آن طور تربیت کنند. گروه مدرسه رفاه هم قصد داشت مطابق الگوی تربیتی امام(ره) عمل کند و می خواست با تربیت دانش آموزان به جامعه الگو بدهد. در مدرسه رفاه یکی از آن افرادی که این ارزشها داشت رویش پیاده میشد، محبوبه دانش بود. البته دیگران هم بودند. محبوبه فوق العاده زلال بود. خیلی پاک بود. شهادت آرزویش بود. او واقعاً لیاقتش را داشت. وقتی حرفهایی از توصیه ها و زندگی پیغمبران و ائمه اطهار(علیهم السلام) زده می شد، باور می کرد و سعی میکرد اجرا کند. قبل از انقلاب خانواده ایشان یک خانواده مرفهی بودند. او و خواهرانش سعی میکردند که لباسی ساده و مردانه بپوشند و یا اصلاً لباس نخرند. همان ساده زیستی های اوائل انقلاب. خب این روش همه ما بود. مثلاً یک لباسی را سعی می کردیم چند سال بپوشیم. واقعا اعتقاد داشتیم به این مفاهیم و آنها این ها را واقعاً اجرا می کردند. یعنی ساده زیستی برایشان تبدیل به باور شده بود. خانواده محبوبه به عنوان الگو و مصداق حرف های امام مطرح بودند. *خبر دادند دستور کشتار داده شده است ...من و دیگران تصمیم گرفته بودیم که حتماً در راهپیمایی آن روز شرکت کنیم. با محبوبه و خواهرشان قرار نگذاشته بودم. قرار شده بود با خواهرها و برادرم برویم.شب 17 شهریور، حول و حوش ساعت 12 یا 1 نیمه شب بود. یکی از نزدیکان ما که از دوستان و نزدیکان دولتمردان بودند، تماس گرفت و گفت: «فردا نظامیان دستور کشتار دارند. به میدان ژاله نروید.» آقاجان و مادرم گفتند:« حالا که یک چنین خبری آمده و مستقیما دستور داده شده که کشتار انجام شود، نروید.» گوشمان بدهکار نبود. نزدیک ساعت 6 صبح، کارهایمان را کرده بودیم و می خواستیم حرکت کنیم که آقاجان و مادرم گفتند:« اگر بروید شما را عاق می کنیم.» این شد که ما نرفتیم. خیلی ناراحت شده بودم و بسیار گریه کردم. به آقاجانم می گفتم: « آن دنیا جلویت را می گیرم.» خواهرها و برادرم هم بسیار ناراحت بودند.خبر رسید که تعدادی از همدوره ای های ما در میدان ژاله به شهادت رسیدند که محبوبه هم یکی از آنها بود. آن لحظه فقط من ناراحت این بودم که کاش ما در دولت فامیلی نداشتیم تا این خبر را به ما بدهد و به تظاهرات می رفتیم.*رفاه تعطیل شد ...پس از سالهای 50 یا 51 با فعالیت های سیاسی فرهنگی علیه رژیم که زیر پوشش مدرسه رفاه انجام می شد، ساواک روی مدرسه حساس شده بود. این حساسیت ها باعث شد ساواک مقطع راهنمایی و دبیرستان رفاه را حدود سال 1353 ببندد. بنابراین ما پراکنده شدیم و ارتباطی با هم نداشتیم. من دستگیر شدم. تعدادی از معلمها هم گرفتار شده بودند. ما می ترسیدیم با خانواده ایشان (محبوبه دانش جعفری) ارتباط برقرار کنیم. آن زمان سنی نداشتم. 15- 16 ساله بودم. خانم خیر دبیر جبر و هندسه دستگیر شده بود. دیگر نمی دانستیم به چه کسی می توانیم اعتماد کنیم. شرایط بدی بود و تهدید هم شده بودیم. مثلاً وقتی افتاده بودم زندان، برای آزادی من از پدرم تعهد گرفته بودند که به هیچ وجه با شاگردان مدرسه رفاه ارتباط نداشته باشم. سعی می کردیم حتی اگر نیاز به ارتباط هم باشد، همان ارتباط حداقل را هم برقرار نکنیم.*حسینیه ارشاد را هم بستندیادم هست در جریان سخنرانی دکتر شریعتی پلیس با مردم درگیر شد و من هم آنجا بودم. با ضرب و شتم پلیس، پایم شکست و مجبور شدم سه هفته به مدرسه نروم. بچه ها و کادر مدرسه متوجه شده بودند که وقتی داشتند حسینیه ارشاد را می بستند، من هم آنجا بودم. از آن موقع به عنوان یک مبارز به من ظنین شدند. البته همین قدر که یک دختر چهارده ساله آنجا حضور داشته و کتک خورده و نتوانسته دو، سه هفته به مدرسه برود، خود مسئله ای بود. وقتی به مدرسه برگشتم، انگار سایه ای از مبارزه افتاده بود روی من. وقتی وارد مدرسه شدم، تمام آنچه اتفاق افتاده بود را رد کردم. کافی بود با اقرار به آن از مدرسه خارج شوم.*کمتر از 24 ساعت در زندان کمیته مشترکوقتی دستگیر شدم، مرا به کمیته مشترک ضد خرابکاری بردند که در میدان امام خمینی(ره) فعلی، نزدیک وزارت امور خارجه قدیم بود؛ خیابان جمهوری. کمتر از 24 ساعت آنجا ماندم؛ پدرم آمدند و گفتند می خواهید دستگیر کنید؟ این من! مرا بگیرید و این بچه را رها کنید. بخاطر این که هم دختر است و هم کوچک.سه، چهار نفری از ماموران آمدند و ایشان محکم ایستادند و گفتند که من به خودم اجازه نمی دهم به خانه بروم و دخترم اینجا باشد. از پدرم تعهد و امضاء گرفتند و مرا رها کردند. از طرفی از من هم تعهد گرفتند که دیگر با بچه های رفاه ارتباط نگیرم. یعنی حسابی ما را ترسانده بودند. ولی با این حال استادمان خانم خیر را که معلم جبر و هندسه بودند، حدود یک سال در کمیته زندانی بودند و یا خانم حدادعادل را که با من گرفته بودند، - برای ایشان نه پدرشان رفته بود نه برادرهایشان. هیچ کس رجوع نکرد - چند ماهی در زندان ماند.منبع:فارسانتهای پیام/