وصیت های جاودان
خدایا! خیلی من می ترسم از آن روزی که نکند که این جان من مورد تائیدات واقع نشود. این خیلی ترس دارد، خیلی گرفتاری دارد. امیدوارم تمام برادران برایم دعا کنند که مورد تائید خداوند بزرگ بشوم...
به گزارش خبرگزاری حیات، علیاکبر درویشی، در سال 1336 در روستای “ولشکلا” از توابع شهرستان “ساری” متولد شد. قبل از تولد علی اکبر در حین شکار، تیری به سر پدرش خورد و مصدوم شد. بعد از این حادثه به کشاورزی روی آورد اما پس از مدتی در اثر همان تیر از دنیا رفت و مادرش اداره زندگی را به عهده گرفت. علی اکبر تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در مدارس قادیکلا و ولشکلا سپری کرد. در دوره راهنمایی برای امرار معاش مجبور شد روزها در قالی شویی و رفوگری کند و شب ها به تحصیل بپردازد. مدتی بعد از ادامه تحصیل باز ماند و تصمیم به فراگیری علوم دینی گرفت.به مدت سه سال در مسجد مصطفی خان ساری به فراگیری علوم دینی مشغول بود اما نتوانست دروس حوزه را نیز ادامه دهد. سه ماه پس از ترک تحصیل علوم دینی در تاریخ 16 آبان 1355 برای انجام خدمت سربازی، خود را به حوزه نظام وظیفه ساری معرفی کرد و پس از اعزام تا تاریخ 16 آبان 1357 در اهواز خدمت سربازی را انجام داد. در طول مدت تحصیل در ساری یا دوره سربازی در اوقات فراغت و مرخصی در کارهای کشاورزی به خانواده کمک می کرد . پایان خدمت سربازی او با اوجگیری مبارزات مردم شهرهای کشور علیه حکومت پهلوی همزمان بود.
پس از اتمام سربازی به راهپیمایی مردمی علیه حکومت مرکزی در شهر ساری پیوست و در راهپیمایی خونین میدان شهدا این شهر حضور داشت. با بازگشت به زادگاهش برگزاری جلسات آموزش قرآن برای خردسالان و نوجوانان روستای ولشکلا را از سر گرفت. در شب 10 محرم سال 1357 که در بیشتر شهرها و روستاهای کشور به دعوت رهبر انقلاب و آیت اللّه طالقانی راهپیمایی و تظاهرات بر پا بود، درگیری شدیدی در روستای ولشکلا میان عوامل رژیم و مردم در رفت و علی اکبر در این درگیری مورد ضربت و شتم عمال دولتی قرار گرفت. در این روز پس از مراسم نماز در مسجد روستا بیست و پنج نفر از مخالفان حکومت پهلوی از جمله حسن پور، احمد بهرامی، رمضانپور و درویشی به اعتصاب غذا دست زدند و در مسجد محل به بست نشستند. سپس در ساعت یک بعد ازظهر به طرف روستای مجاور راهپیمایی کردند و نسبت به برنامه ها و عملکرد های دولت اعتراض کردند. آنها پس از تجمع در آن روستا و سخنرانی حجت الاسلام بهاری به ولشکلا بازگشتند.با پیروزی انقلاب اسلامی، درویش به عضویت کمیته انقلاب اسلامی در آمد. با گذشت پنج ماه از پیروزی انقلاب اسلامی در 16 تیر 1358 به استخدام رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. پس از عضویت در سپاه مسئولیت اسلحه خانه سپاه را به عهده گرفت و تا 28 مرداد با شرکت در آموزش نظامی با فنون نظامی آشنا شد. سپس دوره آموزش تکاوری را در مریوان در شهریور 58 گذراند. پس از اتمام آموزش در واحد عملیات ساری به خدمت مشغول شد. در همین سال با خانم "زبیده حسینی" ازدواج کرد. چند روز پس از ازدواج با شروع درگیری عوامل ضد انقلاب در گنبد به این منطقه اعزام شد و یک هفته در آنجا بود. پس از بازگشت به ساری در واحد عملیات سپاه ساری مشغول به کار شد. در نخستین مأموریت یک ماهه که با ماه رمضان مقارن بود در شهرهای مهاباد، سقز و ارومیه برای سرکوبی ضد انقلابیون به فعالیت پرداخت. فرماندهی گروه مزبور را که دویست و پنجاه و پنج نفر بودند دکتر مصطفی چمران به عهده داشت که در پاوه در محاصره ضد انقلاب قرار گرفتند. درگیری پاوه با پیام حضرت امام خمینی و حمایت نیروهای نظامی با پیروزی نیروهای انقلاب در تابستان 1358 خاتمه یافت. علی اکبر درویشی پس از اتمام مأموریت به ساری بازگشت و چندی بعد مسئولیت روابط عمومی سپاه پاسداران سورک را به عهده گرفت و حدود شش ماه در این مسئولیت باقی مانده. پس از آن دوباره به ساری برگشت و مسئولیت واحد آموزش نظامی سپاه ساری را به مدت یک ماه به عهده گرفت و به آموزش نظامی نیروهای بسیج و دیگر گروه های مقاومت در پادگان شهید یداللّه زاده گهرباران پرداخت. در این مدت پنج ماهه کلاس های آموزش قرآن و اسلحه شناسی مختلف تشکیل می داد. در این زمان عناصر ضد انقلاب در شهرها و مناطق گوناگون کشور، دست به اقدامات ضد انقلابی می زدند. بنابراین علی اکبر درویشی در بیشتر این درگیری ها در مناطق شمال کشور شرکت می کرد از جمله در درگیری مجدد شهر گنبد و قائمشهر در زمستان 1358 حضور داشت. همچنین به مدت یک هفته به همراه شهید تورانی به عنوان یکی از محافظان محمدعلی رجایی رئیس جمهور وقت مشغول بود. سپس به مدت یک ماه در چالوس به آموزش نیروهای بسیجی پرداخت.
در اوایل نیمه دوم سال 1360 به منطقه جنوب کشور اعزام شد. در جاده آبادان ـ ماهشهر مأموریت یافت و در عملیات ثامن الائمه مدت سه ماه در این منطقه بود و عملاً فرماندهی تیپ تازه تأسیس کربلا را به عهده داشت. با پایان یافتن مأموریت در مناطق عملیاتی جنوب، به ساری مراجعت کرد و از آنجا عازم مریوان شد و فرماندهی نهصد نفر از نیروهای نظامی را به مدت دو ماه به عهده گرفت. در این زمان همسر و فرزند درویشی با مشکلات اقتصادی مواجه بودند و در منزلی استیجاری در ساری سکونت داشتند. همسرش بنا به توصیه علی اکبر برخی مواقع به روستا رفته و در کارهای منزل و کشاورزی به مادرش کمک می کرد. او انگیزه خود از رفتن به جبهه را کسب رضای خدا، نابودی ابرقدرت های جهان و حفاظت از ناموس ملت عنوان می کرد. در روزهایی که به مرخصی می آمد، علاوه بر تشکیل کلاس آموزش اسلحه، تعدادی از بانوان را نیز برای امدادگری با خود به کردستان می برد. تنها فرزندش حسین در سال 1360 به دنیا آمد. درباره او به همسرش گفته بود : باید فرزند ما در خط امام باشد، دوست دارم در کف دست او بنویسم پیرو خط امام شو تا وقتی که بزرگ شد خودش این نوشته را بخواند. همچنین وصیت کرده بود بعد از من، حسین را به حوزه بفرستید تا تحصیل علوم اسلامی کرده و مبلغ اسلام شود. علی اکبر دوست داشت به تحصیل علوم دینی بپردازد و به تلاوت قرآن و مطالعه نهج البلاغه اهمیت می داد. علاقه زیادی به دیدار امام خمینی داشت و در آخرین مرخصی که به ساری آمده بود به اتفاق همسرش با امام خمینی (ره) دیدار کردند.همسرش در خاطراتش می گوید: خانواده علیاکبر در همسایگی ما زندگی میکردند. هم محله بودیم. آوازه او را در صفوف تظاهرات علیه رژیم شنیده و میشناختمش. من 19 سال داشتم که علیاکبر به خواستگاریام آمد. مرد متدین و خوبی بود؛ فردی که برای اسلام دل میسوزاند و اهل هیچ فرقهای هم نبود.معیارهای زیادی برای ازدواج مد نظرم بود؛ ایمان، تقوا، نماز، صداقت و بالاخره جهاد. خیلی دوست داشتم که با یک طلبه ازدواج کنم. همه این ویژگیها را نیز در وجود علیاکبر میدیدم. هم درس طلبگی خوانده و هم اهل ایمان و جهاد بود. یادم است تنها وسیله نقلیه او یک دوچرخه بود.در آخرین روزهای سال 1357 بود که من و علیاکبر بر سر سفره عقد نشستیم. خوب به خاطر دارم بعد از امضای دفتر عقد، علیاکبر رو به من کرد و گفت: «من دارم، میروم» پرسیدم: «کجا؟!» گفت: «مأموریت.» آماده حرکت شد، دفتر عقدنامه را بست و از من خداحافظی کرد و رفت. از ته دلم خوشحال بودم، همسری قسمتم شده که پایبند انقلاب و اسلام است، پیرو امام و سبزپوش ارتش خمینی(ره) است.
با اعلام اعزام نیرو برای کمک به رزمندگان لبنانی، آمادگی خود را اعلام و ثبت نام کرد. از استان های گیلان و مازندران از میان داوطلبان با تقاضای علی اکبر درویشی و حسن پور موافقت شد. اما پس از فرمان امام مبنی بر اینکه راه قدس از کربلا می گذرد. اعزام نیرو به لبنان منتفی شد و آن دو نیز از اعزام به لبنان منصرف شدند.درویشی سپس داوطلبانه رهسپار اهواز گردید و پس از نوزده روز حضور در یک منطقة عملیاتی شناسایی که همرزمش حسن پور در آن به شهادت رسید، جانشینی فرماندهی تیپ تازه تاسیس کربلا را به مدت یک ماه به دوش گرفت. سپس از 10 اسفند 1360 تا 10 خرداد 1361 جانشین فرمانده تیپ مزبور بود. پس از بازگشت از منطقه عملیاتی به عنوان مسئول بسیج سپاه ساری مشغول به کار شد اما در تاریخ پنجم تیرماه 1361 بار دیگر به اهواز رفت و فرماندهی یکی از گردانهای تیپ کربلا را به عهده گرفت. در عملیات رمضان در منطقه شلمچه نامه ای نوشت و روی سینه دوست شهیدش گذاشت و سپس به برادر خانم خود ـ علی اکبر حسینی ـ گفت : «اگر شهید شدم جسمم را به عقب برگردان. من در این عملیات دو الی سه روز دیگر شهید می شوم.».سرانجام طبق پیش بینی، علی اکبر در 23 تیر ماه 1361 که مصادف با روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان بود در حالی که فرماندهی یک گردان از نیروهای تیپ کربلا را به عهده داشت بر اثر اصابت ترکش کاتیوشا در شلمچه به شهادت رسید. جنازه علی اکبر پس از تشییع در زادگاهش ولشکلا به خاک سپرده شد. از شهید علی اکبر درویشی پسری به نام "حسین" به یادگار مانده است. همسرش در مورد شهادتش می گوید: شب شهادت علیاکبر، پدرم خواب دیده بودند که پلنگی قلبش را از سینه درآورده و خورده بود. تعبیرش این بود که پلنگ دشمن است و قلب یکی از بچهها. پدر گفت: «سیده زبیده! یکی از نزدیکان ما شهید میشود.» آن شب حسین تا صبح گریه میکرد و بیقرار بود. هر کاری میکردم ساکت نمیشد. مادرم هم خیلی زود از صحرا بازگشت، دلشوره عجیبی داشت. در همین حال و اوضاع حاج رحیم یکی از هم محلیهایمان از راه رسید و گفت: «بیچاره شدیم، دو تا شهید دادهایم.» پدرم به طرفش رفت، رنگ او هم سفید شده بود، تمام وجودم گر گرفت. پدر از او پرسید: «چه کسانی هستند شهدا؟!» حاج رحیم گفت: «علیاکبر دامادت!» پدرم گریه کرد. حسین را در آغوش گرفتم و به سمت پدرم رفتم. گفتم: «چرا گریه میکنی؟! باید صبر داشته باشی پدر.» با صدای در به طرف در حیاط رفتم، همه مردم و اهالی روستا وارد حیاط شدند. همه اشک میریختند و گریه میکردند اما من دوست داشتم به وصیت علی اکبرم عمل کنم. علی در نامهای برایم نوشته بود: «خدمت همسر ارجمند و محبوبم؛ سلام علیکم. رحمت مهربانم! مدتی است که شما را زیارت نمیکنم و تا اندازهای سخت میگذرد اما چه باید کرد که این متجاوزین کاری در شهرها کردهاند که انسان شرمش میآید که همیشه در خانه باشد... بعد از مرگم در جلسهها و تشییع جنازهها هرگز گریه نکن، میدانم که نمیکنی، مرحمت عزیزم! بعد از شهادت من اختیار در دست توست و من راضی هستم... شب بیست و یکم ماه رمضان، 61/4/21.»پیکر علی اکبر را که آوردند از همرزمانش خواستم تا جای تیر و ترکشها را ببینم، به شرط اینکه بیتابی نکنم به من اجازه دادند. دست او ترکش خورده و دو تیر به زانوهایش اصابت کرده بود. ترکش پوست و استخوان سر علی را شکافته بود. تمام قلبم آتش گرفت. از خدا خواستم، صبر زینبگونه به من عطا کند. آنجا بود که یاد و خاطره دیدار امام(ره) برایم زنده شد. علی با زحمت کارت دیدار را تهیه کرد، آن را به من داد و گفت: «کارت خانواده شهدا را گرفتم و از حالا تو جزو آنها هستی» و من باید پیامرسان خون شهدا میشدم. آری! خون دل خوردن سختتر از خون دادن است. صبح بیست و هشتمین روز ماه مبارک رمضان بود. لباس حسین را عوض کرده و خودم هم به سفارش شهیدم لباس سفید پوشیدم. مردم سنگ تمام گذاشته بودند. فقط من و خانوادهام داغدار نبودیم. وصیت کرده بود در کنار دوست شهیدش حسین بهرامی دفن شود. مردم روستای ولشکلا هم راهی امامزاده شدند. وصیت کرده بود سر و صورتش را شانه بزنم و با گلاب شستوشو بدهم. علی به قولش عمل کرد، یک روز مانده به عید فطر، شیرینیِ خریدِ خانه و شهادتش را به همه مهمانها داد.او را دفن کردیم. شهید علی اکبر در حالی که فرماندهی گردان حضرت ابوالفضل(ع) لشکر 25 کربلا را برعهده داشت، مصادف با سومین روز شهادت مولایش علی بن ابیطالب(ع) در جبهه شلمچه – بصره به آرزوی دیرینهاش شتافت و شهید شد.
وصیت نامهبه مادرم بگوئید که خوشا به حال تو که چنین فرزندی در راه دین داده اید، فقط و فقط در خط امام خمینی و روحانیت مبارز باشید…خدای بزرگ! به مادرم صبر، به خواهرانم استقامت، به برادرانم ایمان عطا کن تا در مقابل دشمنان قرآن بعد از شهادتم مثل کوه بایستند…خدایا! خیلی من می ترسم از آن روزی که نکند که این جان من مورد تائیدات واقع نشود. این خیلی ترس دارد، خیلی گرفتاری دارد. امیدوارم تمام برادران برایم دعا کنند که مورد تائید خداوند بزرگ بشوم...برادر عزیزم! در خانه مان پرچم جمهوری اسلامی نصب کنید که دشمن بداند من جانم را برای جمهوری اسلامی داده ام. به خاطر خدای امام خمینی داده ام...سلام بر قرآن! سلام بر امام خمینی! روح بدنم و سلول های اعضای بدنم و درود بر ملت همیشه در صحنه و درود فراوان بر شهیدان صدر اسلام و شهیدان ایران و شهید مظلوم دکتر بهشتی و یارانش... انتهای پیام/