پدر زیر بار فشارها و تهمتها، به مبارزه با قاتلان مردم پرداخت
به گزارش خبرگزاری حیات، فرزند شهیدسید اسدا... لاجوردی، هم از خاطرات پدر وهم از جفاهای دوستان و دشمنان،گفتنی هایی شنیدنی دارد. آنچه در گفت وشنود پیش روی می خوانید،تنها شمه ای از آنهاست که به بیان وی آمده است. با سپاس از سرکار خانم زهره سادات لاجوردی که در سالروز شهادت پدر، ساعتی با ما به گفتگو نشستند.**در دوران رژیم گذشته، پدر شما غالباً تحت تعقیب ساواک و یا در زندان های مختلف بودند. در چنین وضعیتی چگونه به تربیت فرزندان ـ مخصوصاً شما که تنها دخترشان بودید ـ میرسیدند و شیوههای تربیتی ایشان چگونه بود؟بسم ا... الرحمن الرحیم. پدر اصولاً به تربیت فرزندان توجه زیادی داشتند و چون در اسلام در مورد دختران توصیههای زیادی وجود دارد، بهویژه در مورد من، به نکات بسیار ظریفی توجه میکردند. من در سال 1343، یعنی همان موقعی که شهدای مؤتلفه، حسنعلی منصور را ترور کردند، به دنیا آمدم. پدرم به دلیل ارتباطی که با هیئت مؤتلفه داشتند، دستگیر و شکنجه شدند، چون ساواک نتوانست از ایشان مدرکی به دست بیاورد، پس از تحمل یک سال و نیم زندان آزاد شدند. این اولین خاطره من از دوره مبارزات سیاسی ایشان بود. **شما از ادوار گوناگون زندانهای پدر چه خاطراتی دارید؟ در میان این خاطرات،چه مواردی برای شما پررنگ تر بوده است؟خاطرم هست وقتی پدر در زندان بودند، به ایشان سر میزدیم. آن ملاقاتها را به یاد میآورم. موقعی هم که در زندان مشهد بودند، با نامه با ایشان ارتباط داشتیم. تابستانها و تعطیلات عید را سعی میکردیم به مشهد برویم و با پدر ملاقات کنیم. اولین خاطرهای که از زندانهای پدر یادم هست، زندان کمیته مشترک است که به خانواده زندانیها اجازه ملاقات نمیدادند! عمهام- که همسر شهید امانی بودند و به همین دلیل ساواک خیلی به ایشان حساس بود- همراه با خانوادههای زندانیها، در جلوی کمیته مشترک جمع شده بودند. عمهام فریاد زدند: «من همسر صادق امانی و خواهر لاجوردی هستم! چرا خبری از زندانیها به ما نمیدهید؟» یادم هست مأموران ریختند و جمعیت را پراکنده کردند، اما خاطرهای که خیلی آزارم میدهد، ملاقاتهایی بود که با پدر در زندان اوین داشتیم. آن موقعها کلاس چهارم دبستان بودم و یادم هست هر وقت از سرازیری تند زندان اوین پایین میرفتیم و چشمم به دیوارهای بلند زندان و مأموران خشن و عبوس آنجا میافتاد، وحشت عجیبی را در دلم احساس میکردم! این احساس اضطراب شدید هر وقت که به زندان اوین میرفتیم، به من دست میداد. همیشه با پدر در سالن مخصوص ملاقات دیدار میکردیم، ولی یک بار با ایشان که در یک قفس آهنی بزرگ بودند، در فضای باز زندان ملاقات کردیم. پدر همیشه طوری رفتار میکردند که متوجه شکنجههایی که به ایشان داده بودند نشویم، ولی این بار مأموران عمداً ایشان را وادار کردند راه بروند تا به آن قفس آهنی برسند. به پاهای پدر خیره شده بودم و میدیدم چقدر راه رفتن برای ایشان سخت است! آن روز در همان عالم بچگی متوجه شدم پدر فهمیدهاند ما چقدر برای ایشان نگران و مضطرب هستیم، برای همین سعی کردند بیشتر از همیشه ما را بخندانند! این ملاقات بهقدری رویم تأثیر دردناکی گذاشته بود که فردا وقتی به مدرسه رفتم، با گچ روی تخته سیاه کلاس نوشتم: «مرگ بر شاه!» بعد از شهادت پدر - که کتاب اسناد ایشان در ساواک چاپ شد- دیدم تمام جزئیات به ساواک گزارش میشد و همین که جرأت کردم این را روی تخته بنویسم، نشان میدهد چقدر حالم بد بود. **از شیوههای خاص تربیتی ایشان در مورد خودتان، چه خاطره ای دارید؟ ایشان در این باره از چه روش هایی استفاده می کردند؟ سال 1352 یا 1353 بود که در حیاط با برادرم بازی میکردم که دستم به نرده آهنی کنار پلهها خورد و شکست! پدر تازه از زندان آزاد شده بودند و بلافاصله مرا به درمانگاه بردند. در آنجا پزشک از من خواست چادرم را بردارم تا مرا معاینه کند. سنم کم بود. به پدر نگاه کردم، ولی ایشان هیچ واکنشی نشان ندادند. گفتم: «شما دست مرا معاینه کنید، به چادرم چه کار دارید؟» از درمانگاه که بیرون آمدیم، پدر مرا خیلی تشویق کردند. ایشان همیشه بهجای حرف زدن با ما، با عملشان ما را تربیت میکردند. ابتدا رفتار صحیح را به ما یاد میدادند، بعد میگذاشتند خودمان فکر کنیم و تصمیم بگیریم، برعکس پدر و مادرهای امروز که بهجای بچه فکر میکنند و تصمیم میگیرند و وقتی او عمل نادرستی انجام میدهد، بلافاصله عکسالعمل نشان میدهند. پدر بسیار صبور بودند. آن روز هم سکوت کردند تا ببینند خودم چه تصمیمی میگیرم و وقتی به آن شکل عمل کردم، از آن به بعد هر جا که نشستند، برای دیگران از قدرت تصمیمگیری، فهم و شعورم تعریف کردند. **پدر شما انحرافات جریانات و افراد را غالباً بسیار زودتر از دیگران تشخیص میدادند، از جمله انحراف در منافقین را. به نظر شما دلیلش چه بود؟حضرت علی(ع) میفرمایند: «پرچم اسلام را کسی میتواند بلند کند که صبور و خویشتندار باشد» خودم اغلب به این موضوع فکر کردهام که چرا بعضی از افراد بسیار هوشمندتر از دیگران هستند و دشمن را خیلی زود از دوست تشخیص میدهند؟ و سرانجام به این نتیجه قرآنی رسیدم که خداوند به اهل تقوا و خویشتنداری، قدرت تشخیص و بصیرت میدهد. به نظر من پایبندی پدر به رعایت احکام و حدود دین، پرهیز از گناه، رعایت حلال و حرام و ویژگیهایی از این دست، به ایشان این قدرت را داده بود. به همین دلیل هم بسیار زودتر از دیگران به ماهیت منافقین و سایر گروههای الحادی پی بردند و دائماً هم دراین باره هشدار میدادند. **انتخاب ایشان به عنوان دادستان انقلاب توسط شهید بهشتی هم به همین دلیل بود.اینطور نیست؟ بله، آن هم در سالهای 1362 و 1363 که اوج فعالیتهای منافقین بود و در برخی روزها میشد که بیش از 30 نفر را صرفاً به دلیل داشتن ظاهر اسلامی یا زدن عکس امام در محل کارشان، ترور میکردند! پدر زیر بار فشارها و تهمتهای فراوان، با این جریان تروریستیِ خطرناک مقابله کردند. در مورد گروه فرقان بهقدری موفق بودند که عدهای از آنها متحول شدند و توبه کردند و حتی به جبهه رفتند و شهید شدند. **چه ویژگیهای اخلاقی خاصی در ایشان وجود داشت که از نظر شما، از همه برجستهتر و تأثیرگذارتر بود؟غیر از صبر، خویشتنداری، تقوا و بصیرت که به آنها اشاره کردم، بسیار روی صمیمیت و اتحاد خانواده، اقوام و خویشاوندان تکیه میکردند و به صله رحم بسیار اهمیت میدادند. همواره توصیه به امیدوار بودن و صبر میکردند. البته توصیههایشان بیشتر به زبان شعر و ضربالمثل بود و به همین دلیل، خیلی به دل مینشست. کودک که بودیم، چه موقعی که پیش ما بودند، چه وقتی از زندان برای ما نامه مینوشتند، نکات اخلاقی و تربیتی را در قالب قصه بیان و از نصیحت مستقیم پرهیز میکردند. ویژگی برجسته دیگر پدر، تطابق حرف و عمل و قاطعیت بود. پدر وقتی به این نتیجه میرسیدند که کاری صحیح است و باید انجام شود، ذرهای تعلل نمیکردند و با قاطعیت تمام انجام میدادند. ایشان تحت هیچ شرایطی سادهزیستی را کنار نگذاشتند و حتی زمانی که مناصب بالایی داشتند، ذرهای در رفتار و شیوه زندگی ایشان تفاوت ایجاد نشد. خیلیها بودند که گرفتار چرب و شیرین دنیا شدند، ولی پدر ذرهای تغییر نکردند. همیشه به خودشان و به ما توصیه میکردند: باید برای تکتک اعمالمان نزد خدا پاسخ داشته باشیم و نکند کاری کنیم که مورد رضایت خداوند نباشد. به نظر من شهادت، حق پدرجان و در واقع مُهری بود که پایین کارنامه پر از تلاش و اخلاص ایشان زده شد. هنگامی که پای اجرای حکم خدا پیش میآمد، برای پدر فرقی نداشت که محکوم فرزند خودشان باشد یا کس دیگری! ایشان در اطاعت از فرامین الهی ذرهای تردید نمیکردند و تحت هیچ فشار و تهدیدی رأی ایشان تغییر نمیکرد. شما نمیتوانید حتی یک نفر را پیدا کنید که بگوید: لاجوردی سفارش کسی را قبول یا پارتیبازی کرد! **دغدغههای ایشان در سالیان پایانی حیات چه بود؟چه چیزهایی موجب نگرانی ایشان می شد؟مهمترین دغدغه ایشان این بود که کسانی که سالها زندان و شکنجه را تحمل و با رژیم شاه مبارزه کرده بودند، حالا اصول و ارزشها را زیر پا گذاشته و به نظام لطمه میزنند! پدر بسیار نگران سرنوشت انقلاب بودند. ایشان با اینکه در معرض انواع و اقسام اتهامات بودند، به خاطر مصلحت نظام سکوت میکردند و دم برنمیآوردند، مخصوصاً در این اواخر، کاملاً میشد از سکوت سنگین و غمی که در چهرهشان بود، فهمید چه دردی را تحمل میکنند! گاهی هم حرفهایی میزدند که احساس میکردند دیگر میلی به ماندن در این دنیا را ندارند. ایشان خطراتی را که انقلاب را تهدید میکرد، دقیقاً تشخیص میدادند و به همین دلیل هم بیشتر از دیگران زجر میکشیدند.**چگونه ازخبر شهادت ایشان باخبر شدید و درآن لحظه چه احساسی داشتید؟در خانه خودم بودم که به من زنگ زدند و گفتند: پدرم زخمی شدهاند! بلافاصله راه افتادم و به بیمارستان سینا رفتم. مستقیم مرا به سردخانه بیمارستان بردند. دیدن پدر در آن وضعیت، ضربه شدیدی برایم بود و فقط خدا به دادم رسید که توانستم تحمل کنم، بماند که درد غریبی پدر بین کسانی که از سوابق و زندگی ایشان بهخوبی آگاهی داشتند و با این همه از هیچ آزار و اذیتی دریغ نکردند، همواره برایم سنگینتر بوده است. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/