سالگرد شهادت قائم مقام تیپ ویژه شهدا
شهید علی قمی در 12 تیرماه سال 63 در سن 24 سالگی در محور نقده – مهاباد به دست منافقین از ناحیه قلب مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و به فیض عظمای شهادت میرسد و پیکر مطهرش در قطعه 24 گلزار بهشت زهرا (س) بالای مزار شهید مصطفی چمران به خاک سپرده میشود.
به گزارش خبرگزاری حیات، سردار شهید علی قمی کردی، متولد 23 فروردین سال 1339 در قم است. وی در سن 7 سالگی به مدرسه میرود و تا سوم ابتدایی در قم ادامه تحصیل میدهد. پدرش حاج شیخ عباس قمی از علمای بزرگ قم و از دوستان نزدیک آیتالله مهدوی کنی و آیتالله محمدی گیلانی است که سال 45 مردم پیشوای ورامین وی را به عنوان امام جماعت مسجد سرچشمه در ناحیه «قراکرد» این شهر انتخاب میکنند و شهید علی قمی مکبر نونهال این مسجد میشود.شهید علی قمی تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمایی در پیشوا میگذراند و سال 54 برای کار عازم بازار تهران شده و در مغازه فردی به نام حسین فاضلی دوست مشغول به کار میشود، همان کسی که سال 63 شهید قمی با دخترش ازدواج میکند.
این دو موهبت یعنی پدر روحانی و صاحب کاری مؤمن برای این نوجوان بسیار ارزشمند است. شهید علی قمی در زمانی که در بازار تهران مشغول به کار میشود به دلیل روحیه انقلابی که دارد، اعلامیهها و نوارهای حضرت امام (ره) را زیر اجناس و داخل کارتنهای مغازه جاسازی کرده و برای مشتریان میفرستاد.*جانباز 17 ساله انقلاب، قائم مقام تیپ ویژه شهدامادر شهید علی قمی در این باره میگوید "فرزندم علی یک روز به من گفت برای من مقداری خاکستر تهیه کن، میخواهم هنگام درگیری با طرفداران شاه ملعون این خاکسترها را توی چشمانشان بریزم. در همین ایام است که ساواک او را تعقیب میکند و در مقابل مسجد لرزاده، علی را با شلیک گلوله مورد اصابت قرار میدهد و در این واقعه است که او در سن 17 سالگی، جانباز انقلاب میشود.شهید علی قمی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، پس از بهبودی و علیرغم کوتاه بودن پای راستش از پای چپ آن هم به خاطر تیراندازی ساواک با اصرار فراوان و علیرغم مخالفت وارد سپاه پاسداران میشود و دوره آموزشی چهار ماهای را در پادگان امام حسین(ع) میگذراند.وی سپس عازم کرمانشاه میشود و در سال 58 همراه با شهیدان محمود کاوه، ناصر کاظمی و محمدعلی گنجیزاده در پادگان شهید منتظری به عنوان مربی آموزشی به رزمندهها آموزش میدهد. شهید قمی در آنجا با شهید بروجردی آشنا میشود. وی پس از تشکیل تیپ ویژه شهدا به همت شهید بروجردی در منطقه کردستان، قائم مقامی این تیپ را برعهده میگیرد.شهید علی قمی در 80 عملیات دوران دفاع مقدس شرکت کرده که فرماندهی اغلب این عملیاتها برعهده خودش بوده است.*شما آبروی اسلام را حفظ کردیدهنگامی که جاده پیرانشهر به سردشت به طول 90 کیلومتر به تصرف دموکراتها و کوملهها افتاد، شهیدان کاوه، قمی و گنجیزاده این جاده را آزاد میکنند و به خاطر آزادسازی این جاده، تیپ ویژه شهدا به حضور حضرت امام (ره) شرفیاب میشوند. حضرت امام (ره) به خاطر این آزادسازی خطاب به آنها میفرمایند «الفاظ کوتاه هستند که از شما برادران و از این چهرههای مستعد برای شهادت، مدیحه بگویند. شما آبروی اسلام را و آبروی رسول خدا در پیشگاه مقدس حق تعالی را حفظ کردید، حماسههایی که شما در کردستان آفریدهاید، قابل توصیف نیستند. شما که از جان خودتان در راه اسلام گذشتید و در میدان نبرد حق با باطل پیشقدم شدید، من به وجود شما افتخار میکنم. امیدوارم خدای تبارک و تعال بر شما عزیزان پیروزی عنایت فرماید و ثواب شهدا را به شما مرحمت کند.» شهید علی قمی از ارکان تیپ ویژه شهدا بود و در آزاد سازی محور پیرانشهر به سردشت، انهدام مرکزیت دموکرات، آزادسازی سد دوکان و محور مهاباد ـ پیرانشهر نقش زیادی ایفا کرد. او به واقع پلی بین تهران- پیشوا و ورامین در حوادث انقلاب اسلامی بوده است.
شهید علی قمی در 12 تیرماه سال 63 در سن 24 سالگی در محور نقده – مهاباد به دست منافقین از ناحیه قلب مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و به فیض عظمای شهادت میرسد و پیکر مطهرش در قطعه 24 گلزار بهشت زهرا (س) بالای مزار شهید مصطفی چمران به خاک سپرده میشود.شهید به روایت مادر وهمسرهمسر شهید قمی میگوید: محبوبه فاضلی دوست متولد 1344 محله میدان خراسان تهران هستم. ما یک برادر و سه خواهر هستیم و من فرزند اول خانواده و فوق لیسانس مطالعات زنان از دانشگاه تهران هستم. پدرم بازاری است و مادرم خانهدار؛ اما فعالیتهای اجتماعی زیادی از قبل از انقلاب در زمینه کلاسهای قرآن، تهیه جهیزیه برای نوعروسان و در زمان جنگ، تهیه مواد غذایی و لباس برای رزمندگان و کارهای این چنینی انجام میدادند.خانواده ما به شدت سیاسی بودند و پدرم از سال 42 به قم رفت و آمد داشتند و به مبارزه پرداختند. یک روز از دوستان پدرم را دستگیر کردند و احتمال حمله ساواک به منزل ما هم وجود داشت که پدرم دستور داد همه چیز را جمع کنیم، وقتی کنجکاو شدیم که چه چیز را جمع کنیم فهمیدیم در همه اثاثیه منزل عکسها و اعلامیههای امام قرار دارد. پدرم علیرغم سواد در حد ششم قدیم، به شدت اهل مطالعه بودند و شعر می گفت.علی آقا با وساطت آقای شیروانی از آشنایان پدرم در مغازه پدرم مشغول به کار میشود. او در جریان بحثهای سیاسی پدرم قرار میگیرد و با تهیه عکس ها و اعلامیه های امام فعالیتهای سیاسی خود را آغاز می کند. علی آقا در سال 57 قبل از 17 شهریور در ماه رمضان در مسجد لرزاده تیر میخورد و استخوان پایش 7 تیکه میشود و به نام یک تصادفی به بیمارستان سوم شعبان انتقال داده شده و در آنجا بستری می شود. پای او را تا بالای ران گچ میگیرند تا ساواک متوجه تیر خوردنش نشود. علی آقا چند ماهی در پیشوا بستری شد تا اینکه انقلاب پیروز شد و به سپاه رفت.بنده و علی آقا 5 سال با هم اختلاف سنی داشتیم. او وقتی جبهه رفت تا یک سالی به منزل ما نیامد و به دلیل شرایط سخت جنگ میگفت: آیا درست است من به خواستگاری شما بیایم، چون من که دیگه معلوم نیست زنده بمانم، آیا بیایم جلو یا نه!؟بعد از یک سال وقتی میخواست برود جبهه، تعریف کرد: میخواستم ننه آقا را ببرم خانه دختر خاله خدیجه؛ سر راه رفتم بازار پیش حاج آقای شیروانی فقط سرم را انداختم پایین و گفتم: «سلام؛ من دختر حاجحسین را میخواهم به آقام بگو این شد شد، نشد نشد، دیگر زن نمیخواهم» و منتظر جواب سلام هم نمیشود و یک راست میرود جبهه.بعد پیغام دادند تا اینکه قبل از نیمه شعبان آن سال یعنی سال 60 پدرم مرا صدا کرد و گفت:بشین! میدونم مادرت با تو صحبت کرده اما میخواستم با اطمینان با تو صحبت کنم. علی آقا سپاهیه و سپاهی یعنی شیشه و عمرش شیشه و سنگ است و شکستنی است و این اتفاق حتماً خواهد افتاد و او شهید خواهد شد.اما گفتم تنها زندگی را به خورد و خوراک و بچه نمیخواهم. بالاخره فردا شب قرار شد شیرینیخوران انجام شود و ما تعدادی میهمان هم دعوت کردیم، اما فردا صبح مادرش با عجله آمد تهران و گفت :حاج آقا! علی آقا رفت جبهه .پدرم گفت:هیچ مسئلهای نیست، ماها که هستیم و اتفاقی نیفتاده. مراسم آماده بود و میهمانها از پیشوا و تهران آمده بودند و تنها داماد نبود. با تعیین مهریه 14 سکه مراسم برگزار شد و مراسم جاری شدن خطبه عقد در 21 اسفند 61 هم با حضور علی آقا و توسط امام(ره ) جاری شد. وقتی پیش امام رفتیم امام نشستند و آقای امامی جمارانی گفتند: راضی هستید؛ ما هر کدام گفتیم بله و خطبه را خواندند و امام گفتند: قَبِلتُ و همه چیز تمام شد. مدت 9 ماه شیرینی خورده بودیم و در این مدت علی آقا از جبهه آمدند و برادرم را به جبهه بردند. بعد از عقد هم علی آقا به کردستان رفتند و 3 و نیم ماه بعد در تولد من آمدند و 3 روز بودند و رفتند. باز مجدداً آمدند و یک هفتهای بودند، یعنی ما در 11 ماه عقدمان 10 روز فقط با هم بودیم و تاریخ ازدواجمان در دیماه سال 62 بود. اولین و آخرین هدیه علی آقا نیزکیک تولدم بود و همیشه مرا محبوبجان صدا میکرد. «شهید علی قمی» بسیار فرز ، زرنگ، مؤدب و محجوب بود. او وقتی در خانه بود خیلی سر و صدا داشت و نوجوانی خیلی پر سر و صدایی داشته اما وقتی جبهه میرفت بسیار سر به زیر و ساکت بود.وقتی به کردستان رفتم، یک دختربچه 18 یا 19 ساله بودم و در ارومیه در یک مجتمع مسکونی زندگی میکردم و علی آقا در منطقه حضور داشت و خودم خیلی راغب بودم با چنین همسری زندگی کنم و زندگی با یک رزمنده آرزوی همیشگی من بود.ماه عسل به مشهد رفتیم و در هتل اترک ساکن شدیم. مسئولان هتل گفتند: چون شناسنامه من عکسدار نیست باید استعلام بشود. ما را نزدیکی حرم امام رضا بردند و در آنجا یک فرم به من و یک فرم به علی آقا دادند .درآن سوال شده بود؛ مثلاً عمه همسرت یا نام دایی بزرگت چیست؟ من هم که اطلاعاتی نداشتم از علی آقا که آن طرف سالن بود سؤال میکردم، آخرهای مصاحبه فهمیدند علی آقا همان برادر قمی و فرمانده ارشدشان در کردستان است و خیلی ما را تحویل گرفتند و این خاطره خوبی بود. به دلیل اینکه شهادت پسرعمهام و یکی دیگر از اقوام نیز مفقودالاثر بود قرار شد ما به مشهد برویم و یک میهمانی بگیریم.
در شیرینیخوران یک تیر به پایش خورده بود و بعد از عقدکنان یک تیر به بازو و دیگری به کنار پهلو خورده بود. اما تیری که سال 57 خورده بود و میله گذاشته بودند خیلی کاری بود. در بیمارستان سوم شعبان گفتند باید جراحی شود و باید شش ماه استراحت کند.ما از دیماه 62 تا تیرماه 63 کلاً 5 ماه و نیم زندگی مشترک داشتیم. علی آقا بعد از دو هفته در بیمارستان بستری شدند و یک هفتهای در تهران و پیشوا بود و وقتی از انجام عملیات در کردستان باخبر شدند به کردستان رفتند.اگر ساعتها را جمع کنیم ما شاید 10 روز هم با هم نبودیم. بعد از تحویل سال 63 ،تا تیرماه 63 در ارومیه بودیم که در این بین بنده ماه رمضان هم در تهران بودم.آخرهای ماه رمضان بود که وقفه یک هفتهای بین تماس علی آقا با من اتفاق افتاد. یک شب قبل از سحر با صدای خیلی خسته تماس گرفت و گفت: طاهرنژاد و بچههای دیگر شهید شدند. در آن عملیات شهید کاوه هم درکمین گیر میافتد و علی آقا برای نجات شهید کاوه دو رأس گوسفند نذر میکند و کمین شکسته میشود و در همان عملیات شهدای زیادی می دهند. او خیلی اصرار میکرد قبل از عید فطر ارومیه باشیم. ما هم همراه پدر و مادرم مقداری صیفیجات و سبزی بردیم. در طول مسیر علی آقا که اهل زنگ زدن نبود مدام تماس میگرفت. ما ساعت 7 و نیم صبح ارومیه رسیدیم. آن روز علی آقا پیش ما ماند و فردا صبح با عمویش به شهر ارومیه رفتند و یک دستگاه کولر و مقدار زیادی میوه خرید و عصر همان روز به رفت تیپ ویژه شهدا.آن شب مدام میپرسید: تو اینجا تنهایی چکار میکنی؟ جایی که من مدت زیادی تنها بودم اما علی آقا هنوز فکر نکرده بود. جایی که حمله عراق از یک طرف و از طرف دیگر حمله دموکراتها بود و احساس امنیت نداشتیم؛ اما آن شب حال و روزی غیر از همیشه داشت. بعضی مواقع راجع به داشتن بچه صحبت میکردیم با این تفاوت که من بچه میخواستم اما او مخالف بچهدار شدنمان بود. یکبار به او گفتم: چرا فرزند نمیخواهی؟ درجواب گفت: ببین من که مطمئن هستم زندگیام کوتاه است و تو بعد از من خیلی اذیت میشوی و نمیخواهم این اتفاق بیفتد. میگفت: حتی بعضی مواقع پشیمان می شوم که چرا آمده ام سراغت! چرا که میدانستم بعد از من چه سختیهایی را باید تحمل کنی.شبی که شهید طاهرنژاد شهید شد، زنگ زد و با اصرار زیاد گفت: «امشب که شب بیست و هفتم ماه رمضان است وقتی در جلسه آقای انصاریان میروی برای شهید شدنم دعا کن و من برای شهادتش دعا کردم». مدام میگفت: من را حلال کن و از من بگذر.اولین باری بود که اصرار میکردم برگردد. علی آقا هم میگفت حتماً میآیم. فردا غروب از تیپ زنگ زد و گفت: شماره حاج آقا انصاریان را برای دعوت میخواهم و تاکید کرد دیگر نمیتوانم بیایم.دو شب بعد به تیپ زنگ زدم و آقایی با عجله گفت: علی آقا نیست. حالا دیگر علی آقا شهید شده بود. تلویزیون همان شب اخبار شهادت علی آقا را اعلام کرده بود، پیام تسلیت صیاد شیرازی را پخش کرده بود و همان شب رادیو امریکا و اسرائیل اعلام کرده بودند.تیپ ویژه شهدا تیپ بچههای مشهد است و علی آقا بچه پیشوا و اعزامی از پادگان امام حسین بود . چون قرارگاه حمزه عملیاتی نبود او به تیپ ویژه شهدا رفته بود. این تیپ معروف به تیپ بود یعنی هر موقع عملیاتی میکردند دست خالی برنمیگشتند و بسیار هجومی بودند.وقتی علی آقا شهید شدند ؛شهید صیاد شیرازی پیام تسلیت دادند و گفتند:کتاب کردستان درسینه شهید قمی بود و او بیش از 100 عملیات درون مرزی و برون مرزی داشتند. شهید قمی جانشین شهید کاوه و تیپ ویژه شهدا بود. او هنگام شهادت 23 سال و نیم داشت.آخرین دیدار ما با علی آقا همان روزی بود که کولر و میوه خریدند و رفتند. فردا صبح من کارهای مختلفی در خانه داشتم و میوههایی که از پیشوا آورده بودم مقداریش را تعارفی دادم. ساعت 9 تا 10 بود که باید منزل همسایهمان را سرکشی میکردم. یکی از همسایهها به نام آقای ظریف دنبال من میگشت.نهایتاً رفتیم منزل خانم دکتر موسوی ؛درآنجا خانم آقای ظریف برگه کاغذی را برداشت بخواند که خانم موسوی با عصبانیت گفت: به تو نگفتم هر چیزی را نباید بخوانی؟این نوشته متنی بود که همسر دکتر موسوی برای دکتر نوشته بود و از شهادت علی آقا خبر داده بود. برای شوهرش نوشته بود که علی آقا شهید شده و ما با همسر علی آقا باید برویم تهران. رو کرد به من و گفت: علی آقا تیر خورده و باید برویم تهران. بعد از این موضوع یقین پیدا کردم علی آقا یا شهید شده یا حالش خیلی بد است. من هم خیلی اصرار داشتم تا زود برویم او را ببینم.زمانی که تهران رسیدم من را بردند منزل پدرم. انگار همه میخواستند به نوعی من را گول بزنند. نصف شب عمهام درخانه را باز کرد و دیدم تمامی اعضا فامیل آنجا هستند، منزل جارو شده بود و سینیهای استکان در آشپزخانه مرتب چیده شده بود. اما من یکسره خودم را توجیه میکردم.خلاصه پدرم مرا برد زیرزمین و گفت: «علی آقا شهید شده و آن حرفی که آن روز زدم که یک روز برمیگردی به همین جا، یا با بچه یا بدون بچه این همان روز است.»جنازه را درمهاباد و ارومیه تشیع کردند و با آمبولانس انتقال دادند تهران. فردا عصر در سردخانه، من که 18.5 ساله بودم و به عمر خود هیچ جنازه یا مراسم ختمی و لباس مشکی ندیده بودم، اما حالا با اصرار قصد دیدن بدن علی آقا را داشتم.پدرم گفت: بابا نمیشود جنازه را ببینی؛ اما اصرار کردم باید ببینم. گفت 2، 3 نفردیگر هم با علی آقا شهید شدهاند و نامحرم هستند و اگر اجازه بدهی باشه برای بعد؛ من هم قبول کردم؛اما نمیدانستم که در سردخانه جنازهها درکشوی جداگانه است و این حرف پدرم برای منصرف کردن من است.فردا شب جنازه را به ورامین انتقال دادند و در سردخانه بدن علی آقا را دیدیم . جمعه صبح در نماز جمعه تهران تشیع شد و دوباره در ورامین و بعد در پیشوا تشیع شد. درنهایت دربهشت زهرا بالای سر مزار شهید دکتر چمران به خاک سپرده شد.شب جمعهای که بعد از عروسیمان در کن میهمان خالهام بودیم. فردا صبح با علی آقا ،خاله و مادرم به بهشت زهرا رفتیم. من و خالهام وسط دعای ندبه آمدیم سر مزار شهید چمران. آنجا یک حسی به من گفت :علی آقا اینجا دفن میشود و موضوع را به خاله طاهره گفتم. البته علی آقا هم ازما خواسته بود دربهشت زهرا دفن شوداینجا قرار بود شهید همت دفن شود؛ اما خانواده اش اصرار میکنند باید جنازه را به شهمیرزاد انتقال دهند و بعد از آن علی آقا درآنجا دفن شد.
وصیت نامه شهید بسم الله الرحمن الرحیم با درود به رهبر کبیر اسلامی امام خمینی عزیز و با درود به روان پاک شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی به خصوص شهدای مظلوم و گمنام کردستان بالاخص شهید مظلوم بروجردی و شهید ناصر کاظمی و شهید گنجی زاده قبل از هر چیز از برادران یا خواهرانی که وصیت نامه حقیر را می خوانند عاجزانه تقاضا دارم که از خداوند متعال درخواست آمرزش گناهانم را بنمایند و در دعاها و نیایش هایتان و در مجالسی که روضه اباعبدالله خوانده می شود و شما به یاد مظلومیت و غریبی سیدالشهداء اشک می ریزید و دلتان می شکند خدا را به مظلومیت و غریبی حسین ( ع ) قسمش بدهید که گناهان مرا ببخشد و از سر تقصیراتم درگذرد و اما بعد هر کس از من طلب دارد قرضم را ادا کنید و هر کس هم که از من طلب دارد مدیون می باشد که اظهار نکند . از کلیه رزمندگان کردستان که با جیره خواران شرق و غرب می رزمند . تقاضا دارم که با مردم رئوف و مهربان باشند و همچون الگویشان امام با مردم محروم برخورد داشته باشند و از کلیه برادرانی که مدتی در منطقه کردستان بوده اند و تجربه ای کسب کرده اند تقاضامندم که همچون شهید بروجردی ها و شهید کاظمی ها که چون کوه در کردستان با تمام کمبود ها و نارسایی ها و سختی ها و مشکلات ساختند و تا آخرین نفسهایشان در این منطقه محروم ماندند و شهید شدند تا از بین بردن آخرین نفر ضد انقلاب در منطقه بمانند و خدمت به این منطقه محروم بنمایند و مردم را از یوغ ستم این جنایت پیشگان آزاد نمایند . اگر جنازه ام پیدا شد در بهشت زهرا ( س ) دفن کنید و هر گاه بر سر مزارم برای فاتحه خوانی آمدید روضه اباعبدالله را بخوانید تا به خاطر اشکهایی که به یاد مظلومیت حسین ( ع ) ریخته می شود خدا از سر تقصیراتم در گذرد .والسلام / علی قمی کردیانتهای پیام/