کد خبر 129261
۳۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

وقتی فرمانده کل اردوگاه‌های عراق هم نتوانست اسرا را آرام کند

وقتی فرمانده کل اردوگاه‌های عراق هم نتوانست اسرا را آرام کند

اسرا با شعار «خمینی خمینی راهت ادامه دارد، خامنه‌ای خامنه‌ای حمایتت می‌کنیم و مرگ بر رجوی منافق». جواب ابریشم‌چی خائن را در اردوگاه دادند.

به گزارش خبرگزاری حیات، یکی از مهم‌ترین راه‌های اشاعه فرهنگ مقاومت نگاهی عالمانه به رویدادهای روزهای دفاع و احوالات و مناسک شهداست، در ادامه نسخه‌ای دیگر از این میراث ماندگار از نظرتان می‌گذرد.* وقتی سرتیپ نزّار فرمانده کل اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق وارد عمل شدنورمحمد فلاحی جعفرکلایی از آزادگان سرافراز دوران دفاع مقدس که اهل روستای جعفرکلای منطقه دودانگه ساری است، بیان می‌کند: تمام کمبودها و فشارهای روحی و جسمی‌ که به‌صورت مستمر بر اسرا وارد می‌شد هم نمی‌توانست ذره‌ای از روحیه و نشاط بچه‌ها را کم کند و موجب شود تا آنها گوشه‌نشینی و عزلت پیشه کرده و یا به دامان ضدانقلاب از جمله منافقین پناه ببرند و دشمن را شاد کنند.در یکی از روزهای سخت اسارت، ساعت 7 صبح، در محوطه اردوگاه مشغول هواخوری بودیم که شاهد پیاده کردن نیروی نظامی در اطراف سیم خاردار شدیم، موضوعی که برای همه اسرا سوأل‌برانگیز بود و هر یک از بچه‌ها چیزی می‌گفت.چند دقیقه‌ای نگذشته بود که متوجه شدیم ابریشم‌چی، مرد شماره 2 سازمان منافقین، قصد سخنرانی دارد.چرا اردوگاه 6 رمادیه؟ چرا اردوگاه ما؟! با ورود او به اردوگاه، هشت نفر از اسرا را از جمع خارج کرده و به محلی نامعلوم بردند، مشاهده این وضعیت، شک بچه‌ها را برانگیخت و پس از مشورت با بزرگان آسایشگاه و در رأس آنها دایی کاظم ارشد قاطع یک، تصمیم بر آن شد تا ساک و وسایل شخصی آنها را بازرسی کنیم. نتیجه بررسی‌ها به افشای چهره واقعی آن هشت نفر منجر شد و از اهداف، نیات پنهان و برنامه‌های آنان و عضویت آنها در سازمان پرده برداشته شد.وسایل کشف‌شده حاوی تصاویر سران سازمان و نشریاتی بود که به‌منظور تبلیغ افکار انحرافی در میان اسرا، وارد اردوگاه می‌شد.بچه‌ها تصمیم گرفتند تا برای مقابله با جنگ روانی عراقی‌ها، کشفیات مورد نظر را در حیاط آسایشگاه و در حضور مهمانان ناخوانده به آتش بکشند.با انجام این کار شور و شعف خاصی بر فضای اردوگاه حاکم شد و هنوز چند جمله‌ای از سخنرانی ابریشم‌چی نگذشته بود که صدای شعارهای بچه‌ها در سراسر اردوگاه طنین‌انداز شد.ابریشم‌چی در ابتدا تصور می‌کرد که بچه‌ها در حال تشویق او هستند و به همین دلیل در جواب اسرا گفت: «هم‌وطنان عزیز! ذوق‌زده نشوید». اما بچه‌ها با شعار «خمینی خمینی راهت ادامه دارد، خامنه‌ای خامنه‌ای حمایتت می‌کنیم و مرگ بر رجوی منافق». جواب او را دادند. اوضاع اردوگاه به هم ریخت و تنش زیادی به‌وجود آمد، چون از نظر صلیب سرخ، کار خلاف و غیرقانونی انجام شده بود، فرماندهان اردوگاه در تلاش بودند تا به هر قیمتی که شده این تنش را آرام کنند.ابتدا فرمانده اردوگاه کمپ 6 با تهدیدهای خاص خودش، خواست بچه‌ها را به داخل آسایشگاه هدایت کند، اما بچه‌ها قبول نکردند.بعد از آن سرگرد مفید از فرماندهان کمپ 8 وارد معرکه شد که ایشان هم طبق معمول با تهدید، کارش را شروع کرد و گفت: «همه بچه‌های کمپ 8 من را می‌شناسند و می‌دانند که چه بلایی به سرشان آوردم و موی سرشان را سفید کردم، پس بهتر است بروید داخل آسایشگاه».حرف های او هم نتوانست هیچ خللی در اراده بچه‌ها به‌وجود بیاورد و بچه‌ها توجهی به آن تهدیدها نکردند، سپس سرتیپ نزّار که فرمانده کل اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق بود، وارد محوطه اردوگاه شد و گفت: «شما نشان دادید یک ایرانی هستید و ثابت کردید که وطن‌تان را دوست دارید و به سمت یک بیگانه نخواهید رفت، ما اشتباه کردیم».بچه‌ها هم حاضر شدند تا در صورت پذیرش یک شرط از طرف عراقی‌ها، به داخل آسایشگاه برگردند.خواسته بچه‌ها این بود که آن هشت نفر از کسانی که در لباس اسارت به ما خیانت کردند را تحویل‌مان بدهند.همه اسرا به داخل آسایشگاه رفته و آمار گرفته شد و بعد از آمار، اسامی تعدادی از بچه‌ها خوانده شد، این لیست که از سوی آن 8 نفر داده شد، اسامی اسرایی بود که تحت تأثیر تبلیغات آنها، داوطلب عضویت در سازمان و انتقال به اردوگاه اشرف شده بودند.بچه هایی که به‌نوعی فریب تبلیغات و شعارهای دروغین عناصر سازمان را خورده بودند، شعار همیشگی منافقین برای سست کردن ایمان بچه‌ها این بود: «حالا که نمی‌توانیم از چهاردیواری یا سیم خاردار اردوگاه عبور کنیم، بهتر است که به منافقین پناه بیاوریم و از آنجا به کشورهای اروپایی دلخواه‌مان برویم».آنها را به اردوگاه اشرف که در استان دیاله عراق مستقر بود، انتقال دادند اما مدت کوتاهی نگذشته بود که به ماهیت دروغین شعارهای سازمان پی بردند؛ چرا که با حضور در اردوگاه منافقین نه از کشورهای اروپایی خبری بود و نه راحتی و آسایشی که در آرزوی آن بودند را تجربه کردند. به همین دلیل مدتی بعد تعدادی از همان بچه‌ها تقاضای بازگشت به اردوگاه رمادیه را دادند. با ورود آنها به اردوگاه، بچه‌ها به شوخی به آنها می‌گفتند: «از کشورهای اروپایی چه خبر؟» آنها هم در جواب می‌گفتند: «اگر قرار باشد در محیط اردوگاه و در محاصره سیم خاردار باشیم، ترجیح می‌دهیم در اردوگاه، آن هم در کنار اسرای ایرانی و بسیجیان غیور جنگ باشیم نه یک مشت بیگانه وطن‌فروش».در پایان یادی بکنیم از همه شهدا و امام شهدا به‌ویژه شهدایی که در اردوگاه‌های مختلف عراق به شهادت رسیدند و غریبانه و مظلومانه در خاک عراق مدفونند. * وداع جانسوز مادر شهیدان شجاعیروح‌الله ذلیکانی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس بیان می‌کند: بسیجی شهید محمدعلی شجاعی دومین شهید خانواده از روستای پاجی منطقه دودانگه ساری پس از شهادت برادرش تصمیم گرفت‎ ‎تا جای خالی او را در جبهه پر کند و با سلاح برادرش از میهن اسلامی خود دفاع کند.به همین منظور برای اعزام به جبهه به سپاه دودانگه مراجعه و فرم اعزام را کامل کرد تا در اولین اعزام به مناطق عملیاتی رهسپار شود.‏غروب روز قبل از اعزام، به سپاه آمد و شب را در آنجا ماند و همراه با دیگر اعزامی‌ها به دعا و نیایش پرداخت.صبح آن روز پس از بیدار شدن و صرف صبحانه، نیروهای اعزامی طی مراسمی، سازماندهی و به‌صورت دو ستون از سپاه خارج شدند، به‌طوری که در پیشاپیش آنها ماشین تبلیغات با پخش مارش نظامی حرکت می‌کرد.این بدرقه با حضور اهالی روستا و خانواده‌های رزمندگان و شهدا برگزار ‌شد، وقتی نیروهای رزمنده اعزامی به سه‌راهی محمدآباد رسیدند، متوجه مادری شدم که با نگرانی به سمت من می‌آید، با حال گریان به من گفت: «من کسی را به جز او ندارم، تمام دار و ندار و امیدم همین پسرم است، چرا او را می‌برید به جبهه؟»پرسیدم: «مادرِ کدام رزمنده هستی و بچه‌ات کیست؟» گفت: «من مادر محمدعلی شجاعی هستم». گفتم: «ما کسی را به اجبار به جبهه نمی‌بریم، پسرت خودش خواست». بعد فرزندش را از ستون جدا کردم و نزد مادرش بردم و دستش را در دست او گذاشتم و کاروان هم طبق برنامه به راهش ادامه داد.‏ از راه دور به حال و روز بی‌قرار مادر و شور و شوق محمدعلی نگاه می‌کردم تا اینکه به هر طریقی که بود توانست رضایت مادرش را جلب کند و پس از دقایقی به کاروان ملحق شود.مادرش با لبخندی جلو آمد و گفت: «راضی‌ام به رضای خدا و از پسرم هم راضی‌ام، پسرم راه خودش را انتخاب کرد، من هم او را به خدا می‌سپارم».‏به اتفاق هم تا پای ماشین آمدند و در آنجا با هم وداع کردند، نمی‌دانم این چند دقیقه که مادر و پسر با هم گفت‌وگو کردند، چه شد که مادر، تنها امید و عزیز دلش را با کمال میل برای اعزام به جبهه بدرقه کرد.مادری که دو ماه قبل یکی از فرزندانش در جبهه‌های حق علیه باطل به درجه رفیع شهادت نائل آمده بود.‏منبع:فارسانتهای پیام/  

برچسب‌ها