کد خبر 129308
۱ شهریور ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

کاش در دنیا بودم و دوباره شهید می‌شدم

کاش در دنیا بودم و دوباره شهید می‌شدم

همسر شهید می گوید: دوست داشتم بدانم چطور شهید شده و یک شب خواب دیدم و خودش تعریف کرد: یک فرد نورانی سرم را به دامن گرفت و آرزو می‌کنم که کاش در دنیا بودم و دوباره شهید می‌شدم.

به گزارش خبرگزاری حیات، به مناسبت 31 مرداد و روز صنعت دفاعی، جمعی از خبرنگاران با خانواده شهید محمدعلی زادگانی نسب از شهدای وزارت دفاع در کرمان دیدار کردند.در این دیدار صمیمی "مهین قاسمی" همسر شهید زادگانی نسب گفت: محمدعلی متولد سال 36 و پاسدار بود. تنها فردی که مهندسی آزمایشگاه خاک در کرمان داشت. محمدعلی (دیپلم عمران داشت و یک سال دوره مهندسی خاک گذرانده بود) جاده های شهربابک و میناب، سوله‌های تیپ ذوالفقار و ... زیر نظر ایشان ساخته شده که ای کاش یکی از این پروژه‌ها را به نام شهید گذاشته بودند.من و محمدعلی دخترخاله پسرخاله بودیم و زمانی که به خواستگاریم آمدند، چون می‌خواستند زود مراسم عروسی را برگزار کنند، مخالف بودم اما شب خواب دیدم، یک سید بزرگوار بهم گفت چرا زن پسر خاله جانت نمی‌شوی؟ من بله گفتم و مراسم ازدواج هم خیلی ساده بود و یادم هست محمدعلی عکس امام را جلوی ماشین زد و در مراسم عروسیمان دعای توسل خوانده شد.ما در نیمه شعبان سال 60 با هم ازدواج کردیم و او با گذشت یک ماه از ازدواجمان به جبهه رفت و یعد از یک ماه دست و پایش تیر خورد و مجبور شد برگردد. محمدعلی می‌گفت زود رفتم که به خاطر علاقه شدید به همسر و زندگی، خدا را فراموش نکنم.فروردین سال 65 مجدداً به جبهه رفت، ماموریت 45 روزه داشت که بعد از 14 روز در 10 اردیبهشت و در پاتک عراقی‌ها به شهادت رسید.محمدعلی خیلی مخلص بود، هیچ وقت نمی‌گفت چکاره است. فرمانده قرارگاه امام رضا(ع) درتیپ مهندسی کوثر در جزیره مجنون بود و بعد از شهادتش ما متوجه شدیم فرمانده بوده.ما دو فرزند (دوقلو دختر) داریم و زمان تولدشان پدر بچه ها تهران بود و دوره می دید، تلفنی صحبت می کردیم، اصلاً سئوال نکرد که بچه ها دختر هستند یا پسر. فقط پرسید که سالم هستند؟خیلی بچه‌ها را دوست داشت. همیشه در کارهای خانه کمک می‌کرد. روی حجاب بچه‌ها خیلی تاکید داشت. در کارش قاطع بود و خیلی حرمت سپاه را نگه می‌داشت، هیچ وقت لباس فرم نمی‌پوشید. بهش گفتم یک بار به خاطر من لباس بپوش تو رو توی لباس فرم ببینم که این کار را کرد.همرزمان محمدعلی تعریف می‌کردند زمانی که فرمانده بود، توی چادر برایش پنکه بردند، قبول نکرد و گفت وقتی سربازان و بسیجی‌ها هستند، برای ما پنکه می‌آورید؟شهید کیانی پسر دایی ما بود و زمان تدفینش، محمدعلی در گلزار شهدا گفت: کاش من هم شهید شوم و همین جا دفن بشوم و دقیقاً همان جایی که ایستاده بود و این حرف را زد، دفن شد.بعد از شهادت پسر دایی‌مان محمدعلی دیگر طاقت نیاورد و رفت و 60 روز بعد از شهید کیانی به شهادت رسید.یک روز پدر شهید کیانی آمد و گفت: عکس از محمدعلی داری، بهم بده. گفتم چی شده؟ برادر شهید گفت: محمدعلی حالش بده و من همانجا فهمیدم که شهید شده و به قول خودشان مرا بردند که محمدعلی را در بیمارستان ببینم، اما به سمت خانه مادر شهید رفتند.هشت روز جنازه محمدعلی در کرمان بود و بعد از هشت روز تشییع شد و مراسمش خیلی شلوغ بود.زمانی که جنازه شهید را دیدم و از این شکوه کردم که دیگر تا قیامت محمدعلی را نمی‌بینم. یک لحظه دیدم به حالت طبیعی چشم شهید باز شد و لبخند زد و دوباره به حالت قبل بازگشت.خیلی خواب شهید را می‌بینم و همه‌ چیزهایی که دیده‌ام به وقوع می پیوندد. مثلاً یک پنجشنبه‌ای خیلی دلتنگ شده بودم. تنها بودم و صدای دعای کمیل خواندنش به گوشم رسید یا مثلاً دوست داشتم بدانم چطور شهید شده و یک شب خواب دیدم و خودش تعریف کرد: یک فرد نورانی سرم را به دامن گرفت و آرزو می‌کنم که کاش در دنیا بودم و دوباره شهید می‌شدم.آرزوی محمدعلی این بود که شهید شود و دفعه آخر که می‌خواست برود، به طور عجیبی خداحافظی کرد و یک روز قبل از شهادتش لباسهایش را که فرستاده بود بشوییم، برایم آوردند و با خودم گفتم شاید شهید شده که لباسهایش را آوردند اما یک روز بعد شهید شده بود.بعد از شهادت محمدعلی، یک نفر از اهواز آمده بود می‌گفت: شهید شما در کرمان شناخته شده نیست. در اهواز همه ایشان را می‌شناسند.مقید به نماز جماعت بود. بعد از شهادت شهیدان کیانی و شفیعی هم متوجه شدیم که پنهانی به فقرا کمک می‌کردند.منبع:ایسناانتهای پیام/ 

برچسب‌ها