اتفاق خاصی نیفتاده، پایم از مچ قطع شده!
هنوز چند متری دور نشده بود که صدای انفجار مین و فریاد یا صاحبالزمان(عج) علیرضا توجه مرا به خودش جلب کرد، پرسیدم: «چی شد؟» گفت: «اتفاق خاصی نیفتاده، پایم از مچ قطع شده».
به گزارش خبرگزاری حیات، یکی از مهمترین راههای اشاعه فرهنگ مقاومت نگاهی عالمانه به رویدادهای روزهای دفاع و احوالات و مناسک شهداست؛ از این رو با نشستن پای صحبتهای اهالی دفاع مقدس و خانوادههای شهدا نسخهای دیگر از این میراث ماندگار از نظرتان میگذرد.* دنبال کردن تعزیهخوانعبدالله محمدزادهکشتلی از رزمندگان گردان مالک اشتر لشکر ویژه 25 کربلا اظهار میکند: روزهای آخر آبان ماه 1364 بود که یک گروه تعزیهخوان برای نمایش تعزیه طفلان مسلم به گردان مالک اشتر آمده بود.در جریان تعزیه، نمایش رسید به جایی که محمد و ابراهیم (طفلان مسلم) باید کنار نهر آب برده میشدند و سر آنها از بدن جدا میشد، زمانی که قاتل قصد بریدن سر محمد را داشت، اشک همه بچهها درآمد و شروع کردند به گریه و زاری.در مقابل ما پیرمردی نشسته بود که حال عجیبی داشت و بهشدت گریه میکرد، با دیدن حال او تصمیم گرفتیم تا کمی سر به سرش بگذاریم، قرار بر این بود تا با زمزمههای خودمان تحریکش کنیم.یکی از بچهها گفت: «این بیانصاف واقعاً میخواهد سر این دو طفل کمسن و سال را ببرد؟» یک نفر دیگر گفت: «این بچهها چه گناهی کردند که بهدست این ظالم افتادند؟»هنوز حرفهایمان تمام نشده بود که پیرمرد کفش خود را از پا درآورد و به سمت قاتل پرتاب کرد، چند لحظه بعد کفش دیگرش را هم به سمت قاتل پرتاب کرد و فریاد زد: «ای ظالم! از جان این بچهها چه میخواهی؟»بعد بلند شد و شروع بهدنبال کردن قاتل طفلان مسلم کرد، قاتل ناخودآگاه پا به فرار گذاشت تا اینکه بچههای رزمنده پیرمرد را گرفتند.پیرمرد که مدام سعی میکرد تا از دست بچهها رهایی یابد با صدای بلند میگفت: «ولم کنید! بگذارید حق او را کف دستش بگذارم».مرد تعزیه خوان (قاتل) که خیلی ترسیده بود، گفت: «پدر جان! نه من قاتلم و نه اینها محمد و ابراهیم، طفلان مسلم! این فقط یک نمایش است که ما فقط نقش آنها را بازی میکنیم، بالاخره به هر شکلی که بود پیرمرد را آرام کردیم و تعزیه دوباره به راه افتاد.* سماجت برای شهادتبرای عملیات نصر 4 آماده میشدیم، علیرضا رودگری مسئول تبلیغاتمان که اتفاقاً مداح هم بود را مسئول ستادمان در عقبه کردم، علیرضا وقتی این خبر را شنید، شروع به گریه کرد و گفت: «من نیروی عملیاتی هستم و نمیتوانم عقب بمانم». با دیدن حال او گفتم: «بسیار خب! تو هم بیا».عملیات شروع شد و ما باید سه قله موجود در منطقه را یکی پس از دیگری تصرف میکردیم، قله سوم مقر فرماندهان دشمن بود و با تراکم زیادی مینگذاری شده بود.از میدان مین پیش رویمان، بیاطلاع بودیم و به همین خاطر تعداد زیادی از بچهها در این نقطه شهید و مجروح شدند.دشمن که متوجه ما شده بود از زمین و آسمان بر سر ما گلوله میریخت، در این میان علیرضا رو به من کرد و گفت: «آتش که خاموش شد، من به طرف قله سوم حرکت میکنم».هر چه به او گفتم که جلوتر میدان مین است و نرو، قبول نکرد و به همراه دو نفر دیگر از بسیجیها راهی شد، هنوز چند متری دور نشده بود که صدای انفجار مین و فریاد یا صاحبالزمان (عج) علیرضا توجه مرا به خودش جلب کرد.پرسیدم: «چی شد؟» گفت: «اتفاق خاصی نیفتاده، پایم از مچ قطع شده». به یکی از بچهها گفتم، فوراً او را به عقب انتقال بدهند.مدت زیادی نگذشت که در محاصره قرار گرفتیم، بعد از اینکه بچهها را داخل کانالی در آن حوالی مستقر کردم، قصد پیشروی داشتم که تیری به پایم اصابت کرد و با همان وضع، داخل کانال افتادم.امدادگر مشغول مداوا و پانسمان پایم بود که علیرضا را دیدم، پرسیدم: «تو اینجا چه کار میکنی پسر؟! چطوری خودت رو به بالای قله رسوندی؟» گریه کرد و دستهای خاکی و زخمشدهاش را به من نشان داد و گفت: «چهار دست و پا آمدم». گفتم: «چرا آمدی؟» گفت: «وقتی شما را دیدم، طاقت نیاوردم و به هر طریقی که بود خودم را به شما رساندم».دقایقی بعد، از شدت خونریزی بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم خود را در بیمارستان دیدم و آنجا بود که خبر شهادت علیرضا را به من دادند.* قهرمان کوچکپدر شهید حجتالله حیدریمرزس از شهدای گردان مالک اشتر لشکر ویژه 25 کربلا بیان میکند: حجتالله 15 سال بیشتر نداشت و برای رفتن به جبهه سنش کم بود، وقتی برای ثبتنام رفت، مسئول ثبتنام به او گفت: «تو سنت یک سال کم است، اگر 16 ساله بودی، میتوانستیم اسم تو را هم بنویسیم».
وقتی به خانه برگشت، شناسنامهاش را دستکاری کرد تا بتواند خودش را 16 ساله جا بزند، با خوشحالی تمام، دوباره به سپاه رفت تا برای اعزام به جبهه اسم بنویسد، از آنجایی که قبلاً هم چند بار برای ثبتنام به سپاه رفته بود، بچههای سپاه او را کاملاً میشناختند، به همین خاطر وقتی شناسنامهاش را تحویل داد، مسئول ثبتنام به او گفت: «تو تا دیروز 15 سالت بود، حالا چطور شد یک روزه، یک سال به عمرت اضافه شد و 16 ساله شدی؟!»حجتالله که فکر اینجا را نکرده بود از کوره در رفت و با عصبانیت گفت: «مگر حضرت قاسم (ع) در کربلا 13 ساله نبود؟! چطور او با 13 سال سن در جنگ بود و من که دو سال از او بیشتر دارم، نمیتوانم به جبهه اعزام بشوم؟!» بالاخره پافشاریاش نتیجه داد و به هر شکلی که بود نام خود را در لیست اعزام جای داد.گفتنی است، شهید حجتالله حیدریمرزس فرزند غلامحسین و سیدهشهربانو که در 30 شهریور ماه 1360 در آمل به دنیا آمد و بهعنوان بسیجی در گردان مالک اشتر لشکر ویژه 25 کربلا در عملیات کربلای 4 در منطقه امالرصاص در چهارم دی ماه 1365 جام شهادت را سر کشید.* مسیر کربلاحسین نامنژاد از فرماندهان گردان مالک اشتر لشکر ویژه 25 کربلا و همرزم شهید حسن خجسته میگوید: در شلمچه مستقر بودیم، همراه با تعدادی از بچههای گردان، دور هم نشسته و مشغول صحبت بودیم که یک دفعه حسن مرا صدا زد و گفت: «عمو جان! مسیر کربلا از کدام طرف است؟!» با دستم به سمتی اشاره کردم و گفتم: «از آن طرف؟!»
حسن دست راستش را روی سینهاش گذاشت و شروع به سلام دادن به امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) کرد.هنوز سلامش به پایان نرسیده بود که صدای خمپاره 60 ما را غافلگیر کرد؛ وقتی به خودمان آمدیم حسن را دیدم که نقش بر زمین شده بود و لحظاتی بعد هم آسمانی شد.لازم به ذکر است، شهید حسن خجسته فرزند ابراهیم و نرجس که در 3 تیر ماه 1340 در شهرستان آمل گام به عالم هستی نهاد، بهعنوان یکی از فرماندهان گردان مالک اشتر لشکر ویژه 25 کربلا در 13 اردیبهشت ماه 1367 در شلمچه به شهادت رسید.انتهای پیام/