کد خبر 127691
۲ تیر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

محمدرضا به سخن امام(ره) که «اسلام مرز ندارد» اعتقاد داشت

محمدرضا به سخن امام(ره) که «اسلام مرز ندارد» اعتقاد داشت

مادر شهید مدافع حرم می گوید: برای محمدرضا تفاوتی نمی‌کرد در افغانستان بجنگد یا در سوریه، او همیشه عمل به فرموده امام خمینی(ره) را که «اسلام مرز ندارد» بر خود واجب می‌دانست.

به گزارش خبرگزاری حیات، سومین روز از برگزاری یازدهمین نمایشگاه بین‌المللی قرآن و عترت از دو میهمان عزیزی میزبانی کرد که جنس‌شان با دیگر میهمانان متفاوت بود؛ مادر و خواهر شهید مدافع حرم، رضا خاوری.برای گفت‌وگو در بین شلوغی و سروصدای نمایشگاه برای اینکه مادر صدایم را بهتر بشنود به او نزدیک‌تر می‌شوم. صمیمانه با آن‌ها احوال‌پرسی می‌کنم ولی ظاهراً باگذشت چند ماه داغ فرزند بر دلش تازه است. شروع به صحبت می‌کند و از تنهایی و بی‌کسی‌اش در زمان تولد پسرش می‌گوید و حتی اشاره می‌کند که دوران بارداری رضا را در کشور خودشان افغانستان در شرایط قحطی سپری کرده است و با شرایطی که داشته حاضر به خوردن هر غذایی برای زنده ماندن نبوده است.مادر می‌گوید: با اینکه باردار بودم و هر دو سه روزی خوراکی بسیار کمی برایم می‌رسید تا از حلال بودن آن مطمئن نمی‌شدم حاضر به خوردن نبودم و یکی از دلایل عاقبت بخیری و به‌حق بودن رضا حساسیتی بود که در استفاده از روزی حلال داشتم.مادر به‌تنهایی و غربت در به دنیا آوردن اولین فرزندش اشاره می‌کند و اینکه همه توسل و توکلش به خداوند و امام رضا (ع) و حضرت زهرا (س) بوده و از آن‌ها طلب کمک می‌کرده است. او از ارادت ویژه‌اش به امام رضا (ع) می‌گوید که همین ارادت دلیل نام‌گذاری پسرش به اسم رضا شده است.زینب تنها خواهر شهید محمدرضا خاوری نیز در ادامه از ازدواج برادرش این‌چنین می‌گوید: برادرم برای ازدواج بسیار سختگیر بود و همیشه می‌خواست با کسی ازدواج کند که با او همفکر و هم‌عقیده باشد. شرط ازدواج محمدرضا با هر دختری که صحبت می‌کرد حضورش در جهاد و میدان جنگ بود و این مسئله برایش بسیار جدی بود؛ این اواخر هر وقت از ازدواج با او صحبت می‌کردم می‌گفت چرا یک نفر را درگیر خودم کنم درحالی‌که شرایط مشخصی ندارم؛ محمدرضا زمانی که در افغانستان بود همیشه در جهاد بود و در هرجایی که مشکلی پیش می‌آمد محمدرضا حضور داشت.از مادر می‌خواهم از دوران جوانی پسرش بگوید؛ درباره ورود پنهانی محمدرضا به بسیج می‌گوید: آن موقع ها مهاجران و ماهایی که افغانی بودیم حق ورود به تشکل بسیج را نداشتیم برای همین محمدرضا به دلیل علاقه زیادش به کارهای فرهنگی و بسیج یواشکی و می‌توان گفت به‌نوعی قاچاقی در برنامه‌ها شرکت می‌کرد. او همیشه در برنامه‌های بسیج حضور داشت و در راهپیمایی‌ها و برنامه‌های این‌چنینی به‌عنوان مسئول یا انتظامات شرکت می‌کرد.زینب صحبت‌های مادر را ادامه می‌دهد: برای رضا تفاوتی نمی‌کرد که در افغانستان میان طالبان بجنگد یا در ایران یا در سوریه میان تکفیری‌ها، او همیشه عمل به فرموده امام خمینی(ره) را که «اسلام مرز ندارد» بر خود واجب می‌دانست.زینب همچنین درباره مطالعه فراوان برادرش می‌گوید: با اینکه رضا تحصیلات دانشگاهی نداشت اما علاقه فراوانی به مطالعه داشت. او همه کتاب‌های درسی مرا با دقت مطالعه می‌کرد و اطلاعات زیادی داشت، او از 16 سالگی وارد سپاه شده بود.به اینجای کلام که رسیدیم گویی مادر خاطره زندانی کردن محمدرضا را در خاطرش مرور کند، می‌گوید: «روزی که رضا برای اولین بار قصد رفتن به سوریه داشت او را در اتاقی زندانی کردم و گوشی همراه او را هم پنهان کردم. رضا در این شرایط پشت سر هم اصرار می‌کرد که او را از اتاق بیرون بیاورم و تکرار می‌کرد که همه در فرودگاه منتظر او هستند ولی من گوشم بدهکار نبود. با اصرارهایش راضی شدم تلفن همراهش را به او بدهم ولی همچنان در اتاق زندانی بود. او با ابو حامد که دوست صمیمی‌اش بود تماس گرفت و گفت شما بروید من زندانی هستم و نمی‌توانم همراه شما بیایم، مادرم اجازه نمی‌دهد.»زینب ادامه می‌دهد: آن روز برای اولین بار بود که یک گردان به‌عنوان لشکر فاطمیون از مشهد به سوریه اعزام می‌شد؛ تمام اقدامات را برادرم و دوستش ابو حامد انجام داده بودند. و بعد از اعزام اولین گردان، محمدرضا برای دومین بار گردان تشکیل داد و بچه‌ها را ثبت‌نام کرد و باهم به سوریه رفتند.مادر شهید خاوری که از یادآوری خاطرات پسرش به‌شدت بی‌تاب و بی‌قرار شده است اشک می‌ریزد و از بی‌قراری‌هایش برای پسر می‌گوید؛ شنیدن تک تک واژه‌هایی که با بغض و اشک مادر همراه شده بود برایم بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود.زینب و مادر از شنیدن خبر شهادت محمدرضا می‌گویند: شب شهادت محمدرضا بسیار بی‌تاب بودیم و دل‌شوره داشتیم؛ انگار به ما الهام شده بود قرار است اتفاقی بیفتد؛ هر کاری برای آرام کردن خود انجام می‌دادیم بی‌فایده بود؛ به حضرت رقیه (س) توسل کردیم و فردای آن روز نذری پختیم اما خبر شهادت محمدرضا را برایمان آوردند.مادر با اشک و آه و بی‌قراری فراوان پیکر پسرش را وصف می‌کند؛ به‌گونه‌ای از شهادت و پیکر پسر حرف می‌زند انگار داغی تازه بر دلش افتاده است. با گریه از آخرین دیدار پسرش می‌گفت؛ جوانی درشت‌اندام و تنومند که او را مانند نوزادی به آغوش مادر بازگردانده بودند؛ گریه امان صحبت به مادر نمی‌دهد. شنیدن حرف‌های مادر با آن چشم‌های اشک‌بار از بی‌قراری و دل‌تنگی پسر بسیار سخت است.مادر اما درد و اشک و بی‌قراری‌هایش پایانی ندارد؛‌ داغ فرزند عجیب سوزان است.انتهای پیام/  

برچسب‌ها