شب واقعه!
دستور جلسه قرائت شد، از گوشه مجلس شهید شهریاری، نماینده مردم بوشهر از جا بلند شد و صدا زد: «آقای بهشتی وقت آن نشده است خودتان یا آیتا... خامنهای را کاندیدا کنیم؟» آقای بهشتی سه بار سرشان را بالا بردند و فرمودند: «نخیر، نخیر، نخیر وقت آن نشده است.»
به گزارش خبرگزاری حیات، به بهانه سالروز انفجار دفتر حزب جمهوری گفتگویی داشتیم با آیت ا... شیخ قدرت ا... نجفی از شاهدان عینی این انفجار تروریستی که در زیر می خوانید:آشنایی بنده با آیتا... شهید مظلوم دکتر بهشتی از وقتی شروع شد که ایشان در آلمان و در مسجد هامبورگ مشغول تعلیم و تربیت دینی بودند، اما گهگاهی به اصفهان و شهرضا تشریف میآوردند، چون به یک معنا همسر ایشان شهرضایی بود و در شهرضا علایق خانوادگی و احیاناً خدمترسانی هم داشتند. بنده از آن وقت با ایشان آشنایی پیدا کردم تا آنکه انقلاب شکوهمند اسلامی ایران به وسیله امام راحل آغاز شد و با کمک مردم به پیروزی رسید. همان اوایل پیروزی انقلاب که صحبت از برپایی مجلس شورای اسلامی بود رهنمودهای امام(ره) و فرهیختگان دیگر شهرستان شهرضا به من انگیزه بزرگی داد تا رهسپار دور اول مجلس شورای اسلامی شوم. البته قبل از آنکه وارد مجلس شوم، آشنایی و ملاقاتهای سیاسی و اجتماعی ام با سران مملکتی آن روز، بهخصوص شهید دکتر بهشتی و مقام معظم رهبری بیشتر شده بود و در همان حزب نوپای جمهوری اسلامی جمعی بودیم که همدیگر را یافتیم. از آن هنگام مراوده ما با شهید بهشتی بسیار فراوان و نزدیک شد تا اینکه در حدود نه ماه هر شب دوشنبه در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی با جمع یاران به ریاست شهید مظلوم بهشتی گردهم میآمدیم و گرچه ایشان در آن زمان رئیس قوه قضائیه کشور بود، اما در عین حال برنامهریزیهای سیاسی، مدیریتی و اقتصادی کشور را هم در این جلسات رهبری میکرد تا به دست مجریان داده و اجرا شود. میتوانم بگویم کلید اداره نظام جمهوری اسلامی ایران در آن جلسه به دست دکتر بهشتی و یارانش بود. ایشان انسانی بود در درجه اعلای عقل، تعهد، پیروی، همراهی و کمک به آرمانهای مرادش حضرت امام(ره). مردی بود اجتماعی، اخلاقمند، خوشبرخورد و متواضع. به خاطر دارم خیلی از آن جلسات را با عنوان انتقاد از خود شروع میکرد. در یکی از همین شبها آیتا... درینجفآبادی انتقاداتی را یادداشت کرده بود و در جمع به ایشان متذکر شد. آیتا... بهشتی با متانت هر چه تمامتر جوابهای او را به آرامی میداد تا آنجا که جلسه قدری خستهکننده شد و از گوشه و کنار مجلس به آقای دری اشاره شد لطف کن و امشب انتقاد را بس کن. شهید بهشتی از این نکته خوشش نیامد و با صدای بلند گفت: « اجازه دهید ایشان هر چه انتقاد دارند بکنند، زیرا هر چه شدیم از این انتقادهای سازنده شدیم.» این نمونهای از روحیه اجتماعی ایشان بود که در این سخن کوتاه به عرض رسید. جلسات را به همین شکل میگذراندیم تا اینکه به شب 7 تیر رسیدیم. البته آن شب همه ما غمزده و غصهدار بودیم، زیرا روز گذشته، یعنی 6 تیر آیتا... خامنهای را در مسجد ابوذر ترور کرده بودند. منافقین یک بمب مقابل قلب ایشان منفجر کردند که بحمدا... فقط مجروح شدند و زنده ماندند، لذا آن شب بعضی از خواص در جلسه حاضر نشدند، چون به عیادت ایشان رفته بودند. متأسفانه این منافقان که چشم دیدن موفقیتهای انقلاب را نداشتند سعی کردند به انقلاب ضربه بزنند و با همین اقدامات بسیاری از یاران امام(ره) را به شهادت رساندند. کلاهی از نیروهای نفوذی بود که همان دم در ما را کنترل میکرد و بعد از به اصطلاح بازرسی از لحاظ امنیتی وارد جلسه میکرد. البته او حدود ده دقیقه قبل از انفجار به بهانه خرید بستنی برای تنفس جلسه از دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران بیرون رفت. مدیر جلسه در آن شب مرحوم شهید استکی، نماینده مردم شهرکرد بود و دستور جلسه بررسی علل تورم و راهکارهای کم کردن آن بود. دستور قرائت شد، اما از گوشه و کنار گفته شد آقای بهشتی بهترنیست امشب راجع به ریاست جمهوری بحث شود، چون همان ایامی بود که بنیصدر خبیث فرار کرده بود. از گوشه مجلس شهید شهریاری، نماینده مردم بوشهر از جا بلند شد و صدا زد: «آقای بهشتی وقت آن نشده است خودتان یا آیتا... خامنهای را کاندیدا کنیم؟» آقای بهشتی سه بار سرشان را بالا بردند و فرمودند: «نخیر، نخیر، نخیر وقت آن نشده است.» هنوز اسم آقای رجایی را به زبان نیاورده بودند. هنگام گفتن «چه کسی باشد» در حالی که دستشان بالا بود، دالِ «باشد» را که ادا کردند، یکباره سالن منفجر شد و در آن لحظه زبان حال بنده این بود: پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم وقتی شدم آگاه که خود سوخته بودم بنده و شهید حیدری، نماینده نهاوند ردیف اول نشسته بودیم. شهید حیدری روی صندلی اول و بنده روی صندلی دوم، روبروی تریبون شهید بهشتی نشسته بودم و آتش بمب را احساس کردم و یک لحظه صدای انفجار را شنیدم و احساس کردم موج انفجار مرا از صندلی بلند کرد و به زمین کوبید. هنگام انفجار تکهای از دیوار جدا شده و سقف هم پایین آمده بود. بعد از مدتی به هوش آمدم و به بیمارستان منتقل شدم. چشم راستم برای همیشه نابینا شد و پردههای گوشم هم پاره شد. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم هفت عمل جراحی رویم انجام شده بود. در آن روزها پسر بزرگم، مصطفی که بعدها در عملیات رمضان 3 در کوشک به شهادت رسید سخت از من پرستاری میکرد. تقریباً نیمی از بدنم سوخته بود و بعد از این واقعه جانباز 69 درصد شدم. این خاطرهای است که با من و تمام زندگیم گره خورده است. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/