کد خبر 129539
۸ شهریور ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

تلاش می کرد که از انحراف بیشتر منافقین جلوگیری کند

تلاش می کرد که از انحراف بیشتر منافقین جلوگیری کند

موقعی که آنها تغییر ایدئولوژی دادند، من و شهید رجایی در زندان بودیم. اگر بیرون بودیم بی‌تردید مثل صمدیه لباف و شریف‌واقفی واکنش نشان می‌دادیم و همان سرنوشت را پیدا می‌کردیم. شهید رجایی واقعاً از شنیدن این خبر بسیار متأثر شد.

به گزارش خبرگزاری حیات، حاج مهدی غیوران وهمسرش، از مبارزان دیرین انقلاب هستند که بارها زندان و شکنجه رژیم گذشته را تحمل کردند. غیوران از دیرباز با شهید محمدعلی رجایی آشنا و با وی در تعامل مبارزاتی قرار داشت.اینک در سالروز شهادت رئیس جمهورمکتبی و در گفت وشنود با این جهادگر دیرین، نحوه مواجهه شهید رجایی با سازمان منافقین را مورد بازخوانی قرار داده ایم.**جنابعالی ازچه مقطعی وچگونه با شهید محمدعلی رجایی آشنا شدید و چه خصالی را در ایشان برجسته دیدید؟بنده از مؤسسه فرهنگی رفاه با این بزرگوار آشنا شدم. عده‌ای از روحانیون مبارز این مدرسه را تأسیس و مدیریت آن را به شهید رجایی واگذار کردند. ایشان سال‌ها سابقه تدریس و فعالیت آموزشی در مدرسه‌های مختلف، از جمله دبیرستان کمال به مدیریت مرحوم دکتر سحابی را داشت و به همین دلیل خیلی خوب می‌دانست با معلم‌ها و کارکنان مدرسه رفاه چگونه ارتباط برقرار کند و برای ارتقای سطح کیفی آموزش مدرسه هم بسیار تلاش کرد.**حضرتعالی با ایشان رابطه صمیمانه‌ای داشتید و در عین حال با سازمان مجاهدین آشنا بودید. ارتباط ایشان با این سازمان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟یادم هست در سال‌های اولی که سازمان مجاهدین خلق تشکیل شد، مؤسسان آن خیلی تلاش کردند ایشان را عضوگیری کنند، ولی موفق نشدند، اما موقعی که می‌خواستند عملیاتی انجام بدهند، به‌خصوص در سطوح بالای تصمیم‌گیری، از ایشان استفاده می‌کردند.یعنی به رغم آنکه ایشان حاضر به پذیرش عضویت نشده بود،آنها بازهم خود را محتاج به این می دیدند که از نظرات ایشان استفاده کنند و این نکته جالبی بود.**به شیوه مبارزاتی شهید رجایی اشاره کنید؟ نگاه و منش مبارزاتی ایشان چگونه بود وچه ویژگی هایی داشت؟ایشان خیلی پیچیده عمل می‌کرد، طوری که نمی‌شد فهمید با چه کسانی در ارتباط هست! یک بار در مدرسه رفاه، با شهید رجایی از مشکلات ارتباط خودم و شهید بهشتی حرف می‌زدم که ایشان به من اشاره کرد که حرف نزنم! می‌خواهم بگویم تا این حد رعایت می‌کرد و وسواس به خرج می‌داد و ضرورتی برای طرح این مسائل آن هم به آن شکل نمی‌دید. شهید رجایی در کار مبارزه بسیار پیگیر، فعال و از خود گذشته بود. قبل از انحراف سازمان مجاهدین، من و شهید رجایی با بعضی از اعضای کادر مرکزی سازمان از قبیل احمد و رضا رضایی رابطه داشتیم. روزی که قرار شد یک آمریکایی را ترور کنند و این احتمال وجود داشت که کسی در آن قضیه زخمی شود، شهید رجایی گفت: «خانه من آماده است. اگر کسی زخمی شد، او را به آنجا بیاورید و درمان کنید!» در آن شرایط چنین پیشنهادی واقعاً دل و جرأت و از خودگذشتگی عجیبی می‌خواست. **شما و ایشان با هم دستگیر شدید؟خیر، من هشت ماه دیرتر از ایشان دستگیر شدم.**چگونه؟سال 1350 یا 1351 بود که قرار شد مقداری پول، اسناد و مدارک را به دو نفر از مبارزان در فرانسه تحویل بدهم. احمد رضایی، منیژه اشرف‌زاده کرمانی و شهید رجایی - در حالی که کودکی بغل خانم کرمانی بود- برای بدرقه‌ام به فرودگاه آمدند. به پاریس رفتم و چون از آن دو نفر آدرس نداشتم، نزد صادق قطب‌زاده رفتم. او گفت آدرس آنها را بلد نیست، ولی گاهی آنها را می‌بیند! مأموریت‌های دیگری داشتم و باید می‌رفتم، به همین دلیل چمدان، اسناد و مدارک را به قطب‌زاده دادم تا به آن دو نفر برساند و خودم رفتم. بعد به ایران برگشتم و قضیه را برای شهید رجایی تعریف کردم. ایشان به من گفت: بلافاصله به پاریس برگردم، چمدان را از قطب‌زاده بگیرم و خودم به دست آن دو نفر برسانم! دوباره برگشتم و چمدان را از قطب‌زاده گرفتم و با هر زحمتی که بود، آدرس آن دو نفر را پیدا کردم و اسناد و مدارک را تحویلشان دادم. منیژه اشرف‌زاده کرمانی که از فعالیت‌های من و شهید رجایی اطلاع داشت در این برهه دستگیر شد و زیر شکنجه ما را لو داد!**چرا شهید رجایی شما را با آن عجله به پاریس برگرداندند؟برای اینکه در بین آن مدارک کتابی بود که در حواشی و صفحات سفیدش، مطالبی با جوهر نامرئی نوشته شده بود و وقتی محلول خاصی را روی آن قسمت‌ها می‌کشیدند، خطوط قرمزی آشکار می‌شدند. بعضی از اسناد جاسازی شده هم به‌قدری سری بودند که قطب‌زاده هم از آنها خبر نداشت. بردم و اسناد را به آنها دادم تا در جریان امور قرار بگیرند. بعد هم به بیروت رفتم و مطلبی را که شهید رجایی برای شهید چمران نوشته بودند، به ایشان تحویل دادم. البته از موضوع یادداشت خبر نداشتم.**جریان دستگیریتان را بیان کنید؟به چه شکل دستگیر شدید؟ همان‌طور که اشاره کردم، منیژه اشرف‌زاده کرمانی که دستگیر می‌شود، زیر شکنجه لو می‌دهد که فردی دارد به فرانسه و بیروت می‌رود و یک‌سری اسناد و مدارک را با خودش می‌برد! گفته بود: اسم او را نمی‌داند، ولی رجایی او را خوب می‌شناسد! به این ترتیب شهید رجایی را دستگیر کردند و شکنجه‌های وحشتناکی دادند، ولی ایشان تا زمانی که مرا دستگیر کردند، هیچ حرفی نزدند، اما وقتی مرا گرفتند، گفت: به آن سفرها رفته‌ام. بعدها از ایشان پرسیدم شما که تا موقع دستگیریم مقاومت کردید، چرا بعد از آن مرا لو دادید؟ ایشان گفت: «قبلاً که دستگیر نشده بودی می‌شد گفت شهید شده‌ای، ولی وقتی دستگیرت کردند، دیگر نمی‌شد از این شیوه استفاده کرد. تا آن روز هم که از تو حرفی بیرون نکشیده بودند و خیالم راحت شد که باز هم نمی‌توانند بکشند، برای همین اسمت را گفتم» ایشان درست می‌گفت. آنها نتوانستند از من حرفی بیرون بکشند. آن روزها سرتیپ زندی‌پور و آمریکایی‌ها کشته شده بودند و افشای اسمم نمی‌توانست تغییری در برنامه بدهد. **چه ویژگی‌هایی در ایشان برای شما جالب بود؟ ایشان به نماز اول وقت بسیار اهمیت می‌داد. در زندان که بودیم، وقتی می‌دیدم ایشان اول وقت به نماز ایستاده است، بلافاصله به ایشان اقتدا می‌کردم. روزی یک نفر دیگر هم کنار ما ایستاد و در نتیجه سه نفر شدیم و نماز جماعت خواندیم. خواندن نماز جماعت در زندان ممنوع بود و به همین دلیل ما را برای بازجویی بردند.مرا در زندان شکنجه زیادی داده بودند و نصف بدنم فلج شده بود و نمی‌توانستم راه بروم یا لباس‌هایم را بشویم. شهید رجایی با محبت خاصی دست مرا می‌گرفت و به دستشویی می‌برد و برمی‌گرداند، کارهایم را انجام می‌داد و لباس‌هایم را می‌شست. به‌قدری به من محبت می‌کرد که تا زنده هستم از یاد نخواهم برد. **چه جور شکنجه‌هایی به شما و شهید رجایی می‌دادند؟مأمور شکنجه شهید رجایی در زندان، بازجوی سفاکی به نام «کاوه» بود که در وحشی‌گری کم‌نظیر بود! موقعی که رجایی را دستگیر کردند، خیلی تلاش کردیم که با ایشان وقت ملاقاتی بگیریم، ولی هر بار وقت ملاقات را لغو می‌کردند! کاوه از مقاومت شهید رجایی به ستوه آمده بود. وقتی دستگیر شدم، فهمیدم شهید رجایی اطلاعات چندانی به آنها نداده است و با شگردی که زدم توانستم اطلاعاتی را که داشتم حفظ کنم. **چه شگردی؟آنها برای شکنجه به من شوک دادند و چهار ماه در حالت بی‌هوشی بودم! وقتی به هوش آمدم و ادعا کردم که همه چیز را فراموش کرده‌ام و آنها هم کم و بیش حرفم را باور کردند، اما گاهی هم زندانی‌های گول خورده را به سراغم می‌فرستادند که از من اطلاعات بگیرند. می‌دانستم احمد رضایی کشته شده است، برای همین می‌گفتم: او بود که مرا به خارج فرستاد نه رجایی! در مورد اکثر مطالب هم به همان حقه فراموشی متوسل می‌شدم. **احتمالاً تغییر ایدئولوژیک سازمان مجاهدین برای شهید رجایی بسیار سنگین بود. ایشان چه واکنشی نشان دادند؟موقعی که آنها تغییر ایدئولوژی دادند، من و شهید رجایی در زندان بودیم. اگر بیرون بودیم بی‌تردید مثل صمدیه لباف و شریف‌واقفی واکنش نشان می‌دادیم و همان سرنوشت را پیدا می‌کردیم. شهید رجایی واقعاً از شنیدن این خبر بسیار متأثر شد. البته قبل از این برهه هم با انحرافات آنها چه در داخل زندان و چه بیرون برخورد می‌کرد و سعی داشت آنها را متوجه انحرافات سازمان کند. شهید حقانی هم با نظر شهید رجایی موافق بود. می‌گفتند: اگر از اینها جدا شویم، هر جوان تازه واردی که به زندان می‌آید و ماهیت سازمان را نمی‌شناسد، یک‌راست به سراغ آنها می‌رود و آنها ما را به عنوان ساواکی و جاسوس معرفی می‌کنند، در نتیجه او به سمت ما نمی‌آید و یکسره در دامان آنها می‌افتد. بنابراین ما باید این رابطه را حفظ کنیم که جلوی از دست رفتن کامل جوان‌ها را بگیریم. **کی آزاد شدید و چه کردید؟در آستانه پیروزی انقلاب آزاد شدم. شهید رجایی زودتر آزاد شده بود. ایشان مرا که دید گفت: بهتر است به مدرسه رفاه بروم، چون منافقین سعی دارند آنجا را تحت اختیار خود بگیرند. **در موقع تشکیل کمیته استقبال از امام؟بله، در این کمیته با شهید رجایی همکاری می‌کردم.**پس از پیروزی انقلاب چه سمتی داشتید؟پس از پیروزی انقلاب و در دوره ریاست جمهوری بنی‌صدر در بازرسی امور کشوری و لشکری فعالیت می‌کردم. شهید رجایی که نخست‌وزیر شد، با مشاهده کارهای بنی‌صدر و منافقین انگیزه‌ام برای کار از دست رفت. با شهید بهشتی مشورت کردم و ایشان گفتند: حالا که داری اذیت می‌شوی، بازرسی امور کشوری را رها کن، ولی در بازرسی امور لشکری بمان. به توصیه ایشان ماندم، ولی بعد که اختلافات خیلی بالا گرفتند دیگر نتوانستم تحمل کنم و استعفا دادم.منبع:هفته نامه حیاتانتهای پیام/  

برچسب‌ها